رد پای زینت

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/04/29  •  5 نظر »

هرجایی میره همه میگن چقدر خانومه این دختر.
با اینکه خانوادش رو نمیشناسن میگن: معلومه سر سفره پدر مادرش بزرگ شده!

یادمه وقتی مادرش فوت کرد وسط بغض‌های سنگین‌ش می‌گفت: خدایا خیلی زود دیر شد، اخه برای اینکه براش خوب باشم کلی برنامه داشتم…
یکی از دوستاش که شونه‌هاشو محکم گرفته‌بود خیلی آروم در گوشش گفت: مادرت تو رو داشت، دست پُر رفت ..
خودش برام تعریف کرد با اینکه شوهرم هرگز مادرم رو ندیده همیشه میگه: اگه تو تربیت شده اونی پس خودش چه فرشته‌ای بوده.
هر وقت میبینم‌ش با خودم میگم چقدر خوبه که همه یه طوری خوب باشیم که هرکی ما رو دید به یاد خوب بودن بقیه هم بیوفته.

یه دختر خوب تا همه بگن مادرش فرشته است.
یه شاگرد خوب تا همه بگن چه استاد خوبی میشه بهم معرفیش کنی.
یه کارمند خوب تا همه بگن چه شرکت خوبی.
یه شهروند خوب تا همه بگن عجب مردمان خوبی.
یه پزشک خوب تا همه بگن چه پزشکای خوبی.
و مهم تر از همه
یه بنده خوب تا همه بگن عجب خدای خوبی.

درست همون طوری که صادق‌ترین فرزند رسول خدا فرمودند:
اي شيعيان، شما به ما منسوب هستيد، پس مايه زينت ما باشيد نه مايه آبرو ريزي ما.
مشکاة الأنوار، ص 67

اشتراک گذاری این مطلب!

پیچیده در شب

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/04/27  •  ارسال نظر »

شب‌ها که شروع می‌شود لایه‌ای سیاه تو را می‌گیرد، یک لایه سیاهی که نشان دهد تو همه چیز را نمیدانی، یک لایه که بفهماند در این عالم بعضی حقایق مخفی اند…
و این گونه شد که شب‌ها شدند متعلق به بندگان خالص خدا…
آنان می‌دانستند در این سیاهی چه نوری نهفته است و می‌دیدند نشان خدا را در تاریکی و ظلمت شب…
شب دراز است و چشمانم خسته…
خدا مرا ببخشد بخاطر گناهانم…
الاهی البستنی الخطایا ثوب مذلتی… (1)

پ.ن …………………………………………………..
مناجات التوابین خمسه عشر

اشتراک گذاری این مطلب!

نردبان دوطرفه

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/04/25  •  ارسال نظر »

روزهای اول شکستگی دستم به کاش و کاشکی گذشت؛ کاش بیشتر مراقب بودم، کاش آن اتفاق نمی‌افتاد…

کم کم دیدم افسوس خوردن فقط اوضاع را سخت‌تر می‌کند. فرصت مناسبی بود تا یک ماه زندگی کردن با یک دست را تجربه کنم. اول مشکل بنظر می‌رسید اما هر چه می‌گذشت تعجبم بیشتر می‌شد، آنقدر که شهامت‌م گل کرد و با یک دست، آن هم دست غیر غالب! موهای دخترم را کوتاه کردم. نتیجه‌ی کار باور نکردنی بود.

حالا که چند روزی تا باز کردن گچ دستم باقی نمانده‌است من به کار کردن با یک دست عادت کرده‌ام. با خود می‌گویم تجربه‌ی خوبی بود، به آن سختی‌ها هم که فکر می‌کردم نبود. تازه کلی هم پیشرفت کردم.

به این می‌اندیشم که سختی‌ها مثل یک نردبان دوطرفه می‌مانند که ما در نیمه‌ی آن ایستاده‌ایم. تصمیم با ماست؛ اینکه از نردبان مشکلات بالا برویم یا به پایین سقوط کنیم.

مسیر زندگی، نردبان‌های بسیار دارد که خداوند خود فرمود: به حقیقت انسان را در رنج و مشقت آفریدیم. (1)

از خدا می خواهم ما را دراین مسیر یاری دهد.

