همرنگ جماعت

نوشته شده توسط مهشید ديانت خواه در 1396/08/27  •  ارسال نظر »

همرنگ جماعت

آنان که مردم را به تاریکی عادت داده اند، همه وحشتشان از نور خورشید است، آن گونه که گاه او را در تاریک خانه پنهان می کنند تا کسی نورش را در نیابد. اما خورشید در مدینه هم که باشد نورش چشمهای خفاشان خراسان را می آزارد. تلاش می کنند او را در تاریک خانه خود دربند بکشند، پیشنهاد خلافت بدهند، ولیعهدش کنند تا شاید او را هم همرنگ جماعت کنند.

اما نمی شود.

تلاش می کنند که درخشش عظیمش را به خود بچسبانند اما خودشان طاقت نورش را ندارند آنگونه که حتی خواندن نماز عید فطر با سنت پیامبر برایشان گران تمام می شود.

و در نهایت امام در قصر خلافت و در لباس ولیعهد هم برایشان خطرناک است و راهی جز خاموشی اش نیست.

آری! خورشید هرگز همرنگ تاریکی جماعت نمی شود، حتی شمع هم هنگام درخشش نور اندکش در میان انبوه تاریکی هرگز نگران رسوایی نیست

اشتراک گذاری این مطلب!

پیام پیامبر

نوشته شده توسط مهشید ديانت خواه در 1396/08/27  •  ارسال نظر »

پیام پیامبر

پیامبر، «پیام» «بر» است.

و وظیفه اصلی او رساندن محتوای «پیام» است.

اما برای آنها که از ابتدا پیامش را نپذیرفتند و بعد به خاطر شهرتش و محبوبیتش و منافع حکومتش پذیرایش شدند، رحلت او هم به معنای رحلت پیامش بود!

و گمان کردند که می توانند با نفهمیدن پیامش، خلیفه اش باشند!

و امروز بسیارند آنها که پیامش را نشنیدند و نفهمیدند اما به نام پیروانش نامیده شدند!

و بسیارند آنها که گمان می کنند باید نفهمیده و ندانسته اطاعتش کنند و عاشقش شوند!

و کم نیستند گروهی که امروز به نامش گردن می زنند و قتل عام می کنند و گمان می کنند که اطاعتش می کنند.

 

و امروز ماییم و پیامبری که برایش روضه می خوانیم، جشن می گیریم، با یاد و نامش صلوات می فرستیم و عاشقانه ستایشش می کنیم

اما هنوز محتوای پیامش را درنیافته ایم

هنوز نمی دانیم او چگونه رحمتی برای عالمیان بود که ما امروز در محبت نسبت به برادران اهل سنت خود تردید داریم

هنوز نمی دانیم او چگونه خود را برای هدایت مردم هلاک می کرد تا راه صحیح امر به معروف و نهی از منکر را از او فرابگیریم

و هنوز نمی دانیم چرا او از میان همه این آداب و مناسک هدف خود را مکارم اخلاق معرفی کند

و اکنون باید بیندیشیم اگر امروز برای ما مبعوث می شد، آیا به پیامش ایمان می آوردیم؟

اشتراک گذاری این مطلب!

خاطرات مشترک

نوشته شده توسط پرهون در 1396/08/26  •  ارسال نظر »

وقتی اتفاقی برای یک از هموطنانمان می‌افتد
همه خاطرات مرتبط با آن موضوع زنده می‌شوند، نه اینکه مرده باشند بلکه همراه با این ایام بیشتر مقابل چشمانمان ظاهر می‌شوند.

مثل امروز کلاس فلسفه ما
استاد درس را شروع کرد اما به هر پاراگراف که می‌رسید، در مورد خاطرات گذشته‌اش از زلزله و بم صحبت می‌کرد و می‌گفت:

«ما اصلا نمی‌توانیم آن صحنه‌ها رو درک کنیم و خیلی راحت در موردش صحبت کنیم.
این روزها زلزله کرمانشاه من رو به یاد زلزله بم می‌اندازد و نمی‌دانم چرا گاه و بی‌گاه لحظات در برابر چشمم تداعی می‌شود .
با اینکه منزل ما کرمان بود اما همگی نا آرامی زمین رو متوجه شدیم.
وقتی برای کمک به زلزله زدگان وارد شهر بم شدیم. باورم نمی‌شد که از شهر فقط و فقط چند درخت خرما باقی مانده بود.
نمی‌دانید … درک نخواهید کرد… سرما… بیماری روحی …. نبود امکانات اولیه… از دست دادن افراد خانواده … وجود بیماری های خطرناک و واگیردار…»

سرش را تکان می‌داد واز شدت ناراحتی برای هموطنان کرمانشاهی چشمانش را به میز روبریش دوخت.
و از ما درخواست کرد که برای صبر و شکیبایی بازماندگان و سلامتی شأن دعا کنیم و برای آرامش روحی هموطنان از دست رفته فاتحه بخوانیم.

