درسهای تکراری تاریخ

نوشته شده توسط مهشید ديانت خواه در 1396/07/24  •  ارسال نظر »

درسهای تکراری تاریخ

سالهاست که این گرگ «آشنا به گله» در گذرگاه‌ها جولان می‌دهد، هربار دولتی عوض می‌کند و «رخت شبانی از نو می‌پوشد»  و چشم کودکان تازه وارد را خیره می‌کند تا شاید صداهای «هیهات منا الذله» را موقتاً(!) خاموش کنند و از کربلا درس مذاکره بگیرند ولی بعضی‌ها دلشان می‌خواهد همه چیز را خودشان تجربه کنند!
تا شاید حافظه‌ای را که با «والله و تالله» فُرمَتش کردند، حداقل یک «برجام 20 دقیقه ای» داشته باشد که گوش‌هایی را که منتظر ترنم خدمتند، بفریبد

اما . . .

حتی اگر تاریخ هم از تکرار درس‌هایش خسته شود گرگ نمی‌تواند برای مدت طولانی در لباس میش باقی بماند؛ نمی‌تواند همیشه دستکش مخملی بپوشد. گاهی هم باید زوزه بکشد و فریادی بلند کند تا آنها که تنها چشم‌شان «گوهر تابناک تاج پادشاه» را می‌بیند یادشان بیاید که «کدخدا» هرچه دارد از «اشک دیده من و خون دل شماست»

و یادشان بماند که اگر این رهزن آموخته بود تا آنچه در طول تاریخ از ملتها ربوده، برگرداند، و اگر یاد گرفته بود تا از سر تجارت و معامله حقی به کسی برساند، هرگز آن کدخدایی نمی‌شد که عده‌ای طمع زرش را داشته باشند وگروهی خوف زورش را.

 

 

پلان جدید برجام

نوشته شده توسط زهرا حاجي حسيني در 1396/07/22  •  ارسال نظر »

از آنجا که چنته‌ی برجامیان پر ز هیچ و کیسه سوراخ، و میدان هم خالی از سینه چاکان و مجیزه گویان و طرفداران چشم و گوش بسته است، لذا اجرای پلان جدید سناریوی آقایان کاسب وادادگی و غرب‌گدایی سخت مشکل شده است.

آنها که  امروز از شجاعت امام امت می‌گویند و از افتخارات سپاهیان رشید اسلام خوب فهمیده‌اند هیچ کاره‌ی معادلات‌اند، که اگر غیر از این بود و آن برجام کذایی میوه و ثمر و گشایشی داشت قطعا سپاه همان دولت با تفنگ بود و موشک‌هایش هم مخل مذاکرات.

حتما خبری در راه است. باز هم بوی مذاکره به مشام می‌رسد که این طور دست و پا می‌زنند و می‌خواهند ملت را با خود همراه کنند .

ولی بدانید که ما برجام گزیدگانیم و باید از هر چه بوی مذاکره بدهد بترسیم. اگر مومن به خدا هستید بدانید که مومن از یک سوراخ دو بار گزیده نمی‌شود .باز هم دلواپسانه و بزدلانه و در عین بی شناسنامه بودن حنجره پاره می‌کنیم  تا شاید کبک‌های سر به زیر برف کرده تکانی به خود بدهند.

دوست خوب را یابنده‌ام

نوشته شده توسط پرهون در 1396/07/17  •  ارسال نظر »

رفتارش و سخنانش، خون مرا به جوش می‌آورد، از نیش و کنایه‌هایش گرفته تا حسادت در چشمانش…
اما خودم را انسانی بی‌خیال و صبوری نشان می‌دهم .
هر چقدر صبر را برای خودم بخش بخش می‌کنم اما دیگر توان ایستادگی ندارم و هر لحظه است که دست راستم را بلند کنم وسیلی محکمی بر گوش نیش و کنایه‌هایش بخوابانم.
اما باز با خود کلن جار می‌روم و به عاقبت بعدش فکر می‌کنم.

جمله‌ای مغزم را را زیر رو می‌کند، «یک یا دو روز دیگر بیشتر با او نیستی پس تحمل کن» اما تحمل کردن بعضی از افراد یکی دو روز هم سخت است!

این جمله در بالای کتری در حال جوش مغزم بخار می‌شود «هر کس را که می خواهی بشناسی یا با او همسایه باش یا همسفر».
سفر را دوست دارم برای اینکه افراد بیشتری، خودشان را به من می‌شناسانند.

و این‌جاست که دستان فکرم را چنگال داغ می‌کنم که هیچ وقت روی این افراد به عنوان یک دوست حساب نکنم و التیام زخم‌های زندگیم را به دست او نسپارم…

امام حسین (ع)، فعال حقوق بشر

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/07/16  •  ارسال نظر »

محرم که می‌شود، حال و هوای همه جا رنگ دیگری به خودش می‌گیرد. از کوچه و محله‌ها گرفته تا شبکه‌های اجتماعی اینترنتی مثل توئیتر و فیس بوک!
چند ساعت پیش مطالب دوستان را در توئیتر دنبال می کردl، یکی از عکس‌ها که توسط یک جوان آمریکایی شیر شده بود توجه ام را جلب کرد.
این تصویر، شخصی را نشان می‌داد که پلاکاردی با نقاشی صلیب و مطلبی از امام حسین (علیه السلام) در پایین آن درج شده بود را در دست داشت.
برایش کامنت گذاشتم و پرسیدم: «ظاهرا شخص داخل تصویر مسیحی است، به نظر شما چرا اینطور در جمع مسلمانان ظاهر شده؟»
که اینطور جواب داد: «در این روزها پسر یکی از پیامبران خدا که اسم او حسین (ع) است به دست ظالمان کشته می‌شود، به نظر من حسین (ع) یک فعال حقوق بشر است و باید الگو قرار داده شود…»

فعال حقوق بشر!

این را که گفت، ذهنم رفت سمت شیعیان بحرین،سعودی، هند، آذربایجان، ترکیه و  کشمیر و …
و کشورهای مسلمانی که هیچ وقت نتوانستند سهمی در تبلیغ دین و دفاع از اعتقاداتشان داشته باشند و خاکشان تبدیل شده به حیات خلوت صهیونیست‌ها! عزاداری سیدالشهداء(ع) هم که با محدودیت‌های فراوان روبروست و گاها به خون کشیده می‌شود…

یعنی می‌توان با این وضع، حقوق بشر را در کشورهای اسلامی ترجمه کرد؟! حقوق بشری که فعال آن امام این ملت شناخته شود ولی خود مسلمان از آن بهره ایی نداشته باشند؟
من فکر می‌کنم حساس بودن به امور مسلمین از مهم ترین آموزه‌های عاشورا ست، یعنی اگر پیروی این مکتب هستیم باید ببینیم که در سرزمین‌های اسلامی چه می‌گذرد!
اینقدر حوادث مهم و قابل اعتنا در سرزمین‌های اسلامی اتفاق می‌افتد که هیچگاه ندیدم در ایام محرم به آن پرداخته شود، محرمی که شعار آن «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» ست!
………………………………………..
اینکه یاد بگیریم صدای مظلومیت مسلمانان جهان را بشنویم و به ندای دادخواهی آنان پاسخ دهیم، یعنی عاشورا و کربلا برای ما معنا شده …

 

شیعیان انجمن دانشجویان مسلمان دانشگاه آریزونا در ماه محرم سال 2006 تصمیم میگرند برای بالا بردن آگاهی از شخصیت حضرت امام حسین علیه السلام و روز عاشورا بطری های آبی را با طراحی های خاص پخش کنند، و الان چندین سال است این کار را با قدرت بیشتر و بین چندین دانشگاه کشورهای دیگر همزمان انجام میدهند، این تصویر یکی از طرح های روی بطری های آب است.
این دانشجوها با محدودیت هایی که دارند به این شکل سعی میکنند حداقل سهمی در پیام رسانی عاشورا داشته باشند، امّا ما ، با این همه زمینه برای فعالیتمان، چه کرده ایم!؟

مثل یه چیز شیرین

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/07/13  •  4 نظر »

همیشه وقتی می‌شنیدم فلانی با یک جمله در زندگیش متحول شده و یا افتادن یک اتفاق توی زندگیش باعث گرفتن یه تصمیم بزرگ شده، بهش غبطه می‌خوردم و می‌گفتم کاش منم همچین حسی رو تجربه میکردم… آخه گاهی اوقات برخی از اون اتفاقا اونقدر ناچیز و کوچیک بودن که از خودم می‌پرسیدم چطور این اتفاق و یا یک جمله تونسته این ادم رو اینطور متحول کنه…

یادم نیست پایه چندم بودم فقط میدونم اوائل تحصیلم در حوزه بود..