پ.ن………………….

لَقَد خَلَقنَا الإِنسان‌َ فِی‌ کَبَدٍ (آیه 4 سوره بلد)

اشتراک گذاری این مطلب!

درگیر سقوط َم

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/04/20  •  1 نظر »

حس قشنگی است نصب کردن پرده آشپزخانه‌ای که با دستان خودت دوخته باشی. 

و هیجان انگیز می‌شود وقتی بخواهی خودت نصب‌ش کنی!

با اطمینان خاطر چارپایه را جلوی پنجره میخکوب کردم! همین که خواستم اولین پله را بالا بروم دلم هُری ریخت… 

نکند چارپایه زیر پایم بلغزد و بیافتم؟ نکند موقع افتادن سرم، دستم، پایم … به جایی بخورد و مرا ماه‌ها زمین گیر کند؟ خدایا توکل به خودت!

چند روزی‌ست از آن ترس و اضطراب پای چارپایه می‌گذرد و من هنوز درگیر آنم! 

درگیر سقوط از پله‌های چارپایه نه! درگیر سقوط از پله‌های بندگی‌ام… که چرا هیچ‌گاه ترس از آن مرا مضطرب نکرد … چون غرق شدم در همان دنیایی که قرار است پله بشود برای صعود…

و چه بد بنده‌ای بودم…


اشتراک گذاری این مطلب!

کیسه اعمال

نوشته شده توسط زهرا حاجی حسینی در 1396/04/18  •  4 نظر »

چند روزی بود بچه‌ها بدجور هوس مربای البالو و شربت کرده‌بودند، با خودم گفتم دست بجنبانم و تا فصل آلبالو نگذشته با مادرم در باغ کمی البالو بچینیم.

هوای دلچسب و مطبوعی بود. همگی راهی شدیم به باغ که رسیدیم برای اینکه بچه‌ها کمتر شیطنت کنند سریع دستم را بالا بردم و با صدای بلند گفتم:  هر کی کمک کنه سهم بیشتری از مربا داره…

کودکانم شرط مادرانه‌ی مرا که فقط برای تحریک حس مشارکت‌شان بود جدی گرفتند.

هر کدام با ظرفی به دست سراغ درختان رفتیم.

پسرکوچکم را دیدم که پاکت پلاستیکی پیدا کرده و با عزمی راسخ مشغول شده.

خوشحال بودم از این همه جنب و جوش و سرزندگی‌شان.

بعد از مدت کوتاهی صدای گریه پسرم مرا به خود آورد! خودم را از لابه‌لای شاخه‌های در هم تنیده به جایی که ایستاده بود رساندم.

پسرم مثل ابر بهار گریه می کرد. پرسیدم: چی شده؟

گفت:مامان من خیلی تند تند البالو چیدم، هیچی هم نخوردم! ولی چرا ابجی بیشتر جمع کرده!؟

نگاهی به پاکت در دستش انداختم. خنده‌ام گرفت.

گفت مامان برای چی می خندی؟

گفتم:آخه ته پاکتت سوراخه!

پسرم مبهوت از اینکه سرش کلاه رفته و من که خنده بر لبانم خشکید.

یاد پند استادی عارف و بزرگ افتادم که فرموده بود: مواظب کیسه ی اعمالتان باشید نکنه بعد یه عمری بفهمید تهش سوراخ بوده و سرتون کلاه رفته باشه.

و با خود این شعر مولوی را زمزمه کردم: اول ای جان دفع شر موش کن / وانگهی در جمع گندم کوش کن.

اشتراک گذاری این مطلب!

گاهی دلم تنگ می شود...

نوشته شده توسط پرهون در 1396/04/17  •  ارسال نظر »


سربازان همه باهم مشغول خواندن سرود هستند.
اما فقط چند کلمه اش قابل فهم است.
ایران…پیروزی…اتحاد…
یکصدا و متحد می خوانند. وقتی من این آهنگ را می شنوم بی اختیار دوران یاد جنگ برایم زنده می شود با اینکه اصلا در آن دوران نبودم دلم برایش تنگ می شود، دلم برای جنگ تنگ نمی شود دلم برای شهدا و اتحاد بین مردم و مادران دلیر شهدا تنگ می شود….