اشتراک گذاری این مطلب!

کاش تو هم حسش کنی…!

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/08/09  •  ارسال نظر »

 حس عجیبی است… !
همیشه حسرت میخوردم به حال کسانی که چنین حسی را احساس میکنند و حالا در تار و پود وجودم غربت این حس تنیده است.
کوله بارم را بسته ام… منتظر نشسته ام تا روز موعود برسد و قدم به جایی نهم که فرش راهش، بال ملائک هست.
تاکنون آنجا را نه دیده ام و نه حس کرده ام، پس نمیتوانم شرحش دهم برای تو…
حتی حال کنون خودم را هم نمیتوانم برایت به تصویر کشم چه برسد آنجا را…
فقط برایت بگویم که روزها را به شب می سپارم و شب ها را به روز تا برسد روزی که درکش کنم… حسش کنم… با ذره ذره وجودم!

به خداوندی خدا زبانم قاصر است و لکن…
مگر وصف پذیر است که توصیفش کنم…
مگر وصف نامحدودش به قالب کلمات محدود می گنجد … نه … نمی گنجد!
گویا آنجا بهشت است که بر زمین ارزانی شده…
اصلا گویا تکه ای از عرش خداست که برزمین افتاده…
آخر چه بگویم به شما که خود ندیده ام آنجا را.
فقط انگار جاذبه ای فراتر از نیروی جاذبه زمین مرا به سمت خود می کشد…
کاش تو هم حسش کنی… قشنگترین و لذت بخش ترین حس دنیا را … !

کوله بارم را بسته ام… راهی سفرم به بهشت خدا…
فقط خدا کند که بهشتش را هم به چشم سر ببینم و هم به چشم دل… 
خدا کند تو هم مسافر بهشت خدا شوی…  

حلالم کنید …
مسافر کربلایم …

اشتراک گذاری این مطلب!

نیازمندی به سبک بالاشهر

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/07/29  •  6 نظر »

بیرون خانه ظاهری خوب و طبیعی داشت اما وقتی وارد شدم باورم نمی‌شد چنین خانه‌ای در محله ما وجود دارد. نگاهی به سرتاسر اتاق پیرزن انداختم. اتاقی که تنها بخشی از آن با موکت‌های رنگارنگ پوشیده شده‌بود. یک تخت زوار در رفته که بیشتر شبیه یک تخته چوب بود که بلوک سیمانی و آجر شکسته شده‌بودند پایه‌هایش!
تمام وسائل اتاق محدود شده‌بود به چند تکه ظرف و یک گاز دو شعله با یک دراور شکسته که کشوهایش مثل دندان‌های پیرزن یک در میان شده‌بود…

بوی تندی مشامم را زد و ترجیح دادم داخل حیاط با او هم صحبت شوم.
از او می‌پرسم: مادرجان بچه‌هایت کجا هستند؟
پیرزن که از لحظه ورودم با شادی و کمی هم خجالت تندتند به من خوش آمد می‌گفت. نگاه خسته‌اش را به شاخه‌های پیچ خورده درختان دوخت و از انجا تا دوردست ها پرواز داد. بعد آهی کشید و با صدای خش‌دارش از روزهایی گفت که برای خودش کسی بوده‌است و خانه اش پر بوده از کلفت و فرش‌های نجف آبادی!

 از پسرانش می‌گوید که حالا دکتر و مهندس شده‌اند. دخترش که به قول پیرزن 4 تا ماشین و راننده زیر دستش است. از خانه‌ای گفت که به نام پسرش زده بود تا وقت پیری مراقبش باشد اما… بغض نیم بند پیرزن شکست و اشک‌هایش اجازه ندادند حرفش تمام شود.