روزی سر ساعت درس  کلام پای بحثی بی ربط به کلاس باز  شد و آنقدر قِل خورد و چرخید تا رسید به اینکه چطور موقع گرفتاری‌ها عمل کنیم و راه رو گم نکنیم..

هر کسی یه حرفی زد ولی چیزی که استاد گفت برام خیلی شیرین بود… شایدم فقط من چنین حسی رو داشتم ولی به هر حال  بیشتر از ده ساله همین جمله خیلی جاها به دادم رسیده…

“تصور کن پیامبر (شما بگو هر معصوم عزیز دیگه ای) الان در وضعیت مشابه بود… سعی کن بفهمی ایشون چه تصمیمی می‌گرفتن و یا چطور عمل می‌کردن، بهش فکر کن و سعی کن درکِ‌ش کنی آنوقت توکل کن و عمل کن…”

کوتاه بود… ساده بود… و شاید کسی غیر از من اصلا به این جمله توجه نکرده بود….

به هر حال اونروز و درست توی همون لحظه من به آرزوم رسیدم و بالاخره تونستم این حس عجیب که یه جمله کوچک هم می‌تونه زندگی کسی رو متحول کنه رو تجربه کنم…

شما هم دنبالش باشید شاید یه جایی همین نزدیکی‌ها پیداش کنید…

نردبان اشک

نوشته شده توسط پرهون در 1396/07/11  •  ارسال نظر »

او مدت‌هاست که در قلب‌مان حکومت به راه انداخته، مالک و صاحب دل‌مان شده
تاریخ عاشق شدن‌مان برای‌مان نامعلوم است و نمی دانیم دقیقا از چه زمانی وجود‌مان را فتح کرده…
فقط می‌دانیم از کودکی، از همان زمان که مصیبت‌هایش را شنیدم، حس‌مان عوض شد…

نام، رسم، حرف و گفتن از زندگی‌اش که می‌آید، انگار چیزی ته دلم می‌سوزد، آتشی در قلبم شعله می‌کشد که خاموشی ندارد و نتیجه سوختنش می‌شود اشک… اشکی که از میان چشمانمان  ذره ذره وجودش را نشان می‌دهد و مستی‌مان را ظاهر می‌کند.

به دارایی‌هایم نگاه می‌کنم، می‌خواهم مزد زحمت و فداکاری‌هایش را بدهم. می‌خواهم محبتم را به او ثابت کنم، می‌خواهم اندوه‌م از شهادتش را نشان دهم، و چیزی جز اشک چشمانم برای این نمایش نمی‌یابم…

قطره‌ها دانه دانه روی گونه‌هایم سر می‌خورند تا برایم نردبانی شوند برای صعود به خدا، صعودی که خدا بهشتش را ارزانیَ‌م کند.
این اشک‌ها برایم حکم یک میان‌بُر را دارد، چون وقتی یاد حسین (ع) در دلم روشن است تقوایم بیشتر و نفوذ گناه در وجودم سخت‌تر از همیشه می‌شود…

تا به امروز هیچ محبتی قوی‌تر از محبت حسین (ع) ندیدم، حتی نفس سرکشَ‌م در مقابل آتش عشق حسین خاموش می‌شود..

من به کیمیای این اشک‌ها ایمان دارم. اشکی که در طول تاریخ چه انسان‌هایی که به برکتَ‌ش هدایت نشده‌اند… چرا که ارادتمند واقعی در پس هر قطره از اشکش عمل به یکی از فرامین مولایش نهفته و همین اشک‌ها چشمهایش را برای بصیرت و بیدار شدن و بیشتر عامل شدن روشن می‌کند.

اشک بر حسین علیه السلام باید برای ما نردبانی بزرگ باشد، نردبانی که پله پله به سبک زندگی حسینی نزدیک‌ترمان کند…

غربت بی قرینه …

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/07/06  •  4 نظر »

جنس این روزها با همه روزها فرق دارد، روزهای دیدن و شنیدن و تصور کردن شباهتِ تفاوت هاست… .

تصور کردن غربت حسین، تشییع بدن بی سرش … بی کسی خواهرش … یتیمی دردانه هایش … و تصور آسمانی که اشک ماتم ریخت بر این همه غربت و مظلومیت… .

اما اینک، بعد از 1400 سال که از آن غربت میگذرد، همه دیدند آسمان، نظاره گر سرزمینِ من بود و لحظه لحظه به حال نقطه نقطه اش اشک حسرت ریخت… 

همه دیدند باز هم زمین شهید بی سری را در آغوش کشید، شهیدی از مکتب حسین… اما با هزاران شباهتِ متفاوت!!!

دیدند در سرزمین من، در نقطه نقطه دلهای مردمش، سردار بی سر سرفرازش تشییع شد…

سرداری از تبار خون خدا ، به قدمت عاشورا، به وسعت کربلا، که راهی پیمود به سمت خدا… .

سرداری که روضه مصور بود از غربت حسین… 

اما این همه شباهت متفاوت چگونه بر زبان کلمات جاری می شود…؟! 

شنیدنی های تاریخ با دیدنی های امروز سرزمینم…! 

شنیدن غربت حسین و دیدن شهرت سردار…

شنیدن اسارت زینب و دیدن عزت خانواده سردار… 

شنیدن جسارت به نازدانه حسین و دیدن محبت به دردانه سردار… 

آری… 

کربلای حسین کجا و کربلای سردار کجا….

اما سردار رفت تا راه حسین گم نشود و نشد و نمایان تر از قبل شد… 

سردار رفت و شد روضه مصور کربلا تا بگوید هر تنی که بی سر و سامان شد بهر حسین، افزون می کند زبانه آتش به دل نشسته بر غربت حسین را…

رفت تا بگوید غربت حسین، غربت بی قرینه هاست…

​​

بهترین شاگرد

نوشته شده توسط زهرا حاجي حسيني در 1396/07/05  •  ارسال نظر »

خوش آمدی ای فدایی زینب به خاک میهنت

خوش آمدی ای شاگرد ممتاز مکتب حسین

چه کسی غیر از تو می‌توانست مصیبت جان سوز حسین را برای ما در این ماه عزا ملموس کند…

امروز دست بر هر سینه‌ای که بگذاری داغ دار توست…

طریقی شدی برای درک ذره ای از آنچه که بر قلب صبور زینب وارد آمد…

و چه زیبا گفتی :

طوری زندگی کن که خدا عاشقت شود وقتی عاشقت شد خوب می‌خرد تو را…

و چه خوب حساب و کتاب کردی…

از خوب‌های زندگیت گذشتی تا به خوبتر برسی…

و این گونه است تربیت شده‌ی مکتب حسین(ع)

سفر سرخ

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/06/31  •  ارسال نظر »

امشب از آن شبهاست…
از آن شبهایِ بیداری…
از آن شبهایی که سنگینیِ غمی نفس گیر رویِ دلم، خواب را از چشمان تَرم، سویِ دیارِ دیگری کشانده.

 تازه می فهم شب چرا همیشه بیدار است. به شوق دیدارِ سحر…

 تــو، ای سحرگاه شبهایِ تارِ من! آسمانِ دلم غروب کرده امشب. باد وزیده… باد وزیده و ماسه های قرارِ ساحلَ ش را سمت دریایِ مواجِ بی قراری پراکنده…

شب چه دلِ بزرگی دارد. چطور اینهمه تاریکی را تاب می آورد… و ستارگان که دل به آغوشِ همچنین شبی سپرده اند…

دلم سفر می خواهد امشب، سفری سرخ…

دلم میخواهد امشب قدم بگذارم در این سفر سرخ، به امید رسیدن لحظه ای که قلبم، روحم و حتی تمام واژگانم رو به او سرازیر شوند… و من با زبان اشک هایم با او سخن بگویم…میخواهم قدم بگذارم در این سفر سرخ…

پ.ن ……………..
پیشکش به آغازین روز مصیبت اهل بیت (ع)

شبیه جنون

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/06/25  •  ارسال نظر »

دوستی دارم به اسم طیبه.
دختر یک ساله‌ایی دارد به نام ریحانه.
برای زندگی‌اش جنگید، برای حفظ زندگی‌اش!
اختلافات خانوادگی بین خانواده خودش و همسرش.
مادرش میخواست به اجبار طلاقش را از همسرش بگیرد، ولی او همسرش را دوست داشت…