 

اشتراک گذاری این مطلب!

سرباز وظیفه شناس…

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/04/15  •  1 نظر »

تا حالا به اطرافت نگاه کردی؟

به داشته هات، نداشته هات، به کارهایی که باید انجام میدادی و ندادی و به کارهایی که نباید انجام میدادی و دادی؟

اینکه چی داریم، چی نداریم، چی بدست آوردیم و چی از دست دادیم؟
با این سوالات گیج تون نکنم! فقط خواستم بگم باید بخاطر همه چیزهایی که داریم و نداریم پیش خدا جوابگو باشیم…
بخاطر امنیتی که داریم، و بخاطر نا امنی که در هیچ گوشه ای از این مرز و بوم نداریم. بخاطر دشمنی که پاشو قلم کردن و نگذاشتن قدم از قدم برداره.
امنیتی که هیچ کشوری طعم و لذتش رو نچشیده…
و اما من و تو… جایگاه ما بین این داشته ها و نداشته ها چیه؟ وظیفه مون چیه؟

امضا شدن سندی مخرب مثل 2030! به تاراج رفتن حیای زن مسلمان و به یغما رفتن غیرت مردان مون!
اصلا فرمان «آتش به اختیار» فرمانده رو شنیدیم؟

رسم سربازی را بجا آوردیم برای فرمانده؟
سال هاست جنگ فرهنگی شروع شده و امنیت فرهنگی و اخلاقی داره به فنا می ره. 

حواسمون هست میدان جنگ را آوردند توی خونه ها، اونم وسط پذیرایی؟

برای این همه تک دشمن، پاتک آماده کردیم؟
با اینکه این همه شهید دادیم، خون ها دادیم، رضوانه هامون یتیم شدند…

ولی چکار کردیم؟ برای مقابله با چهارشنبه های سفید! مقابله با هجوم فرهنگی که حتی به مهدکودک هامون رسوخ کرده!
باید جواب بدیم… 

جواب خون شهدا رو… جواب اشک یتیم های شهدا رو… جواب تنهایی و بی کسی همسران شهدا رو…
جوابی قاطع و محکم، در مقابل همه دین هایی که گردن مون هست … 

کاش یه سرباز وظیفه شناس باشیم برای فرماندمون…

اشتراک گذاری این مطلب!

آدم معمولی های مهم

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/04/14  •  ارسال نظر »

دست راست شکسته ام را تیمار می کنم و قربون صدقه ی دست چپ می روم!

 که کلی کار از پخت و پز و کار خانه و بچه داری تا یک پایان نامه ی نصفه نیمه ریخته ام سرش!

 تازه فهمیدم طفلک دست راستم چقدر کار می کرده! و اصلا حواسم به او نبود!

 به خودم می گویم وقتی گچ دستم را باز کنم اندازه ی کل این یک ماه لمسش می کنم، می خارونمَ ش، می شورمَش…. خلاصه هوایش را بدجور خواهم داشت…

شده حکایت آدم معمولی های زندگی مان؛ تا وقتی هستند و سالمَ ند به چشم نمی آیند. آروم و بی سر و صدا کارهایی می کنند که فقط وقتی نباشند قدر دان شان هستیم…

قدر آدم معمولی های زندگی مان را بدانیم…

اشتراک گذاری این مطلب!

برد اعمال ما

نوشته شده توسط پرهون در 1396/04/11  •  1 نظر »

دیشب کلاس اسلحه شناسی داشتم.
استاد در مورد اسلحه ها توضیح می داد؛ کلاش، برنو، تک تیرانداز و…
وزن و برد اسلحه هاهم متفاوت است. هرکدام استفاده اش برای مکانی خاص است. سلاح جنگی
تک تیرانداز برای نبرد تن به تن
مانند ما انسان ها که هر کدام کاری از دست مان بر می آید.
سلایق متفاوت، هنرهای متفاوت
و حتی مانند اسلحه برد های متفاوت، برد که می گویم منظورم این است که اعمال بعضی از افراد تاثیرگذاری بیشتری بر روی دیگر افراد دارد.
برد شما چقدر است؟

 

اشتراک گذاری این مطلب!