پیرزن این بار از روزهایی گفت که بیمار در خانه گرسنه و تشنه بوده‌است. نه آنکه پول نداشته باشد. کسی نبوده تا کاسه ای سوپ گرم دستش دهد. از دزدهایی که به خانه اش زده بودند گفت و اینکه دیگر به که می‌توان اعتماد کرد؟

باورم نمی‌شد در همسایگی ما چنین کسی وجود داشته‌باشد. باورم نمی‌شد که شب‌هایی که من سیر و آسوده خوابیده بودم. در همسایگی من پیرزنی گرسنه خواب به چشم نداشته‌است…
یاد حدیث پیامبر(ص) می‌افتم « به من ايمان نياورده‏است آن كه شب را با شكم سير بخوابد و همسايه‏اش گرسنه باشد»
و بعد به فکر فرو می‌روم که عجب! بالا شهر هم نیازمند دارد! نیامندانی که طالب پول نه بلکه تشنه محبت‌اند. نیازمندی به سبک بالاشهر!

اشتراک گذاری این مطلب!

درسهای تکراری تاریخ

نوشته شده توسط مهشید ديانت خواه در 1396/07/24  •  ارسال نظر »

درسهای تکراری تاریخ

سالهاست که این گرگ «آشنا به گله» در گذرگاه‌ها جولان می‌دهد، هربار دولتی عوض می‌کند و «رخت شبانی از نو می‌پوشد»  و چشم کودکان تازه وارد را خیره می‌کند تا شاید صداهای «هیهات منا الذله» را موقتاً(!) خاموش کنند و از کربلا درس مذاکره بگیرند ولی بعضی‌ها دلشان می‌خواهد همه چیز را خودشان تجربه کنند!
تا شاید حافظه‌ای را که با «والله و تالله» فُرمَتش کردند، حداقل یک «برجام 20 دقیقه ای» داشته باشد که گوش‌هایی را که منتظر ترنم خدمتند، بفریبد

اما . . .

حتی اگر تاریخ هم از تکرار درس‌هایش خسته شود گرگ نمی‌تواند برای مدت طولانی در لباس میش باقی بماند؛ نمی‌تواند همیشه دستکش مخملی بپوشد. گاهی هم باید زوزه بکشد و فریادی بلند کند تا آنها که تنها چشم‌شان «گوهر تابناک تاج پادشاه» را می‌بیند یادشان بیاید که «کدخدا» هرچه دارد از «اشک دیده من و خون دل شماست»

و یادشان بماند که اگر این رهزن آموخته بود تا آنچه در طول تاریخ از ملتها ربوده، برگرداند، و اگر یاد گرفته بود تا از سر تجارت و معامله حقی به کسی برساند، هرگز آن کدخدایی نمی‌شد که عده‌ای طمع زرش را داشته باشند وگروهی خوف زورش را.

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

پلان جدید برجام

نوشته شده توسط زهرا حاجی حسینی در 1396/07/22  •  ارسال نظر »

از آنجا که چنته‌ی برجامیان پر ز هیچ و کیسه سوراخ، و میدان هم خالی از سینه چاکان و مجیزه گویان و طرفداران چشم و گوش بسته است، لذا اجرای پلان جدید سناریوی آقایان کاسب وادادگی و غرب‌گدایی سخت مشکل شده است.

آنها که  امروز از شجاعت امام امت می‌گویند و از افتخارات سپاهیان رشید اسلام خوب فهمیده‌اند هیچ کاره‌ی معادلات‌اند، که اگر غیر از این بود و آن برجام کذایی میوه و ثمر و گشایشی داشت قطعا سپاه همان دولت با تفنگ بود و موشک‌هایش هم مخل مذاکرات.

حتما خبری در راه است. باز هم بوی مذاکره به مشام می‌رسد که این طور دست و پا می‌زنند و می‌خواهند ملت را با خود همراه کنند .

ولی بدانید که ما برجام گزیدگانیم و باید از هر چه بوی مذاکره بدهد بترسیم. اگر مومن به خدا هستید بدانید که مومن از یک سوراخ دو بار گزیده نمی‌شود .باز هم دلواپسانه و بزدلانه و در عین بی شناسنامه بودن حنجره پاره می‌کنیم  تا شاید کبک‌های سر به زیر برف کرده تکانی به خود بدهند.

اشتراک گذاری این مطلب!

دوست خوب را یابنده‌ام

نوشته شده توسط پرهون در 1396/07/17  •  ارسال نظر »

رفتارش و سخنانش، خون مرا به جوش می‌آورد، از نیش و کنایه‌هایش گرفته تا حسادت در چشمانش…
اما خودم را انسانی بی‌خیال و صبوری نشان می‌دهم .
هر چقدر صبر را برای خودم بخش بخش می‌کنم اما دیگر توان ایستادگی ندارم و هر لحظه است که دست راستم را بلند کنم وسیلی محکمی بر گوش نیش و کنایه‌هایش بخوابانم.
اما باز با خود کلن جار می‌روم و به عاقبت بعدش فکر می‌کنم.