طیبه تک دختر بود، با مادرش حرف زدم، از علت کارهایش پرسیدم، گفتم چرا نمی‌گذاری زندگی‌اش را بکند؟ طیبه زندگی‌اش را دوست دارد، همسرش را، ریحانه را، خانه‌ی نقلی‌اش را…
گفت:‌ “من طیبه را می‌پرستم، دوستش دارم، این زندگی لایق دختر من نیست، این مرد لیاقت دختر من را ندارد…”
گفت و گفت، از صحبت هایش معلوم بود دوست داشتن زیاد کار دستش داده!…

نمی دانم، ولی… ای‌کاش می‌فهمید این دوست داشتن نیست، این دلسوزی نیست، این چیزی جز جنون نیست…

خداحافظی تلخ

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/06/21  •  ارسال نظر »

سفر ۱۳ روزه‌ی من به سرزمین عشق که از دو روز قبل از عرفه آغاز شد، امروز به پایان می‌رسد. و چه سخت است آخرین روز، آخرین زیارتگاه و آخرین زیارت…

تلخی دل کندن از کربلا، سامرا و کاظمین را، شوق رفتن به منزلگاه بعد شیرین می‌کرد. اما نجف را به کدامین شوق ترک کنم؟ شاید به شوق دوباره آمدن.

قبل از این سفر، همیشه این جملات ورد زبانم بود: ای خدا ما را کربلایی کن… بعد از آن با ما هرچه خواهی کن… .

ولی حالا تازه فهمیده‌ام که یک بار دیدن اقالیم عشق چقدر ناچیز است، و یا شاید زیاد آمدنَ‌ش هم دردی دوا نکند…

فقط می‌دانم اینجا باید نفس کشید، اینجا باید جان داد، اینجا همه‌ی خوبی‌ها را باید تجربه کرد. اینجا را فقط یکبار بیا عاشق شدنت حتمی‌ست. ای کربلا نیامده‌ها! الهی همه کربلایی شوید…

حواسَ‌م نیست

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/06/20  •  1 نظر »

قدم­هایم را آرام بر میدارم. آرام… چشم دوخته­ ام به زمین و قدم­هایَم و آهسته میروَم… چقدر دلتنگَ‌م… برای راحت ِ روحم… تکیه گاهم… چقدر دلتنگَ‌م…  برای عزیزترینَ‌م که مدت‌هاست درد دوریَ ش، بغض شده و تمام گلویَم را گرفته است. و اشک‌هایی که به خاطر ِ دلم، قدم به آسمان چشمانَ‌م نمیگذارند. چقدر دلتنگَ‌م… برای آرام ِ جانم… مادر ِ مهربانم… چقدر دلَ‌م هوای بوی چادر نمازَش را دارد. چقدر دلَ‌م هوای بوسیدن دست‌های گرم و مهربانش را دارد. چقدر دلَ‌م می‌خواهد سر بر دامنَ‌ش بگذارم این روزها….

تمام دلتنگی‌ام را برداشته‌ام و قدم می‌گذارم بر زمینی که پرنده هم انگار به آسمانَ‌ش پر نمی‌زند. تنها…با کوله بار دلتنگی‌هایم، فقط چشم به زمین دوخته‌ام و می‌روَم. حواسَم نیست به دنیای زیبایی که امروز با زحمت‌هایت برایم ساخته ای. همه حواسم به دلتنگی‌هایم است و بس. حواسم نیست…

اشک در چشمانَ‌م حلقه می­زند. با پشت دست پاکشان می­کنم. دلَ م نمی‌خواهد حتی یک قدم دیگر بر دارم… که… که فکر کنم دارم از تو دور می‌شوم… غافل از اینکه تو در آسمانی و من روی زمین …

پ.ن………………………………..

نبودنَ‌ش شش ساله شد

 

آخرین سرمشق

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/06/19  •  ارسال نظر »

خیلی‌ها تلاش میکنن اما  همه موفق نمیشن!

خیلی‌ها آرزو میکنن اما همه به آرزوشون نمیرسن

خیلی‌ها …

 چه کارهایی که وسط راه رها میشن و تنها زحمت و حسرت‌ش به یادگار می‌مونه.

در گوشه‌ای از تاریخ، معلمی بیست و سه سال پیش تصمیم گرفت،در مسیری پر خطر و دشوار برگی از تاریخ رو سرمشق دیگران قرار بده.

سر مشقی نورانی برای همه کسانی که از تاریکی‌ها میخوان نجات پیدا کنن.

سرمشقی که نه بر کاغذ بلکه در دلها نقش می‌بست و رنگ خدا رو به تصویر می‌کشید.

سرمشقی که معیار قبولی و مردودی درکلاس بندگی هست.

معلم دلسوز عالم در آخرین سال عمر، در غدیر خم رسالت به پایان رساند، نوشت سرمشق علی است…

مادران بی‌سهم

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/06/14  •  2 نظر »

سكوت مه آلودي جگر كبوترانه‌هاي زندگي‌ام را خون كرده‌است …

مژه‌هاي نگاهم يك بهانه‌ی نو مي‌خواهد تا قشنگ‌تر ساز ديدن را بنوازد…

سالها زخم دل خوردن و الان زخم تن

درمان کردن کینه هایشان با زخم گذاشتن بر تن فرزندان سرزمینم

جهان، وطنم است، و من همدرد با تمام مادران سرزمینم

حال دل این روزهای مادران سرزمینم خوش نیست

از بس بغض خورده، نفس دلَ‌ش بند آمده، آسمان دل‌شان غروب کرده

این روزها، یخ‌های نگرانی بدجور روی دلم سنگینی می‌کند

کاش مادر نبودم…

کاش من هم می‌توانستم مثل آسمان تمام غم‌هایم را ببارم و سبک شوم

پ.ن ………………….

پیش کش به دلِ تب‌کرده‌ی مادران سرزمینَ‌م… یمن، میانمار، افغانستان، سوریه، عراق … مادرانی که جز غمی نفس‌گیر سهمی از مادری نبرده‌اند…

قولی که به سر عمل شد! 

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/06/08  •  2 نظر »

 

چه ماجرایی شد رفتنت… ماجرای زینبی شدنت… سر دادن و دل دادنت… ماجرای ماندنت… ماندنی شدنت در لحظه لحظه تاریخ و اینک… ماجرای آمدنت…!

هرچه بر تو خوب و خوش گذشت… بر ما بازماندگان بَدِ بَد گذشت!
تو سر دادی و بی سر بر دامان سرور بی سر عالم گذاشتی… و ما فقط اشک ریختیم بر سرهای بر نیزه رفته…! 

تو رزق حی لایموت خوردی و ما فقط حسرت…! 

دیروز عرفه بود، عرفه ای که شکوه معرفت است به عظمت رب العالمین، معرفت به وظایف بندگی.

 راستی سردار! نگفتی تو در عرفه سال گذشته، چه زمزمه ای بر لب داشتی و به چه معرفتی رسیدی که عرفه امسال همه زمزمه تو را بر لب داشتند. 

این روزها  هر کسی که به یاد دلدار بی سر زینب(سلام الله علیها) اشک ریخت، اشکی هم بر گونه اش جاری شد برای تو ای مدافع بی سر حریم حرم زینب(سلام الله علیها).

گفته اند هرکه دستش از شب قدر تهی ماند، عرفه را دریابد که دستان نیازش از آستان حضرت بی نیاز پُر شود… 

اما انگار تو حسابی از شب های قَدرت توشه برگرفتی که اینک اشک بر مظلومیت تو و یاران سفر کرده ات، شد توشه عرفه ما…! 

حاجیان عرفه می خوانند و قربانی می دهند برای اتمام و قبولی حج شان. 
تو سال گذشته عرفه خواندی و امسال “سر” به قربانگاه بردی…! تا حجت قبول شود… و قبول شد…!
حاجیِ بی سرِ حرم زینب، حجت قبول، با آن سری که قربان کعبه دلِ حسین کردی… 
راستی… شنیده ام گفته بودی عرفه می آیی، آمدی… آن هم چه آمدنی… با سر رفتی و بی سر آمدی… عجب سر به راهی هستی تو… خوش به سعادتت سردار بی “سر ” سرفراز … امروز آمدنت، آمدنی شد… خوش آمدی… !

خوش آمدی حاجی بی سر حریم حرم زینب (سلام الله علیها).

 

 
 

خوش آمدی آقا محسن حججی…!

حجت مقبول… سعی ات مشکور…!