کاش دل اونم برای ما تنگ بشه...

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/04/06  •  1 نظر »

نمیدونم چرا  اینقدر با بقیه فرق داره  ..وقتی میره دل همه برای خودش و حالی که با خودش آورده بود تنگ میشه…

اونایی که تا قبل از این برای نماز صبح به زور بیدار میشدن دلشون برای سحرخیزی….

یکی هم به خاطر سفره دور همی با خانوادش اونم دو بار در روز….

دختری که تا دیروز یه لیوان نمیورد سر سفره دلش برای همتش موقع چیدن سفره ..

پسری که تا دیروز سرش تو گوشیش بود دلش برای پیشنهاد دادنش برای خرید حلیم…

مادرایی که دلشون نمیومد بچه ها رو تا قبل از لب طلایی شدن نمازشون بیدار کنند دلشون برای بیدار باش های نیمه شبی ….

مردایی که به خاطرش زود میومدن خونه تا نون سنگگ دو رو خاشخاشی که توی مسیر خونه برای خانواده گرفتنو تا داغ داغه بزارن سر سفره..

مسجد بروها دلشون برای استکان چای و خرمای مضافتی بم کنارش و سجده ها و رکوع هایی که به افتخار ش کوتاه شده بودن و قنوتی که به صلواتی خلاصه می­شد..

و فرادا خون هایی که قبل از این با یه مهر وسط حال خونه نماز میخوندن دلشون برای سجاده و تسبیح شاه عباسی و تربت کربلا …

منبری ها برای موعظه های سه دقیقه ای شان…

قرآن خونها دلشون برای دوبله حساب شدن ثواب قرائتوش .

و حتی بچه ها دلشون برای زولبیا و بامیه ای که شاید تا اومدن دوبارش دیگه قسمتشون نشه…

رانندها دلشون برای سرعت و سبقت های مجاز  دم غروب آفتاب..

 اهل دنیای مجاز دلشون برای هشتگ های سفرهای ساده ..

و………

دیدی ؟!!! دلتنگی اش متفاوت که نه رنگارنگ هم هست….

اما

 عطر آغوشش در سحرگاه چیز دیگری بود ….

کاش دل اونم برای ما تنگ بشه…

پ ن: الهی که حال خوبش بمونه برامون..

 

اشتراک گذاری این مطلب!

مغفولات زندگی ما

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/04/03  •  3 نظر »

بعد از ادای احترام و بوسیدن در حرم به آرامی از صحن مطهر خارج شدم.
چشمم خورد به پیرمرد دست‌فروشی که کارت شارژ می‌فروخت.
نمی‌دانم چطور شد به سمت‌ش رفتم و پرسیدم: ” کارت پنج تومانی هاتون چنده؟”
گفت : “پنج تومنی‌ها ، شش هزار تومن میشه”

به خودم گفتم: بی خیال! سریع با گوشی می خرم!
گفتم: “ممنون نمی‌خوام” و برگشتم…

یک قدمی بر نداشته بودم، از پشت سر صدایم زد 
با صدای لرزان و معصومانه‌اش گفت:
“دخترم نمی‌خوایی امروز ما یه نون سنگک بخوریم؟”

دلم سوخت، اما نه برای پیرمرد، برای خودم که…

……………………..
خیلی اوقات کوتاه‌ترین حرف‌ها از ناشناس‌ترین افراد تلنگری‌ست برای ما
اینکه در همین نزدیکی‌ها خیلی‌ها هستن، نفس می‌کشند، زندگی می‌کنند و خدا توفیق واسطه شدن برای استجابت دعایشان را به ما داده…
و ما چقدر لبیک گفتیم!

اشتراک گذاری این مطلب!

با غرش تو نفس می گیریم

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/03/30  •  ارسال نظر »

امروز غرش های غرورانگیز ذوالفقار، بغض ده روزه ی مردمان کشورم را شکست…

و چشمان آن دخترک معصوم هم خندید. همان که بابایش به شوق حرم پر کشیده بود.