جمله‌ای مغزم را را زیر رو می‌کند، «یک یا دو روز دیگر بیشتر با او نیستی پس تحمل کن» اما تحمل کردن بعضی از افراد یکی دو روز هم سخت است!

این جمله در بالای کتری در حال جوش مغزم بخار می‌شود «هر کس را که می خواهی بشناسی یا با او همسایه باش یا همسفر».
سفر را دوست دارم برای اینکه افراد بیشتری، خودشان را به من می‌شناسانند.

و این‌جاست که دستان فکرم را چنگال داغ می‌کنم که هیچ وقت روی این افراد به عنوان یک دوست حساب نکنم و التیام زخم‌های زندگیم را به دست او نسپارم…

اشتراک گذاری این مطلب!

امام حسین (ع)، فعال حقوق بشر

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/07/16  •  ارسال نظر »

محرم که می‌شود، حال و هوای همه جا رنگ دیگری به خودش می‌گیرد. از کوچه و محله‌ها گرفته تا شبکه‌های اجتماعی اینترنتی مثل توئیتر و فیس بوک!
چند ساعت پیش مطالب دوستان را در توئیتر دنبال می کردl، یکی از عکس‌ها که توسط یک جوان آمریکایی شیر شده بود توجه ام را جلب کرد.
این تصویر، شخصی را نشان می‌داد که پلاکاردی با نقاشی صلیب و مطلبی از امام حسین (علیه السلام) در پایین آن درج شده بود را در دست داشت.
برایش کامنت گذاشتم و پرسیدم: «ظاهرا شخص داخل تصویر مسیحی است، به نظر شما چرا اینطور در جمع مسلمانان ظاهر شده؟»
که اینطور جواب داد: «در این روزها پسر یکی از پیامبران خدا که اسم او حسین (ع) است به دست ظالمان کشته می‌شود، به نظر من حسین (ع) یک فعال حقوق بشر است و باید الگو قرار داده شود…»

فعال حقوق بشر!

این را که گفت، ذهنم رفت سمت شیعیان بحرین،سعودی، هند، آذربایجان، ترکیه و  کشمیر و …
و کشورهای مسلمانی که هیچ وقت نتوانستند سهمی در تبلیغ دین و دفاع از اعتقاداتشان داشته باشند و خاکشان تبدیل شده به حیات خلوت صهیونیست‌ها! عزاداری سیدالشهداء(ع) هم که با محدودیت‌های فراوان روبروست و گاها به خون کشیده می‌شود…

یعنی می‌توان با این وضع، حقوق بشر را در کشورهای اسلامی ترجمه کرد؟! حقوق بشری که فعال آن امام این ملت شناخته شود ولی خود مسلمان از آن بهره ایی نداشته باشند؟
من فکر می‌کنم حساس بودن به امور مسلمین از مهم ترین آموزه‌های عاشورا ست، یعنی اگر پیروی این مکتب هستیم باید ببینیم که در سرزمین‌های اسلامی چه می‌گذرد!
اینقدر حوادث مهم و قابل اعتنا در سرزمین‌های اسلامی اتفاق می‌افتد که هیچگاه ندیدم در ایام محرم به آن پرداخته شود، محرمی که شعار آن «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» ست!
………………………………………..
اینکه یاد بگیریم صدای مظلومیت مسلمانان جهان را بشنویم و به ندای دادخواهی آنان پاسخ دهیم، یعنی عاشورا و کربلا برای ما معنا شده …

 

شیعیان انجمن دانشجویان مسلمان دانشگاه آریزونا در ماه محرم سال 2006 تصمیم میگرند برای بالا بردن آگاهی از شخصیت حضرت امام حسین علیه السلام و روز عاشورا بطری های آبی را با طراحی های خاص پخش کنند، و الان چندین سال است این کار را با قدرت بیشتر و بین چندین دانشگاه کشورهای دیگر همزمان انجام میدهند، این تصویر یکی از طرح های روی بطری های آب است.
این دانشجوها با محدودیت هایی که دارند به این شکل سعی میکنند حداقل سهمی در پیام رسانی عاشورا داشته باشند، امّا ما ، با این همه زمینه برای فعالیتمان، چه کرده ایم!؟

اشتراک گذاری این مطلب!