… 

…​

… 

 


آتش سوزی افکار

نوشته شده توسط پرهون در 1396/06/08  •  ارسال نظر »

 
گاهی اوقات برخی رفتارها خشمگینم می‌کند، برای تسکین عصبانیتم تنها یک جمله آرامم می‌کرد: «اگر تو هم مانند او رفتار کنی مثل او هستی!»
آرام شدن‌م لحظه‌ای بود، بعد از ترک محل هجوم افکار و اوهام به ذهنم چنگ می‌انداختند و چوب توبیخ بر سرم می‌زدند که چرا جوابش را ندادم! اگر این بار نیش و کنایه و بی‌احترامی دیدم حتما پاسخ می‌دهم!
اما باز هم مراعات حالش را می‌کردم یا به خودم می‌گفتم: بزرگ‌تر است دیگر! تو کوتاه بیا!
این کشمکش بین اوهام و وجدان بدجور نفس گیرم کرده‌بود، تا اینکه در اولین جلسه از کلاس فلسفه خداشناسی شرکت کردم! و چه خوش اقبال بودم که استاد قبل از شروع درس، بحثی اخلاقی را پیش کشید که پاسخ به نفس من بود…
“اگر رفتار و برخورد کسی متناسب با شخصیت شما نبود، اگر نیش و کنایه هایشان خارج از حوصله شما بود، در مقابل رفتارشان صبر کنید و با این دید نگاه کنید که شاید او پله‌ای باشد برای پرورش روح شما، برای رسیدن به خدا و رسیدن به کمال، و این یک امتحان بندگی است. در این حالت است که نفس در حضور خدا آرام می‌گیرد و دیگر خشمگین نمی‌شود…”
تنها معادله‌ای که جوابگوی نفس شد… آتش با آتش خاموش نمی‌شود…

حسرت بی بازگشت

نوشته شده توسط زهرا حاجي حسيني در 1396/06/07  •  1 نظر »

خدا رحمت کند همه‌ی اسیران خاک را…

مادربزرگی داشتم که زمان تنهایی شبانه‌اش ما نوه‌ها به خانه‌اش می‌رفتیم. آن شب‌های خاطره انگیز برایم پر از احساس بود و مزه‌ی غذاهای ساده‌اش که هنوز طعمَ‌ش در دهانم تازه است، مثل همان تکه گوشت‌های کوچکی که روی اجاق کاهگلی‌اش برایم کباب می‌کرد …

موقع خواب سماورش را از آب پر و دانه‌ی کبریتی را از جعبه‌اش بیرون می‌آورد و کنارش میگذاشت. علت بعضی از کارهایش را نمی‌فهمیدم…

اما ماجرای خوابیدنش بیشتر از چادر نماز و سجاده‌ی همیشه آماده نماز صبحَ ش مرا جذب خود می‌کرد…

نمیخوابید مگر همه را غرق خواب می‌دیدید, از زمانی هم که به رختخواب می‌رفت تا وقتی خوابش ببرد مشغول صحبت کردن با خودش یا خدایش بود، بعضا هم گله و شکایت از نامهربانی‌های روزگار و دعا در حق اولادش…

گاهی حوصله‌ام سر می‌رفت و دعا دعا می‌کردم زودتر تمام شود تا راحت بخوابم.

بعدهم که خوابش عمیق می‌شد، صدای گوش نواز خرو پُف‌ش لالایی خوابم بود.

یادش بخیر…

چقدر دل‌تنگ صدایش می‌شوم، آرزویم این است یک بار دیگر ببینمَ‌ش و یا لااقل صدایش را بشنوم.

او رفت… رفت و حتی زیارت قبرش را هم برایم به حسرت گذاشت… خانه‌ی ابدی‌اش شد قبرستان ابوطالب در شهر مکه.

گاهی خیلی زود دیر می‌شود، دیر می‌شود تا قدر عزیزانمان و لحظه‌های باهم بودن را بدانیم…

مغناطیس عشق

نوشته شده توسط زهرا حاجي حسيني در 1396/06/05  •  2 نظر »

با اینکه دم‌دمای غروب بود ولی باز هم هوای دم کرده ی مرداد ماه آزارم می‌داد.

با دخترانم از حرم حضرت معصومه سلام الله علیها بیرون آمدیم.

صدای مداحی و سینه زنی از دور به گوش می‌رسید‌، نزدیک‌تر که شدم پرچم‌های زرد رنگ جمعیت توجه‌ام را جلب کرد، خطا بود اگر فکر می‌کردم شهیدی غیر از شهدای فاطمیون باشد… حدسم درست بود…

فکر و ذکر این روزهای من و شما اقا محسن است که هوش و حواس از سرمان برده است.

با دیدن شهدای مدافع حرم به یاد محسن غریب و عزیز افتادم که مثل اربابش تشییع نشد.

برای لحظاتی دلم را به شهدا دادم و همپای مردم به راه افتادم.

چقدر زیبا بود این مغناطیسی که هر دلی را جذب می‌کرد.

نفس حضور این ابدان مطهر در کوچه و خیابان‌های این دیار به‌سان تزریق خون تازه ای در رگ‌های امت است.

جامعه‌ای که هر از چندگاهی برای احیای آن محتاج این خون‌هاست.

خون این شهدا در امتداد خون حسین علیه السلام است چرا که اقتدا کرده‌اند به مولایشان حسین، با نور او درخشیدند و با خونش در تمام زمین‌ها و زمان‌ها جوشیدند، درخشش و جوششی که تا قیام قائم آل محمد خاموش شدنی نیست.

لطفا صدقه فراموش نشود

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/05/30  •  ارسال نظر »

امروزه به لطف شبکه‌های مجازی و دوربین‌های پیشرفته، اخبار بسرعت دست به دست می‌چرخد. گاهی برخی حوادث چنان انسان را تحت تأثیر قرار می‌دهد که مدتی زندگی انسان را مختل می‌کند.

این روزها عکس پیکر بی‌جان شهید حججی بارها پیش چشمانم رژه رفته است… و کاش و کاشکی‌هایی که رهایم نمی‌کند. از این همه قساوت دلم بدرد می‌آید… و تعجب می‌کنم از صبر خداوند که چه بنده‌هایی دارد و چه‌ها که نمی‌کنند. همه را هم می‌بیند و آگاه است…

 می‌گویم خداست دیگر، می‌تواند صبر کند که یادم می‌افتد در میان ما انبوه آدم‌های به خود مشغول، انسانی زندگی می‌کند که شاهد تمام اتفاقات دردناک دنیاست. همو که هر هفته اعمالمان را می‌بیند. چقدر ما که ادعای دوست داشتنش را داریم قلب پرمهرش را رنجانده‌ایم… آدم نماها و جانی‌ها که دیگر هیچ…

با خود می‌گویم: بیخود نیست که می‌گویند صدقه برای سلامتی امام زمان عج الله تعالی فرجه فراموش نشود.

چرا هُل می دی؟

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/05/29  •  ارسال نظر »

روزهای آخر فصل تابستان، آنقدر حرم شلوغ است، که هنگام خروج یا ورود، امکان ندارد با معضل هُل! مواجه نشوی!

در عجبم مسیری که به راحتی می توان از آن عبور کرد، که دیگر اینقدر فشار، هُل، زور نمیخواهد!

با چه تلاشی تو را با خود هم مسیر می کنند تا سریع تر به مقصدشان برسند! نتیجه اش هم این می شود!
سرت به جلو، تنت به عقب،دست راستت به سمت چپ ، دست چپت به سمت راست، پاهایت هم روی هوا، اصلا نیازی نیست قدمی بر داری! خودش می رود…

آخرش هم معلوم نمیشود از کجا سر در میاوری! میخواهی به سمت رواق حضرت خدیجه(س) بروی، سر از صحن مسجد اعظم در می آوری!

با هر سختی بود مسیر انحراف شدم را بر میگردم.