امروز همه خوشحال بودیم. حتی آنان که روزی موشک را مایه ی دردسر کشور می دانستند. این را از هشتک های غرورانگیزشان فهمیدم.

به این امید که قدر بدانند و بار دیگر فراموش نکنند.


نوش جان
ای مردمان روزهای سخت.

اشتراک گذاری این مطلب!

نماز بی بازگشت...

نوشته شده توسط پرهون در 1396/03/24  •  2 نظر »

چند وقتی ست دلم هوای گفت وگو با تو دارد . این شبهای قدر که مصادف با شهادت تان شده، قفل دلم را باز کرد.
ای امام محبوب من، من جزء همان مردمانی هستم که نه پیامبر دیده ام و نه امام ودفقط با خواندن چند خط روی کاغذ و قرآن ایمان آورده ام.
نمی گویم ایمانم واقعی است و ادعایی هم ندارم وفقط خدا را شکر می کنم که ولایت امیرالمومنین (علیه السلام) دوست دارم وتحت ولایت ایشان هستم.
محبوب ترینم، من پیرو شما هستم ولی نه شما را دیده ام ونه فرزندانت را واما دعای این شبها روزهایم، دعای برای ظهور آخرین فرزندت، که همه او را حجت آخر می خوانند.
تاریخ را که کنکاش می کنم نوشته است که بعد از شهادت شما دشمنان پشیمان وناراحت نبودند بلکه با فرزندان تو هم دشمن بودند .آنها قلبهایشان تغییر جنس داده بود و گوشهای وجودشان، ندای حق وحقیقت را نمی شنید.
شهادت همسر عزیزت حضرت زهرا سلام الله علیها و گریه های شبانه ی شما در چاه های مدینه و آن بیست وپنج سال خفقان و خانه نشینی شما و آن جمله ی که فرمودید؛ بیست وپنج سال مانند استخوانی ایست که در گلویم گیر کرده است.
تنهایی و جمله ی شما، قلبم را به آتش می کشد.
کتابی را خواندم که از جنگ صفین روایت می کرد در آن جنگ هم از همه مظلوم تر شما بودید.مردم کوفه به سخنان شما عمل نکردند و شما را تنها گذاشتند.
ای امام مهربان، من تاریخ را به وقت شما می خوانم.
یا علی ابن ابی طالب، شما از حق مردم ومظلومان دفاع می کردید.مردم شما را شناختند ولی با شما نبودند جز عده ی اندکی.
بعد از شما هم به فرزندانت رحم نکردند. هر یک با تمام غربتش ومظلومیتش به شهادت رساندند وخود را حق وحقیقت تصور کردند.
هم اکنون نیز منتظر حجت آخر هستند تا شهیدش کنند نمی دانم تا کی حسادت می کنند ودشمن هستند!
وقتی که کسی زندگی شما را روایت می کند، قلبم از تنهایی و مظلومیت شما وفرزندانتان به درد می آید و اشکم جاری می شود وبغض در گلویم دور میزند سعی دارد دیوار اطرافش را فرو بریزد.
امام من، ناراحت نمی شوی،می خواهم از آن نماز بی بازگشت بنویسم…می دانم!صبح گاه روز نوزدهم را خوب به یاد داری! نمازی که خودت از آن خبر داشتی وقاتلت را می شناختی! اما سکوت کردی ورستگاری را در شهادت می دیدی ولحظه ای از مرگ هراسی به دل راه ندادی.
دشمنانت هم در کتب تاریخی پیوسته نوشته اند؛ علی از مرگ هراسی ندارد وبرای حق می جنگد.
کشور من، کشوری است که مردمش ولایت مدار هستند وتاریخ روزهای شهادت شما دوباره با اشک تازه می شود و رنگ وبوی آن روزها را می گیرد .از تنهایی سه فرزندت بعد از شهادتت چه بگویم که نای گفتن ندارم.
بعداز شهادتت هم در تاریخ آمده است که که حتی جسم شما را نمی خواستند واز آن هراس داشتند ومزارت تا دوران فرزندت امام صادق (علیه السلام) مخفی از نظرها بوده است.
ای امام بزگوار، شجاعت وشهامتت خانه دشمنان را به لرزه در می آورد و مهر وعطوفتت پایه های خانه امید یتیمان ومظلومان را مستحکم می کرد.
ای امام! من حرمت را ندیده ام.اما هریک از دوستانم به حرم شما می آیند. تنها چیزی که می گویند فقط وفقط از مظلومیت شما همراه با بغض‌ و اشک صحبت می کنند.