مثل یه چیز شیرین

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/07/13  •  4 نظر »

همیشه وقتی می‌شنیدم فلانی با یک جمله در زندگیش متحول شده و یا افتادن یک اتفاق توی زندگیش باعث گرفتن یه تصمیم بزرگ شده، بهش غبطه می‌خوردم و می‌گفتم کاش منم همچین حسی رو تجربه میکردم… آخه گاهی اوقات برخی از اون اتفاقا اونقدر ناچیز و کوچیک بودن که از خودم می‌پرسیدم چطور این اتفاق و یا یک جمله تونسته این ادم رو اینطور متحول کنه…

یادم نیست پایه چندم بودم فقط میدونم اوائل تحصیلم در حوزه بود..

روزی سر ساعت درس  کلام پای بحثی بی ربط به کلاس باز  شد و آنقدر قِل خورد و چرخید تا رسید به اینکه چطور موقع گرفتاری‌ها عمل کنیم و راه رو گم نکنیم..

هر کسی یه حرفی زد ولی چیزی که استاد گفت برام خیلی شیرین بود… شایدم فقط من چنین حسی رو داشتم ولی به هر حال  بیشتر از ده ساله همین جمله خیلی جاها به دادم رسیده…

“تصور کن پیامبر (شما بگو هر معصوم عزیز دیگه ای) الان در وضعیت مشابه بود… سعی کن بفهمی ایشون چه تصمیمی می‌گرفتن و یا چطور عمل می‌کردن، بهش فکر کن و سعی کن درکِ‌ش کنی آنوقت توکل کن و عمل کن…”

کوتاه بود… ساده بود… و شاید کسی غیر از من اصلا به این جمله توجه نکرده بود….

به هر حال اونروز و درست توی همون لحظه من به آرزوم رسیدم و بالاخره تونستم این حس عجیب که یه جمله کوچک هم می‌تونه زندگی کسی رو متحول کنه رو تجربه کنم…

شما هم دنبالش باشید شاید یه جایی همین نزدیکی‌ها پیداش کنید…

اشتراک گذاری این مطلب!

نردبان اشک

نوشته شده توسط پرهون در 1396/07/11  •  ارسال نظر »

او مدت‌هاست که در قلب‌مان حکومت به راه انداخته، مالک و صاحب دل‌مان شده
تاریخ عاشق شدن‌مان برای‌مان نامعلوم است و نمی دانیم دقیقا از چه زمانی وجود‌مان را فتح کرده…
فقط می‌دانیم از کودکی، از همان زمان که مصیبت‌هایش را شنیدم، حس‌مان عوض شد…

نام، رسم، حرف و گفتن از زندگی‌اش که می‌آید، انگار چیزی ته دلم می‌سوزد، آتشی در قلبم شعله می‌کشد که خاموشی ندارد و نتیجه سوختنش می‌شود اشک… اشکی که از میان چشمانمان  ذره ذره وجودش را نشان می‌دهد و مستی‌مان را ظاهر می‌کند.

به دارایی‌هایم نگاه می‌کنم، می‌خواهم مزد زحمت و فداکاری‌هایش را بدهم. می‌خواهم محبتم را به او ثابت کنم، می‌خواهم اندوه‌م از شهادتش را نشان دهم، و چیزی جز اشک چشمانم برای این نمایش نمی‌یابم…

قطره‌ها دانه دانه روی گونه‌هایم سر می‌خورند تا برایم نردبانی شوند برای صعود به خدا، صعودی که خدا بهشتش را ارزانیَ‌م کند.
این اشک‌ها برایم حکم یک میان‌بُر را دارد، چون وقتی یاد حسین (ع) در دلم روشن است تقوایم بیشتر و نفوذ گناه در وجودم سخت‌تر از همیشه می‌شود…

تا به امروز هیچ محبتی قوی‌تر از محبت حسین (ع) ندیدم، حتی نفس سرکشَ‌م در مقابل آتش عشق حسین خاموش می‌شود..

من به کیمیای این اشک‌ها ایمان دارم. اشکی که در طول تاریخ چه انسان‌هایی که به برکتَ‌ش هدایت نشده‌اند… چرا که ارادتمند واقعی در پس هر قطره از اشکش عمل به یکی از فرامین مولایش نهفته و همین اشک‌ها چشمهایش را برای بصیرت و بیدار شدن و بیشتر عامل شدن روشن می‌کند.

اشک بر حسین علیه السلام باید برای ما نردبانی بزرگ باشد، نردبانی که پله پله به سبک زندگی حسینی نزدیک‌ترمان کند…

اشتراک گذاری این مطلب!