دلهره هام ………………………………
این روزها ارشادها و موعظه هایمان شده قضیه همین هُل دادن، شاید بشود تا یه مسیری شخص را با خود همراه کرد، ولی همین که از تو جدا شد و باریکه ایی یافت، به مسیر قبلی خودش بر می گردد…
عقبه ی کار که درست شود دیگر نیازی به هُل دادن نیست، خودش می رود، خیلی راحت، نیازی هم به همراه و مراقب نیست…

کنترل+ز ِدهای زندگی ما

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/05/22  •  1 نظر »

چند روزی سرم برای طراحی مجلات موسسه‌ایی گرم بود.
طراحی صد صفحه «طرح اجرایی» که باید سه روز ِ تحویل می‌دادم!
دست تنها بودن در نگهداری پسرکَ‌م و تبلیغ چهل روزه‌ی آقای همسر ، استرس سر موقع تحویل دادن کار را برایم چند برابر کرده‌بود!
برای همین، بیشتر از قبل در حین انجام کار از کلید ترکیبی کنترل ز ِد (ctrl+z)(همان undo) استفاده می‌کردم تا اشکالات حالت قبلی را برطرف و یا با حالت جدید مقایسه کنم ببینم کدام بهتر است!
هر وقت به مرحله‌ای می‌رسیدم که قسمتی از طرح کامل شده بود، با ctrl+s آن را ذخیره و ادامه می‌دادم.
.
.
پیش تر به خودم می گفتم ای کاش زندگی ما هم (ctrl+z) داشت، هر وقت می‌دیدیم اشتباه کردیم خیلی راحت به حالت قبلی بر می‌گشتیم، اصلاح می‌کردیم، جبران می‌کردیم و … و هر وقت مطمئن شدیم دیگر خطائی در کار ما نیست با (ctrl+s) آن را ذخیره و همان راه را ادامه می‌دادیم…
.
.
اما حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم خدا چقدر چیزهای با ارزش‌تر از (ctrl+z) در وجودمان قرار داده، چیزهایی مثل وجدان، تأمل، عاطفه، دقت، صبر، ظرافت، خود نگهداری، شجاعت و … چیزهایی که اگر هر کدامشان را به موقع بکار بگیریم دیگر جایی برای کنترل ز ِد باقی نمی‌ماند…

یک "نگاه" و یک "سر"...

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/05/18  •  5 نظر »

چند روزی است که آشفته ام، آشفته تر از آنچه فکرش را بکنی… لحظه ای یاد “تو” و آن “نگاهت” و قصه ای که به “سر” رسید، از دل و جانم رفتنی نیست…!
مگر تو در کدام مدرسه و در پای درس کدام استاد درس خواندی که به این راحتی توانستی همه چیز را فقط در یک “نگاه” خلاصه کنی تا نتیجه همه تحقیقات زندگی و درس و مشق عاشقیت را به “سر” تمام کنی… ؟
مگر چه چیز پای درس استاد مشق کردی که حاضر شدی بخاطر نازدانه حسین، نگاه نازدانه خود را تا همیشه فقط به قاب عکست بدوزی… ؟!
مگر بلندای چه افقی را دیدی که نوازش پدرانه ات را از سر طفلت کوتاه کردی… ؟!
مگر چه آموختی که دل دادی و سر دادی و دل بردی از همه… ؟!
اما بدان که هیچ گاه آن نگاهت از دیدگان دل من و تاریخ رفتنی نیست…!
همان نگاهی که کن فیکون کرد همه آن نقشه های شیطانی آن وحوش صفتان داعشی را…!
هرچند تو رفتنی نبودی که بخواهند این دیو و ددمنشان به خیال خام خود نیست و نابودت کنند. 
تو زنده ای و ماندگارترین در طول تاریخ؛ چراکه تو ای مسافر آسمانی، تو همانی که خدایت برایت چنین سرود: 
 ” وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً، بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. “(1)

 مگر می شود، رزق “حیّ لایَموت” را بر جانت نوش کنی و نیست شوی…؟!
اینان خواستند بال و پرت بشکنند تا سقوطت دهند، ندانستند که صعودت دادند، با دو بال پرواز، آن هم “سر"فراز…! 
اما آنچه گفتنی باقیست آن است که کنون برای ما اسیران دنیای خاکی، جز یک بغض گلوگیر و کوله باری از دِین به تو و همرزمان شهیدت چیزی نمانده … …

شهادت، نوش جانت آقامحسن  حججی… ! 

​ 

تصویر سازی زیبای حسن روح الامین از تشابه صحنه شهادت شهید مدافع حرم محسن حججی

تصویری که ناخودآگاه مرا به یاد این شعر انداخت …

در تو بینم یاس نیلی پوش را / خون جاری گشته ی از دوش را
در تو بینم صورت و خاک تنور / در تو بینم سینه و سم ستور  
بازگرد ای ماهتاب اشک و آه / ترسم آید شمر دون در قتلگاه 
در تو بینم خیمه های سوخته / کام خشک و دامن افروخته 
خون به دامان افق جاری شده / زخم دل با دیدنت کاری شده

شما هم عمامه می ذارید؟

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/05/08  •  2 نظر »

-شما وقتی درستون تموم شد چکار میکنید؟ مثل این خانم ها می رید بالا منبر ، روضه و دعا می خونید؟
ـ نع

-اخه هر خانمی رو که دیدم طلبه ست ، یه دفترچه دستش گرفته میره این خونه اون خونه دعا می خونه.
ـ وا !

-حالا چرا بهت بر میخوره؟
ـ بهم برنخورد، یه کم شوکه شدم!

ـ حالا نگفتی چکاره می شی؟
ـ می دونم توی ذهنت چی می گذره، برای همین کلی میگم، ببین هیچ منافاتی نداره من برم یک پزشک بشم، یا حقوق بخونم، یا هنر و رسانه، یا فیزیک هسته ای یا …
می دونی مهم چیه؟ مهم اینه که ادم تفکراتش خدایی بشه، تفکراتش اون چیزی باشه که رضای خدای در اون هست، اگر من برم علم پزشکی بخونم و هدف این باشه که به خلق خدا خدمت کنم، یا برم هنر رسانه بخونم تا بتونم زیبایی های خدا روی زمین رو به تصویر بکشم، یا … همه این علوم  اگر با این اهداف باشه مورد رضایت خداست.
منم وارد حوزه شدم تا تفکراتم رو سامان بدم، اون طوری فکرکنم که خدا دوست داره، دروس اولیه رو که تموم کردم، یا میرم تخصصی رشته های حوزوی رو میخونم یا هنر و رسانه… . البته منظورم این نیست که حتما باید وارد حوزه بشی تا بتونی درست فکر کنی، ولی برای من کلید خوبی بود…

ـ اوهوم، بعله، که اینطور، ملتفت شدم.
راستی کی عمامه می ذارید؟ آخه وقتی اقایون به یه پایه ایی می رسن لباس می پوشن، شما هم عمامه می ذارید؟
ـ :|

پینوشت………..
2ـ‏فکرش را بکنید، یه چادر مشکی یه عمامه سفید رویش ! چه شود…

رد پای زینت

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/04/29  •  6 نظر »

هرجایی میره همه میگن چقدر خانومه این دختر.
با اینکه خانوادش رو نمیشناسن میگن: معلومه سر سفره پدر مادرش بزرگ شده!

یادمه وقتی مادرش فوت کرد وسط بغض‌های سنگین‌ش می‌گفت: خدایا خیلی زود دیر شد، اخه برای اینکه براش خوب باشم کلی برنامه داشتم…
یکی از دوستاش که شونه‌هاشو محکم گرفته‌بود خیلی آروم در گوشش گفت: مادرت تو رو داشت، دست پُر رفت ..
خودش برام تعریف کرد با اینکه شوهرم هرگز مادرم رو ندیده همیشه میگه: اگه تو تربیت شده اونی پس خودش چه فرشته‌ای بوده.
هر وقت میبینم‌ش با خودم میگم چقدر خوبه که همه یه طوری خوب باشیم که هرکی ما رو دید به یاد خوب بودن بقیه هم بیوفته.

یه دختر خوب تا همه بگن مادرش فرشته است.
یه شاگرد خوب تا همه بگن چه استاد خوبی میشه بهم معرفیش کنی.
یه کارمند خوب تا همه بگن چه شرکت خوبی.
یه شهروند خوب تا همه بگن عجب مردمان خوبی.
یه پزشک خوب تا همه بگن چه پزشکای خوبی.
و مهم تر از همه
یه بنده خوب تا همه بگن عجب خدای خوبی.