 شهادت امیرالمومنین علیه السلام

اشتراک گذاری این مطلب!

بهای حقیقت

نوشته شده توسط زهرا حاجی حسینی در 1396/03/21  •  ارسال نظر »

این روزها، تاوانِ تمامِ به ندیدن زدن هاست.

قطره های سرخی که مظلومانه بر زمین ریخت، شکستن بغض چند ساله ی حقیقتی بود که بی رحمانه آن را ندیدند.

حقیقت، همیشه هم گمشده در هزار توی دل  آدم ها نیست، خیلی وقت ها بی صدا فریاد می زند.

اما دریغ،که گاهی بهای گشودن چشم ها بر حقیقت، سخت گزاف است و دردناک.

مَن نامَ  عَنْ نُصْرَةِ وليّه، اِنْتَبَتْه وَطْاَةَ عدُوِّ.

کسی که هنگام یاری رهبرش خود رو به خواب زده باشد ،لگد های دشمن او را بیدار می کند.

اشتراک گذاری این مطلب!

یه روز خاص…!

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/03/20  •  7 نظر »

چهارشنبه هم میخواست یه روزی بشه مثل همه روزها، ولی نشد! 
یه روز خاص شد برای همه ما ایرانی ها؛ یه روزی که برای حفظ نظام دوباره خون دادیم.  یه روزی که غباری که روی دل ها نشسته بود با این تلنگر از بین رفت.  پ روزی که دیدیم ذخایر این نظام مدافعین جان بر کف آن هستند؛ ذخایر نظام دل های متحد این مردم هست.

  چه دل هایی که چهارشنبه لرزید از خون های مظلومی که به زمین ریخته شد و چه دل هایی که محکم شد به اراده قوی جان بر کفانی که حاضرند از جانشان برای حفظ این نظام و انقلاب و برای حفظ آرامش مردم عزیزشان بگذرند.

چه پارادوکس زیبایی چهارشنبه شکل گرفت… غم از دست دادن شهیدان مظلومان و خوشحالی از اقتدار نظاممان.  دشمنان خواستند آتش جنگ بیافروزند، خواستند امنیت ما را مختل کند، خواستند اراده ملت را بی اراده کنند، خواستند قد علم کنند در مقابل ایران قد برافراشته… .

اما چه خواستند و چه شد؟! چه معادله ای نوشتند و چه جوابی در خواب دیدند و چه جوابی در بیداری…! آتش دشمن کجا و آب روی این آتش کجا… آبی که چون سیلابی غرق کرد همه خواب های شوم دشمن را… اما آب روی این آتش فتنه، سخنان آرام بخش رهبر فرزانه مان بود. چه اقتداری، چه آرامشی… به منزله کوهی بود در برابر ریزش چند سنگ ریزه!   وقتی فرمود:

“ملت ایران دارد پیش میرود؛ این ترقه بازی هایی هم که امروز شد در اراده  مردم تأثیری نخواهدگذاشت. اینها کوچکتر ازآنند که بتوانند در اراده ملت ایران و مسئولین اثر بگذارند.”

همین چند جمله کافی بود تا بساط فتنه و دست درازی دشمن را کن فیکون کند.  دشمنان خرد شدند زیر بار این همه آرامش و اقتدار رهبرم.   اینان چه فکر کرده اند؟! تهران مگر پاریس هست؟! ایران مگر فرانسه و امثالهم هست؟!

ای جهان و جهانیان! این را یادتان باشد و آویزه گوشتان کنید و بدانید اینجا ایران هست و ما ایرانی هستیم. یادتان باشد…!

اشتراک گذاری این مطلب!