غربت بی قرینه …

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/07/06  •  4 نظر »

جنس این روزها با همه روزها فرق دارد، روزهای دیدن و شنیدن و تصور کردن شباهتِ تفاوت هاست… .

تصور کردن غربت حسین، تشییع بدن بی سرش … بی کسی خواهرش … یتیمی دردانه هایش … و تصور آسمانی که اشک ماتم ریخت بر این همه غربت و مظلومیت… .

اما اینک، بعد از 1400 سال که از آن غربت میگذرد، همه دیدند آسمان، نظاره گر سرزمینِ من بود و لحظه لحظه به حال نقطه نقطه اش اشک حسرت ریخت… 

همه دیدند باز هم زمین شهید بی سری را در آغوش کشید، شهیدی از مکتب حسین… اما با هزاران شباهتِ متفاوت!!!

دیدند در سرزمین من، در نقطه نقطه دلهای مردمش، سردار بی سر سرفرازش تشییع شد…

سرداری از تبار خون خدا ، به قدمت عاشورا، به وسعت کربلا، که راهی پیمود به سمت خدا… .

سرداری که روضه مصور بود از غربت حسین… 

اما این همه شباهت متفاوت چگونه بر زبان کلمات جاری می شود…؟! 

شنیدنی های تاریخ با دیدنی های امروز سرزمینم…! 

شنیدن غربت حسین و دیدن شهرت سردار…

شنیدن اسارت زینب و دیدن عزت خانواده سردار… 

شنیدن جسارت به نازدانه حسین و دیدن محبت به دردانه سردار… 

آری… 

کربلای حسین کجا و کربلای سردار کجا….

اما سردار رفت تا راه حسین گم نشود و نشد و نمایان تر از قبل شد… 

سردار رفت و شد روضه مصور کربلا تا بگوید هر تنی که بی سر و سامان شد بهر حسین، افزون می کند زبانه آتش به دل نشسته بر غربت حسین را…

رفت تا بگوید غربت حسین، غربت بی قرینه هاست…

​​

اشتراک گذاری این مطلب!

بهترین شاگرد

نوشته شده توسط زهرا حاجی حسینی در 1396/07/05  •  ارسال نظر »

خوش آمدی ای فدایی زینب به خاک میهنت

خوش آمدی ای شاگرد ممتاز مکتب حسین

چه کسی غیر از تو می‌توانست مصیبت جان سوز حسین را برای ما در این ماه عزا ملموس کند…

امروز دست بر هر سینه‌ای که بگذاری داغ دار توست…

طریقی شدی برای درک ذره ای از آنچه که بر قلب صبور زینب وارد آمد…

و چه زیبا گفتی :

طوری زندگی کن که خدا عاشقت شود وقتی عاشقت شد خوب می‌خرد تو را…

و چه خوب حساب و کتاب کردی…

از خوب‌های زندگیت گذشتی تا به خوبتر برسی…

و این گونه است تربیت شده‌ی مکتب حسین(ع)

اشتراک گذاری این مطلب!

سفر سرخ

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/06/31  •  ارسال نظر »

امشب از آن شبهاست…
از آن شبهایِ بیداری…
از آن شبهایی که سنگینیِ غمی نفس گیر رویِ دلم، خواب را از چشمان تَرم، سویِ دیارِ دیگری کشانده.

 تازه می فهم شب چرا همیشه بیدار است. به شوق دیدارِ سحر…

 تــو، ای سحرگاه شبهایِ تارِ من! آسمانِ دلم غروب کرده امشب. باد وزیده… باد وزیده و ماسه های قرارِ ساحلَ ش را سمت دریایِ مواجِ بی قراری پراکنده…

شب چه دلِ بزرگی دارد. چطور اینهمه تاریکی را تاب می آورد… و ستارگان که دل به آغوشِ همچنین شبی سپرده اند…

دلم سفر می خواهد امشب، سفری سرخ…

دلم میخواهد امشب قدم بگذارم در این سفر سرخ، به امید رسیدن لحظه ای که قلبم، روحم و حتی تمام واژگانم رو به او سرازیر شوند… و من با زبان اشک هایم با او سخن بگویم…میخواهم قدم بگذارم در این سفر سرخ…

پ.ن ……………..
پیشکش به آغازین روز مصیبت اهل بیت (ع)

اشتراک گذاری این مطلب!