درست همون طوری که صادق‌ترین فرزند رسول خدا فرمودند:
اي شيعيان، شما به ما منسوب هستيد، پس مايه زينت ما باشيد نه مايه آبرو ريزي ما.
مشکاة الأنوار، ص 67

پیچیده در شب

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/04/27  •  ارسال نظر »

شب‌ها که شروع می‌شود لایه‌ای سیاه تو را می‌گیرد، یک لایه سیاهی که نشان دهد تو همه چیز را نمیدانی، یک لایه که بفهماند در این عالم بعضی حقایق مخفی اند…
و این گونه شد که شب‌ها شدند متعلق به بندگان خالص خدا…
آنان می‌دانستند در این سیاهی چه نوری نهفته است و می‌دیدند نشان خدا را در تاریکی و ظلمت شب…
شب دراز است و چشمانم خسته…
خدا مرا ببخشد بخاطر گناهانم…
الاهی البستنی الخطایا ثوب مذلتی… (1)

پ.ن …………………………………………………..
مناجات التوابین خمسه عشر

نردبان دوطرفه

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/04/25  •  ارسال نظر »

روزهای اول شکستگی دستم به کاش و کاشکی گذشت؛ کاش بیشتر مراقب بودم، کاش آن اتفاق نمی‌افتاد…

کم کم دیدم افسوس خوردن فقط اوضاع را سخت‌تر می‌کند. فرصت مناسبی بود تا یک ماه زندگی کردن با یک دست را تجربه کنم. اول مشکل بنظر می‌رسید اما هر چه می‌گذشت تعجبم بیشتر می‌شد، آنقدر که شهامت‌م گل کرد و با یک دست، آن هم دست غیر غالب! موهای دخترم را کوتاه کردم. نتیجه‌ی کار باور نکردنی بود.

حالا که چند روزی تا باز کردن گچ دستم باقی نمانده‌است من به کار کردن با یک دست عادت کرده‌ام. با خود می‌گویم تجربه‌ی خوبی بود، به آن سختی‌ها هم که فکر می‌کردم نبود. تازه کلی هم پیشرفت کردم.

به این می‌اندیشم که سختی‌ها مثل یک نردبان دوطرفه می‌مانند که ما در نیمه‌ی آن ایستاده‌ایم. تصمیم با ماست؛ اینکه از نردبان مشکلات بالا برویم یا به پایین سقوط کنیم.

مسیر زندگی، نردبان‌های بسیار دارد که خداوند خود فرمود: به حقیقت انسان را در رنج و مشقت آفریدیم. (1)

از خدا می خواهم ما را دراین مسیر یاری دهد.

پ.ن………………….

لَقَد خَلَقنَا الإِنسان‌َ فِی‌ کَبَدٍ (آیه 4 سوره بلد)

درگیر سقوط َم

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/04/20  •  1 نظر »

حس قشنگی است نصب کردن پرده آشپزخانه‌ای که با دستان خودت دوخته باشی. 

و هیجان انگیز می‌شود وقتی بخواهی خودت نصب‌ش کنی!

با اطمینان خاطر چارپایه را جلوی پنجره میخکوب کردم! همین که خواستم اولین پله را بالا بروم دلم هُری ریخت… 

نکند چارپایه زیر پایم بلغزد و بیافتم؟ نکند موقع افتادن سرم، دستم، پایم … به جایی بخورد و مرا ماه‌ها زمین گیر کند؟ خدایا توکل به خودت!

چند روزی‌ست از آن ترس و اضطراب پای چارپایه می‌گذرد و من هنوز درگیر آنم! 

درگیر سقوط از پله‌های چارپایه نه! درگیر سقوط از پله‌های بندگی‌ام… که چرا هیچ‌گاه ترس از آن مرا مضطرب نکرد … چون غرق شدم در همان دنیایی که قرار است پله بشود برای صعود…

و چه بد بنده‌ای بودم…


کیسه اعمال

نوشته شده توسط زهرا حاجي حسيني در 1396/04/18  •  4 نظر »

چند روزی بود بچه‌ها بدجور هوس مربای البالو و شربت کرده‌بودند، با خودم گفتم دست بجنبانم و تا فصل آلبالو نگذشته با مادرم در باغ کمی البالو بچینیم.

هوای دلچسب و مطبوعی بود. همگی راهی شدیم به باغ که رسیدیم برای اینکه بچه‌ها کمتر شیطنت کنند سریع دستم را بالا بردم و با صدای بلند گفتم:  هر کی کمک کنه سهم بیشتری از مربا داره…

کودکانم شرط مادرانه‌ی مرا که فقط برای تحریک حس مشارکت‌شان بود جدی گرفتند.

هر کدام با ظرفی به دست سراغ درختان رفتیم.

پسرکوچکم را دیدم که پاکت پلاستیکی پیدا کرده و با عزمی راسخ مشغول شده.

خوشحال بودم از این همه جنب و جوش و سرزندگی‌شان.

بعد از مدت کوتاهی صدای گریه پسرم مرا به خود آورد! خودم را از لابه‌لای شاخه‌های در هم تنیده به جایی که ایستاده بود رساندم.

پسرم مثل ابر بهار گریه می کرد. پرسیدم: چی شده؟

گفت:مامان من خیلی تند تند البالو چیدم، هیچی هم نخوردم! ولی چرا ابجی بیشتر جمع کرده!؟

نگاهی به پاکت در دستش انداختم. خنده‌ام گرفت.

گفت مامان برای چی می خندی؟

گفتم:آخه ته پاکتت سوراخه!

پسرم مبهوت از اینکه سرش کلاه رفته و من که خنده بر لبانم خشکید.

یاد پند استادی عارف و بزرگ افتادم که فرموده بود: مواظب کیسه ی اعمالتان باشید نکنه بعد یه عمری بفهمید تهش سوراخ بوده و سرتون کلاه رفته باشه.

و با خود این شعر مولوی را زمزمه کردم: اول ای جان دفع شر موش کن / وانگهی در جمع گندم کوش کن.

گاهی دلم تنگ می شود...

نوشته شده توسط پرهون در 1396/04/17  •  ارسال نظر »


سربازان همه باهم مشغول خواندن سرود هستند.
اما فقط چند کلمه اش قابل فهم است.
ایران…پیروزی…اتحاد…
یکصدا و متحد می خوانند. وقتی من این آهنگ را می شنوم بی اختیار دوران یاد جنگ برایم زنده می شود با اینکه اصلا در آن دوران نبودم دلم برایش تنگ می شود، دلم برای جنگ تنگ نمی شود دلم برای شهدا و اتحاد بین مردم و مادران دلیر شهدا تنگ می شود….

 

سرباز وظیفه شناس…

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/04/14  •  1 نظر »

 
تا حالا به اطرافت نگاه کردی؟
به داشته هات، نداشته هات، به کارهایی که باید انجام میدادی و ندادی و به کارهایی که نباید انجام میدادی و دادی؟
اینکه چی داریم، چی نداریم، چی بدست آوردیم و چی از دست دادیم؟

با این سوالات گیج تون نکنم! فقط خواستم بگم باید بخاطر همه چیزهایی که داریم و نداریم پیش خدا جوابگو باشیم…
نه تنها جوابگو که باید شکر این همه نعمتی که بهمون عطا کرده را بجا بیاریم. نعمت هایی که خیلی راحت از کنارشون گذشتیم و ندیدیم، انگار اصلا نبوده که ببینیم! 

بخاطر امنیتی که داریم، و بخاطر نا امنی که در هیچ گوشه ای از این مرز و بوم نداریم. بخاطر دشمنی که پاشو قلم کردن و نگذاشتن قدم از قدم برداره.

امنیتی که هیچ کشوری طعم و لذتش رو نچشیده…

و اما من و تو… جایگاه ما بین این داشته ها و نداشته ها چیه؟ وظیفه مون چیه؟
امضا شدن سندی مخرب مثل 2030! به تاراج رفتن حیای زن مسلمان و به یغما رفتن غیرت مردان مون!

اصلا فرمان «آتش به اختیار» فرمانده رو شنیدیم؟
رسم سربازی را بجا آوردیم برای فرمانده؟

سال هاست جنگ فرهنگی شروع شده و امنیت فرهنگی و اخلاقی داره به فنا می ره. 
حواسمون هست میدان جنگ را آوردند توی خونه ها، اونم وسط پذیرایی؟
برای این همه تک دشمن، پاتک آماده کردیم؟

با اینکه این همه شهید دادیم، خون ها دادیم، رضوانه هامون یتیم شدند…
ولی چکار کردیم؟ برای مقابله با چهارشنبه های سفید! مقابله با هجوم فرهنگی که حتی به مهدکودک هامون رسوخ کرده!

باید جواب بدیم… 
جواب خون شهدا رو… جواب اشک یتیم های شهدا رو… جواب تنهایی و بی کسی همسران شهدا رو…

جوابی قاطع و محکم، در مقابل همه دین هایی که گردن مون هست … 
شاید شکر (فقط همین) نعمت امنیت و آسایشی که داریم، اینه که یه سرباز وظیفه شناس باشیم برای فرماندمون…
که … 
شکر نعمت، نعمتت افزون کند

کفر، نعمت از کفت بیرون کند
… 

… 

 …

آدم معمولی های مهم

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/04/14  •  ارسال نظر »

دست راست شکسته ام را تیمار می کنم و قربون صدقه ی دست چپ می روم!