خیالات خام

نوشته شده توسط پرهون در 1396/03/19  •  1 نظر »

دیروز مزه ی دیگری داشت، صف کشیدن همه مزه ها ی روبروی من، شور، شیرین، تلخ، بی مزه … حس عجیبی بود
شور از شور اتحاد و یکپارچگی ملت
شیرین از طعم شیرین شهامت و شهادت
تلخ از اشک وتنهایی فرزندان شهدای دیروز
و بی مزه، فکر خام و خیال ناپخته ی دشمنان…

دشمنانی که فراموش کرده اند این مزه ها در بین ملت ایران سرافراز تمامی ندارد، و اگر فکر کرده اند که پیشرفت در زندگی مان و آسایش و راحتی مردمان مان می تواند آنها را ازهم دور کند، به آنان تسلیت عرض می کنم.

ملت ایران همان ملت دهه پنجاه و شصت هستندکه با تحریم های سخت در مقابل شما ایستادند و اجازه برداشت یک مشت خاک از کشورمان را به شما ندادند.

کویری، بارانی، خشک، مرطوب، ملت کشورم شاید مثل آب و هوای سرزمینش در برخی مسائل اختلاف نظر داشته باشند، ولی هیچ وقت بین شان فاصله و جدایی نیست، و مانند کوه دماوند در مقابل دسیسه های دشمنان مستحکم و مقاومند.

حتما فکر می کنند افراد سخت کوش دوران قبل پیر شدند و فرزندانشان ضعیف هستند. اما بدانند! این خیالات شان در باد چرخیده وباطل است.

شاید ما فرزندان آرامش و آسایش باشیم، ولی سختی را برای محافظت از کشور با جان و دل می خریم و بیعت با رهبرمان نمی شکنیم و فکرهای شما را باطل می کنیم.

اتحاد ما مثل موج های خروشان خلیج فارس است. مدرسه،حوزه، دانشگاه، … پادگان و سنگرها، ایست برای مقابله با شما دشمنان است. پس چشمانتان را باز کنید و خودتان را به خطر نیاندازید.

اشتراک گذاری این مطلب!

تیر خلاص

نوشته شده توسط پرهون در 1396/03/17  •  5 نظر »

تاکنون به گیاه گوجه فرنگی توجه کرده اید! چگونه ثمر می دهد!  گیاه گوجه فرنگی بعد از کاشت دوباره باید آن را از خاک خارج کرده و جا به جایش کنیم حتی اگر شده یک وجب، اگر جا به جا نشود ثمر نمی دهد.

 وقتی در مکانی گناه می شود یا در جمعی که از ذکر ویاد خدا غافل هستند حضور دارید، خود را نجات دهید و از لذت گناه به لذت عبادت برسید بهانه بیاورید و مکان را ترک کنید. این خودبه معنای جابه جایی است. باعث رشد معنوی ونزدیکی به خدا می شود.

هنگامیکه هوای گناه اطرافت را فرا گرفت اگر خوابیده ای، بنشین و اگر نشسته ای، بایست واگر ایستاده ای، چند گام بردار ومکان را ترک کن.

خداوند لفظ تهاجروا را برای این کار اتخاذ کرده. انگار می خواسته تیر خلاص بزند به تمام بهانه گیری های ما انسان ها، و بگوید دیگر نشد، نمی شود، نمی توان نداریم. برو هر جا که می توانی بار بده، زمین خدا وسیع است… أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ

اشتراک گذاری این مطلب!

سفره هایی کوچک با دلهایی بزرگ

نوشته شده توسط زهرا حاجی حسینی در 1396/03/15  •  ارسال نظر »

بچه که بودیم،  تمام لذت ماه رمضان ،روز شماری برای افطاری رفتن خونه ی مادر بزرگ ها و دایی و خاله و عمو بود.

حسابی کیفمون کوک بود.

شادی رو می شد در تک تک چهره ها دید.

سفره ها سفره های رنگینی نبود،کسی هم برای سیر کردن شکم نمی آمد ،اما صفای دل آدم ها و سفره های پر برکتشون باعث شد تا الان بعد گذشت حدود ۲۰ سال، طعم خوش اون  سال ها در روح و جانمون رسوخ کنه.

امروز رو نگاه می کنم که سفره ها بزرگتر و رنگین تر و البته دل ها کوچک تر شده اند.