شبیه جنون

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/06/25  •  ارسال نظر »

دوستی دارم به اسم طیبه.
دختر یک ساله‌ایی دارد به نام ریحانه.
برای زندگی‌اش جنگید، برای حفظ زندگی‌اش!
اختلافات خانوادگی بین خانواده خودش و همسرش.
مادرش میخواست به اجبار طلاقش را از همسرش بگیرد، ولی او همسرش را دوست داشت…

طیبه تک دختر بود، با مادرش حرف زدم، از علت کارهایش پرسیدم، گفتم چرا نمی‌گذاری زندگی‌اش را بکند؟ طیبه زندگی‌اش را دوست دارد، همسرش را، ریحانه را، خانه‌ی نقلی‌اش را…
گفت:‌ “من طیبه را می‌پرستم، دوستش دارم، این زندگی لایق دختر من نیست، این مرد لیاقت دختر من را ندارد…”
گفت و گفت، از صحبت هایش معلوم بود دوست داشتن زیاد کار دستش داده!…

نمی دانم، ولی… ای‌کاش می‌فهمید این دوست داشتن نیست، این دلسوزی نیست، این چیزی جز جنون نیست…

اشتراک گذاری این مطلب!

خداحافظی تلخ

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/06/21  •  ارسال نظر »

سفر ۱۳ روزه‌ی من به سرزمین عشق که از دو روز قبل از عرفه آغاز شد، امروز به پایان می‌رسد. و چه سخت است آخرین روز، آخرین زیارتگاه و آخرین زیارت…

تلخی دل کندن از کربلا، سامرا و کاظمین را، شوق رفتن به منزلگاه بعد شیرین می‌کرد. اما نجف را به کدامین شوق ترک کنم؟ شاید به شوق دوباره آمدن.

قبل از این سفر، همیشه این جملات ورد زبانم بود: ای خدا ما را کربلایی کن… بعد از آن با ما هرچه خواهی کن… .

ولی حالا تازه فهمیده‌ام که یک بار دیدن اقالیم عشق چقدر ناچیز است، و یا شاید زیاد آمدنَ‌ش هم دردی دوا نکند…

فقط می‌دانم اینجا باید نفس کشید، اینجا باید جان داد، اینجا همه‌ی خوبی‌ها را باید تجربه کرد. اینجا را فقط یکبار بیا عاشق شدنت حتمی‌ست. ای کربلا نیامده‌ها! الهی همه کربلایی شوید…

اشتراک گذاری این مطلب!

حواسَ‌م نیست

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/06/20  •  1 نظر »

قدم­هایم را آرام بر میدارم. آرام… چشم دوخته­ ام به زمین و قدم­هایَم و آهسته میروَم… چقدر دلتنگَ‌م… برای راحت ِ روحم… تکیه گاهم… چقدر دلتنگَ‌م…  برای عزیزترینَ‌م که مدت‌هاست درد دوریَ ش، بغض شده و تمام گلویَم را گرفته است. و اشک‌هایی که به خاطر ِ دلم، قدم به آسمان چشمانَ‌م نمیگذارند. چقدر دلتنگَ‌م… برای آرام ِ جانم… مادر ِ مهربانم… چقدر دلَ‌م هوای بوی چادر نمازَش را دارد. چقدر دلَ‌م هوای بوسیدن دست‌های گرم و مهربانش را دارد. چقدر دلَ‌م می‌خواهد سر بر دامنَ‌ش بگذارم این روزها….

تمام دلتنگی‌ام را برداشته‌ام و قدم می‌گذارم بر زمینی که پرنده هم انگار به آسمانَ‌ش پر نمی‌زند. تنها…با کوله بار دلتنگی‌هایم، فقط چشم به زمین دوخته‌ام و می‌روَم. حواسَم نیست به دنیای زیبایی که امروز با زحمت‌هایت برایم ساخته ای. همه حواسم به دلتنگی‌هایم است و بس. حواسم نیست…

اشک در چشمانَ‌م حلقه می­زند. با پشت دست پاکشان می­کنم. دلَ م نمی‌خواهد حتی یک قدم دیگر بر دارم… که… که فکر کنم دارم از تو دور می‌شوم… غافل از اینکه تو در آسمانی و من روی زمین …

پ.ن………………………………..

نبودنَ‌ش شش ساله شد

 

اشتراک گذاری این مطلب!

آخرین سرمشق

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/06/19  •  ارسال نظر »

خیلی‌ها تلاش میکنن اما  همه موفق نمیشن!

خیلی‌ها آرزو میکنن اما همه به آرزوشون نمیرسن

خیلی‌ها …

 چه کارهایی که وسط راه رها میشن و تنها زحمت و حسرت‌ش به یادگار می‌مونه.