 که کلی کار از پخت و پز و کار خانه و بچه داری تا یک پایان نامه ی نصفه نیمه ریخته ام سرش!

 تازه فهمیدم طفلک دست راستم چقدر کار می کرده! و اصلا حواسم به او نبود!

 به خودم می گویم وقتی گچ دستم را باز کنم اندازه ی کل این یک ماه لمسش می کنم، می خارونمَ ش، می شورمَش…. خلاصه هوایش را بدجور خواهم داشت…

شده حکایت آدم معمولی های زندگی مان؛ تا وقتی هستند و سالمَ ند به چشم نمی آیند. آروم و بی سر و صدا کارهایی می کنند که فقط وقتی نباشند قدر دان شان هستیم…

قدر آدم معمولی های زندگی مان را بدانیم…

برد اعمال ما

نوشته شده توسط پرهون در 1396/04/11  •  1 نظر »

دیشب کلاس اسلحه شناسی داشتم.
استاد در مورد اسلحه ها توضیح می داد؛ کلاش، برنو، تک تیرانداز و…
وزن و برد اسلحه هاهم متفاوت است. هرکدام استفاده اش برای مکانی خاص است. سلاح جنگی
تک تیرانداز برای نبرد تن به تن
مانند ما انسان ها که هر کدام کاری از دست مان بر می آید.
سلایق متفاوت، هنرهای متفاوت
و حتی مانند اسلحه برد های متفاوت، برد که می گویم منظورم این است که اعمال بعضی از افراد تاثیرگذاری بیشتری بر روی دیگر افراد دارد.
برد شما چقدر است؟

 

کاش دل اونم برای ما تنگ بشه...

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/04/06  •  1 نظر »

نمیدونم چرا  اینقدر با بقیه فرق داره  ..وقتی میره دل همه برای خودش و حالی که با خودش آورده بود تنگ میشه…

اونایی که تا قبل از این برای نماز صبح به زور بیدار میشدن دلشون برای سحرخیزی….

یکی هم به خاطر سفره دور همی با خانوادش اونم دو بار در روز….

دختری که تا دیروز یه لیوان نمیورد سر سفره دلش برای همتش موقع چیدن سفره ..

پسری که تا دیروز سرش تو گوشیش بود دلش برای پیشنهاد دادنش برای خرید حلیم…

مادرایی که دلشون نمیومد بچه ها رو تا قبل از لب طلایی شدن نمازشون بیدار کنند دلشون برای بیدار باش های نیمه شبی ….

مردایی که به خاطرش زود میومدن خونه تا نون سنگگ دو رو خاشخاشی که توی مسیر خونه برای خانواده گرفتنو تا داغ داغه بزارن سر سفره..

مسجد بروها دلشون برای استکان چای و خرمای مضافتی بم کنارش و سجده ها و رکوع هایی که به افتخار ش کوتاه شده بودن و قنوتی که به صلواتی خلاصه می­شد..

و فرادا خون هایی که قبل از این با یه مهر وسط حال خونه نماز میخوندن دلشون برای سجاده و تسبیح شاه عباسی و تربت کربلا …

منبری ها برای موعظه های سه دقیقه ای شان…

قرآن خونها دلشون برای دوبله حساب شدن ثواب قرائتوش .

و حتی بچه ها دلشون برای زولبیا و بامیه ای که شاید تا اومدن دوبارش دیگه قسمتشون نشه…

رانندها دلشون برای سرعت و سبقت های مجاز  دم غروب آفتاب..

 اهل دنیای مجاز دلشون برای هشتگ های سفرهای ساده ..

و………

دیدی ؟!!! دلتنگی اش متفاوت که نه رنگارنگ هم هست….

اما

 عطر آغوشش در سحرگاه چیز دیگری بود ….

کاش دل اونم برای ما تنگ بشه…

پ ن: الهی که حال خوبش بمونه برامون..

 

مغفولات زندگی ما

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/04/03  •  3 نظر »

بعد از ادای احترام و بوسیدن در حرم به آرامی از صحن مطهر خارج شدم.
چشمم خورد به پیرمرد دست‌فروشی که کارت شارژ می‌فروخت.
نمی‌دانم چطور شد به سمت‌ش رفتم و پرسیدم: ” کارت پنج تومانی هاتون چنده؟”
گفت : “پنج تومنی‌ها ، شش هزار تومن میشه”

به خودم گفتم: بی خیال! سریع با گوشی می خرم!
گفتم: “ممنون نمی‌خوام” و برگشتم…

یک قدمی بر نداشته بودم، از پشت سر صدایم زد 
با صدای لرزان و معصومانه‌اش گفت:
“دخترم نمی‌خوایی امروز ما یه نون سنگک بخوریم؟”

دلم سوخت، اما نه برای پیرمرد، برای خودم که…

……………………..
خیلی اوقات کوتاه‌ترین حرف‌ها از ناشناس‌ترین افراد تلنگری‌ست برای ما
اینکه در همین نزدیکی‌ها خیلی‌ها هستن، نفس می‌کشند، زندگی می‌کنند و خدا توفیق واسطه شدن برای استجابت دعایشان را به ما داده…
و ما چقدر لبیک گفتیم!

با غرش تو نفس می گیریم

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/03/30  •  ارسال نظر »

امروز غرش های غرورانگیز ذوالفقار، بغض ده روزه ی مردمان کشورم را شکست…

و چشمان آن دخترک معصوم هم خندید. همان که بابایش به شوق حرم پر کشیده بود.

امروز همه خوشحال بودیم. حتی آنان که روزی موشک را مایه ی دردسر کشور می دانستند. این را از هشتک های غرورانگیزشان فهمیدم.

به این امید که قدر بدانند و بار دیگر فراموش نکنند.


نوش جان
ای مردمان روزهای سخت.

نماز بی بازگشت...

نوشته شده توسط پرهون در 1396/03/24  •  2 نظر »

چند وقتی ست دلم هوای گفت وگو با تو دارد . این شبهای قدر که مصادف با شهادت تان شده، قفل دلم را باز کرد.
ای امام محبوب من، من جزء همان مردمانی هستم که نه پیامبر دیده ام و نه امام ودفقط با خواندن چند خط روی کاغذ و قرآن ایمان آورده ام.
نمی گویم ایمانم واقعی است و ادعایی هم ندارم وفقط خدا را شکر می کنم که ولایت امیرالمومنین (علیه السلام) دوست دارم وتحت ولایت ایشان هستم.
محبوب ترینم، من پیرو شما هستم ولی نه شما را دیده ام ونه فرزندانت را واما دعای این شبها روزهایم، دعای برای ظهور آخرین فرزندت، که همه او را حجت آخر می خوانند.
تاریخ را که کنکاش می کنم نوشته است که بعد از شهادت شما دشمنان پشیمان وناراحت نبودند بلکه با فرزندان تو هم دشمن بودند .آنها قلبهایشان تغییر جنس داده بود و گوشهای وجودشان، ندای حق وحقیقت را نمی شنید.
شهادت همسر عزیزت حضرت زهرا سلام الله علیها و گریه های شبانه ی شما در چاه های مدینه و آن بیست وپنج سال خفقان و خانه نشینی شما و آن جمله ی که فرمودید؛ بیست وپنج سال مانند استخوانی ایست که در گلویم گیر کرده است.
تنهایی و جمله ی شما، قلبم را به آتش می کشد.
کتابی را خواندم که از جنگ صفین روایت می کرد در آن جنگ هم از همه مظلوم تر شما بودید.مردم کوفه به سخنان شما عمل نکردند و شما را تنها گذاشتند.
ای امام مهربان، من تاریخ را به وقت شما می خوانم.
یا علی ابن ابی طالب، شما از حق مردم ومظلومان دفاع می کردید.مردم شما را شناختند ولی با شما نبودند جز عده ی اندکی.
بعد از شما هم به فرزندانت رحم نکردند. هر یک با تمام غربتش ومظلومیتش به شهادت رساندند وخود را حق وحقیقت تصور کردند.
هم اکنون نیز منتظر حجت آخر هستند تا شهیدش کنند نمی دانم تا کی حسادت می کنند ودشمن هستند!
وقتی که کسی زندگی شما را روایت می کند، قلبم از تنهایی و مظلومیت شما وفرزندانتان به درد می آید و اشکم جاری می شود وبغض در گلویم دور میزند سعی دارد دیوار اطرافش را فرو بریزد.
امام من، ناراحت نمی شوی،می خواهم از آن نماز بی بازگشت بنویسم…می دانم!صبح گاه روز نوزدهم را خوب به یاد داری! نمازی که خودت از آن خبر داشتی وقاتلت را می شناختی! اما سکوت کردی ورستگاری را در شهادت می دیدی ولحظه ای از مرگ هراسی به دل راه ندادی.
دشمنانت هم در کتب تاریخی پیوسته نوشته اند؛ علی از مرگ هراسی ندارد وبرای حق می جنگد.
کشور من، کشوری است که مردمش ولایت مدار هستند وتاریخ روزهای شهادت شما دوباره با اشک تازه می شود و رنگ وبوی آن روزها را می گیرد .از تنهایی سه فرزندت بعد از شهادتت چه بگویم که نای گفتن ندارم.
بعداز شهادتت هم در تاریخ آمده است که که حتی جسم شما را نمی خواستند واز آن هراس داشتند ومزارت تا دوران فرزندت امام صادق (علیه السلام) مخفی از نظرها بوده است.
ای امام بزگوار، شجاعت وشهامتت خانه دشمنان را به لرزه در می آورد و مهر وعطوفتت پایه های خانه امید یتیمان ومظلومان را مستحکم می کرد.
ای امام! من حرمت را ندیده ام.اما هریک از دوستانم به حرم شما می آیند. تنها چیزی که می گویند فقط وفقط از مظلومیت شما همراه با بغض‌ و اشک صحبت می کنند.