سفره هایی که یا برای رفع تکلیف پهن می شوند یا چشم هم چشمی  و یا رودربایستی.

بزرگترها همیشه از ثواب افطاری دادن برامون می گفتن،سنتی که این روز ها  به سمت فراموشی می رود.

البته از حق نگذریم خیلی ها هنوز که هنوزه پایبند به این سنت نبوی هستند و خوب حق آن را به جا می  آورند. که عمل شان مرا یاد این سخن پیامبر (ص) می اندازد:

از روزه دار پذیرایی کنید ولو با پاره ای خرما و مقداری آب.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

ببخشید من عذر دارم!

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/03/12  •  6 نظر »

وارد اتوبوس شدم، جایی برای نشستن نبود، همانجا روبروی در، دستم را به میله گرفتم…

پیرمرد با کُتی کهنه، پشت به من، دستش به ردیف آخر صندلی های اقایون گره کرده! (که میشود گفت تقریبا در قسمت خانم ها)

خانم دیگری وارد اتوبوس شد، کنار دست من ایستاد، چپ چپ نگاهی به پیردمرد انداخت، شروع کرد به غرلند کردن!

ـ برای چی  اومده تو قسمت زنونه! مگه مردونه جا نداره؟ این همه صندلی خالی!
ـ خانم جان اینطوری نگو، حتما نمی تونسته بره!
ـ دستش کجه نمی تونه بشینه یا پاش خم نمیشه؟
ـ خب پیرمرد ِ! شاید پاش درد میکنه نمی تونه بره بشینه!
ـ آدم چشم داره می بینه! نیگاه کن پاش تکون میخوره، این روزها حیاء کجا رفته؟!…

سکوت کردم، گفتم اگر همینطور ادامه دهم بازی را به بازار می کشاند! فقط خدا خدا میکردم پیرمرد صحبت ها را نشنیده باشد!

بیخیال شدم، صورتم را طرف پنجره کردم تا غروب آفتاب را تماشا کنم…

به ایستگاه نزدیک می شدیم
پیرمرد میخواست پیاده شود
دستش را داخل جیبش برد
پنجاه تومنی پاره ایی را جلوی صورتم گرفت
گفت:"دخترم این چند تومنیه؟”

بغض گلویم را گرفت، پیرمرد نابینا بود! خانم بغل دست من خجالت زده سرش را پایین انداخت و سرخ شد…

نجوا …………………………..
چه راست گفت پیامبر خدا( صلی الله علیه و آله ) « برای گفتار و کرداری که از برادرت سر می زند، عذری بجوی و اگر نیافتی، عذری بتراش»

اشتراک گذاری این مطلب!

یک قدم تا اجابت

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/03/11  •  2 نظر »

برایش یک رویا بود که دستش را به سقف آسمان بچسباند، دخترک سه ساله‌ام را می‌گویم، فکر می‌کرد اگر بالای کوه خضر نبی(ع) برود رویایش محقق خواهد شد! اصرارهای گاه و بی گاهش بالاخره ما را مجاب کرد تا با یک کوه‌پیمایی خانوادگی او را به آرزوی کودکانه اش برسانیم.

هیچ وقت آن شب را فراموش نمی‌کنم، ذوق دخترم برای رسیدن به آسمان همراه شده‌بود با نسیم‌های یواشکی بهاری که صورت‌مان را نوازش می‌کرد…

ریحانه‌ام شادمانه می‌دوید تا زودتر آسمان را در آغوش بکشد. در بین راه یک ریز حرف می‌زد و با آب و تاب از آسمان می‌گفت. بالای کوه اما با تعجب گفت: عه! چرا دستم نرسید؟! آسمون خیلی دوره!

خنده‌مان گرفته بود، اما خوشحال بودیم که با اندک زحمتی آرزویی بزرگ را پاسخ داده‌ایم.

این روزها گاهی فکر می‌کنم اطراف همه ما شاید همین نزدیکی‌ها، پر باشد از آرزوهای بزرگ که گرچه برای صاحبان‌شان بزرگ‌ند اما با قدم‌های کوچک رنگ اجابت می‌گیرند…

اشتراک گذاری این مطلب!

1 2

 
 
روز دختران