در گوشه‌ای از تاریخ، معلمی بیست و سه سال پیش تصمیم گرفت،در مسیری پر خطر و دشوار برگی از تاریخ رو سرمشق دیگران قرار بده.

سر مشقی نورانی برای همه کسانی که از تاریکی‌ها میخوان نجات پیدا کنن.

سرمشقی که نه بر کاغذ بلکه در دلها نقش می‌بست و رنگ خدا رو به تصویر می‌کشید.

سرمشقی که معیار قبولی و مردودی درکلاس بندگی هست.

معلم دلسوز عالم در آخرین سال عمر، در غدیر خم رسالت به پایان رساند، نوشت سرمشق علی است…

اشتراک گذاری این مطلب!

مادران بی‌سهم

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/06/14  •  2 نظر »

سكوت مه آلودي جگر كبوترانه‌هاي زندگي‌ام را خون كرده‌است …

مژه‌هاي نگاهم يك بهانه‌ی نو مي‌خواهد تا قشنگ‌تر ساز ديدن را بنوازد…

سالها زخم دل خوردن و الان زخم تن

درمان کردن کینه هایشان با زخم گذاشتن بر تن فرزندان سرزمینم

جهان، وطنم است، و من همدرد با تمام مادران سرزمینم

حال دل این روزهای مادران سرزمینم خوش نیست

از بس بغض خورده، نفس دلَ‌ش بند آمده، آسمان دل‌شان غروب کرده

این روزها، یخ‌های نگرانی بدجور روی دلم سنگینی می‌کند

کاش مادر نبودم…

کاش من هم می‌توانستم مثل آسمان تمام غم‌هایم را ببارم و سبک شوم

پ.ن ………………….

پیش کش به دلِ تب‌کرده‌ی مادران سرزمینَ‌م… یمن، میانمار، افغانستان، سوریه، عراق … مادرانی که جز غمی نفس‌گیر سهمی از مادری نبرده‌اند…

اشتراک گذاری این مطلب!

قولی که به سر عمل شد! 

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/06/08  •  2 نظر »

 

چه ماجرایی شد رفتنت… ماجرای زینبی شدنت… سر دادن و دل دادنت… ماجرای ماندنت… ماندنی شدنت در لحظه لحظه تاریخ و اینک… ماجرای آمدنت…!

هرچه بر تو خوب و خوش گذشت… بر ما بازماندگان بَدِ بَد گذشت!
تو سر دادی و بی سر بر دامان سرور بی سر عالم گذاشتی… و ما فقط اشک ریختیم بر سرهای بر نیزه رفته…! 

تو رزق حی لایموت خوردی و ما فقط حسرت…! 

دیروز عرفه بود، عرفه ای که شکوه معرفت است به عظمت رب العالمین، معرفت به وظایف بندگی.

 راستی سردار! نگفتی تو در عرفه سال گذشته، چه زمزمه ای بر لب داشتی و به چه معرفتی رسیدی که عرفه امسال همه زمزمه تو را بر لب داشتند. 

این روزها  هر کسی که به یاد دلدار بی سر زینب(سلام الله علیها) اشک ریخت، اشکی هم بر گونه اش جاری شد برای تو ای مدافع بی سر حریم حرم زینب(سلام الله علیها).

گفته اند هرکه دستش از شب قدر تهی ماند، عرفه را دریابد که دستان نیازش از آستان حضرت بی نیاز پُر شود… 

اما انگار تو حسابی از شب های قَدرت توشه برگرفتی که اینک اشک بر مظلومیت تو و یاران سفر کرده ات، شد توشه عرفه ما…! 

حاجیان عرفه می خوانند و قربانی می دهند برای اتمام و قبولی حج شان. 
تو سال گذشته عرفه خواندی و امسال “سر” به قربانگاه بردی…! تا حجت قبول شود… و قبول شد…!
حاجیِ بی سرِ حرم زینب، حجت قبول، با آن سری که قربان کعبه دلِ حسین کردی… 
راستی… شنیده ام گفته بودی عرفه می آیی، آمدی… آن هم چه آمدنی… با سر رفتی و بی سر آمدی… عجب سر به راهی هستی تو… خوش به سعادتت سردار بی “سر ” سرفراز … امروز آمدنت، آمدنی شد… خوش آمدی… !

خوش آمدی حاجی بی سر حریم حرم زینب (سلام الله علیها).

 

 
 

خوش آمدی آقا محسن حججی…!

حجت مقبول… سعی ات مشکور…!

… 

…​

… 

 


اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4

 
 
فراخوان چی شد طلبه شدم