 شهادت امیرالمومنین علیه السلام

بهای حقیقت

نوشته شده توسط زهرا حاجي حسيني در 1396/03/21  •  ارسال نظر »

این روزها، تاوانِ تمامِ به ندیدن زدن هاست.

قطره های سرخی که مظلومانه بر زمین ریخت، شکستن بغض چند ساله ی حقیقتی بود که بی رحمانه آن را ندیدند.

حقیقت، همیشه هم گمشده در هزار توی دل  آدم ها نیست، خیلی وقت ها بی صدا فریاد می زند.

اما دریغ،که گاهی بهای گشودن چشم ها بر حقیقت، سخت گزاف است و دردناک.

مَن نامَ  عَنْ نُصْرَةِ وليّه، اِنْتَبَتْه وَطْاَةَ عدُوِّ.

کسی که هنگام یاری رهبرش خود رو به خواب زده باشد ،لگد های دشمن او را بیدار می کند.

یه روز خاص…!

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/03/20  •  7 نظر »

چهارشنبه هم میخواست یه روزی بشه مثل همه روزها، ولی نشد! 
یه روز خاص شد برای همه ما ایرانی ها؛ یه روزی که برای حفظ نظام دوباره خون دادیم.  یه روزی که غباری که روی دل ها نشسته بود با این تلنگر از بین رفت.  پ روزی که دیدیم ذخایر این نظام مدافعین جان بر کف آن هستند؛ ذخایر نظام دل های متحد این مردم هست.

  چه دل هایی که چهارشنبه لرزید از خون های مظلومی که به زمین ریخته شد و چه دل هایی که محکم شد به اراده قوی جان بر کفانی که حاضرند از جانشان برای حفظ این نظام و انقلاب و برای حفظ آرامش مردم عزیزشان بگذرند.

چه پارادوکس زیبایی چهارشنبه شکل گرفت… غم از دست دادن شهیدان مظلومان و خوشحالی از اقتدار نظاممان.  دشمنان خواستند آتش جنگ بیافروزند، خواستند امنیت ما را مختل کند، خواستند اراده ملت را بی اراده کنند، خواستند قد علم کنند در مقابل ایران قد برافراشته… .

اما چه خواستند و چه شد؟! چه معادله ای نوشتند و چه جوابی در خواب دیدند و چه جوابی در بیداری…! آتش دشمن کجا و آب روی این آتش کجا… آبی که چون سیلابی غرق کرد همه خواب های شوم دشمن را… اما آب روی این آتش فتنه، سخنان آرام بخش رهبر فرزانه مان بود. چه اقتداری، چه آرامشی… به منزله کوهی بود در برابر ریزش چند سنگ ریزه!   وقتی فرمود:

“ملت ایران دارد پیش میرود؛ این ترقه بازی هایی هم که امروز شد در اراده  مردم تأثیری نخواهدگذاشت. اینها کوچکتر ازآنند که بتوانند در اراده ملت ایران و مسئولین اثر بگذارند.”

همین چند جمله کافی بود تا بساط فتنه و دست درازی دشمن را کن فیکون کند.  دشمنان خرد شدند زیر بار این همه آرامش و اقتدار رهبرم.   اینان چه فکر کرده اند؟! تهران مگر پاریس هست؟! ایران مگر فرانسه و امثالهم هست؟!

ای جهان و جهانیان! این را یادتان باشد و آویزه گوشتان کنید و بدانید اینجا ایران هست و ما ایرانی هستیم. یادتان باشد…!

خیالات خام

نوشته شده توسط پرهون در 1396/03/19  •  1 نظر »

دیروز مزه ی دیگری داشت، صف کشیدن همه مزه ها ی روبروی من، شور، شیرین، تلخ، بی مزه … حس عجیبی بود
شور از شور اتحاد و یکپارچگی ملت
شیرین از طعم شیرین شهامت و شهادت
تلخ از اشک وتنهایی فرزندان شهدای دیروز
و بی مزه، فکر خام و خیال ناپخته ی دشمنان…

دشمنانی که فراموش کرده اند این مزه ها در بین ملت ایران سرافراز تمامی ندارد، و اگر فکر کرده اند که پیشرفت در زندگی مان و آسایش و راحتی مردمان مان می تواند آنها را ازهم دور کند، به آنان تسلیت عرض می کنم.

ملت ایران همان ملت دهه پنجاه و شصت هستندکه با تحریم های سخت در مقابل شما ایستادند و اجازه برداشت یک مشت خاک از کشورمان را به شما ندادند.

کویری، بارانی، خشک، مرطوب، ملت کشورم شاید مثل آب و هوای سرزمینش در برخی مسائل اختلاف نظر داشته باشند، ولی هیچ وقت بین شان فاصله و جدایی نیست، و مانند کوه دماوند در مقابل دسیسه های دشمنان مستحکم و مقاومند.

حتما فکر می کنند افراد سخت کوش دوران قبل پیر شدند و فرزندانشان ضعیف هستند. اما بدانند! این خیالات شان در باد چرخیده وباطل است.

شاید ما فرزندان آرامش و آسایش باشیم، ولی سختی را برای محافظت از کشور با جان و دل می خریم و بیعت با رهبرمان نمی شکنیم و فکرهای شما را باطل می کنیم.

اتحاد ما مثل موج های خروشان خلیج فارس است. مدرسه،حوزه، دانشگاه، … پادگان و سنگرها، ایست برای مقابله با شما دشمنان است. پس چشمانتان را باز کنید و خودتان را به خطر نیاندازید.

تیر خلاص

نوشته شده توسط پرهون در 1396/03/17  •  5 نظر »

تاکنون به گیاه گوجه فرنگی توجه کرده اید! چگونه ثمر می دهد!  گیاه گوجه فرنگی بعد از کاشت دوباره باید آن را از خاک خارج کرده و جا به جایش کنیم حتی اگر شده یک وجب، اگر جا به جا نشود ثمر نمی دهد.

 وقتی در مکانی گناه می شود یا در جمعی که از ذکر ویاد خدا غافل هستند حضور دارید، خود را نجات دهید و از لذت گناه به لذت عبادت برسید بهانه بیاورید و مکان را ترک کنید. این خودبه معنای جابه جایی است. باعث رشد معنوی ونزدیکی به خدا می شود.

هنگامیکه هوای گناه اطرافت را فرا گرفت اگر خوابیده ای، بنشین و اگر نشسته ای، بایست واگر ایستاده ای، چند گام بردار ومکان را ترک کن.

خداوند لفظ تهاجروا را برای این کار اتخاذ کرده. انگار می خواسته تیر خلاص بزند به تمام بهانه گیری های ما انسان ها، و بگوید دیگر نشد، نمی شود، نمی توان نداریم. برو هر جا که می توانی بار بده، زمین خدا وسیع است… أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ

1 2 3

 
 
اربعین