سفر سرخ

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/06/31  •  ارسال نظر »

امشب از آن شبهاست…
از آن شبهایِ بیداری…
از آن شبهایی که سنگینیِ غمی نفس گیر رویِ دلم، خواب را از چشمان تَرم، سویِ دیارِ دیگری کشانده.

 تازه می فهم شب چرا همیشه بیدار است. به شوق دیدارِ سحر…

 تــو، ای سحرگاه شبهایِ تارِ من! آسمانِ دلم غروب کرده امشب. باد وزیده… باد وزیده و ماسه های قرارِ ساحلَ ش را سمت دریایِ مواجِ بی قراری پراکنده…

شب چه دلِ بزرگی دارد. چطور اینهمه تاریکی را تاب می آورد… و ستارگان که دل به آغوشِ همچنین شبی سپرده اند…

دلم سفر می خواهد امشب، سفری سرخ…

دلم میخواهد امشب قدم بگذارم در این سفر سرخ، به امید رسیدن لحظه ای که قلبم، روحم و حتی تمام واژگانم رو به او سرازیر شوند… و من با زبان اشک هایم با او سخن بگویم…میخواهم قدم بگذارم در این سفر سرخ…

پ.ن ……………..
پیشکش به آغازین روز مصیبت اهل بیت (ع)

اشتراک گذاری این مطلب!

شبیه جنون

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/06/25  •  ارسال نظر »

دوستی دارم به اسم طیبه.
دختر یک ساله‌ایی دارد به نام ریحانه.
برای زندگی‌اش جنگید، برای حفظ زندگی‌اش!
اختلافات خانوادگی بین خانواده خودش و همسرش.
مادرش میخواست به اجبار طلاقش را از همسرش بگیرد، ولی او همسرش را دوست داشت…

طیبه تک دختر بود، با مادرش حرف زدم، از علت کارهایش پرسیدم، گفتم چرا نمی‌گذاری زندگی‌اش را بکند؟ طیبه زندگی‌اش را دوست دارد، همسرش را، ریحانه را، خانه‌ی نقلی‌اش را…
گفت:‌ “من طیبه را می‌پرستم، دوستش دارم، این زندگی لایق دختر من نیست، این مرد لیاقت دختر من را ندارد…”
گفت و گفت، از صحبت هایش معلوم بود دوست داشتن زیاد کار دستش داده!…

نمی دانم، ولی… ای‌کاش می‌فهمید این دوست داشتن نیست، این دلسوزی نیست، این چیزی جز جنون نیست…

اشتراک گذاری این مطلب!

خداحافظی تلخ

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/06/21  •  ارسال نظر »

سفر ۱۳ روزه‌ی من به سرزمین عشق که از دو روز قبل از عرفه آغاز شد، امروز به پایان می‌رسد. و چه سخت است آخرین روز، آخرین زیارتگاه و آخرین زیارت…

تلخی دل کندن از کربلا، سامرا و کاظمین را، شوق رفتن به منزلگاه بعد شیرین می‌کرد. اما نجف را به کدامین شوق ترک کنم؟ شاید به شوق دوباره آمدن.

قبل از این سفر، همیشه این جملات ورد زبانم بود: ای خدا ما را کربلایی کن… بعد از آن با ما هرچه خواهی کن… .

ولی حالا تازه فهمیده‌ام که یک بار دیدن اقالیم عشق چقدر ناچیز است، و یا شاید زیاد آمدنَ‌ش هم دردی دوا نکند…

فقط می‌دانم اینجا باید نفس کشید، اینجا باید جان داد، اینجا همه‌ی خوبی‌ها را باید تجربه کرد. اینجا را فقط یکبار بیا عاشق شدنت حتمی‌ست. ای کربلا نیامده‌ها! الهی همه کربلایی شوید…

اشتراک گذاری این مطلب!

حواسَ‌م نیست

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/06/20  •  1 نظر »

قدم­هایم را آرام بر میدارم. آرام… چشم دوخته­ ام به زمین و قدم­هایَم و آهسته میروَم… چقدر دلتنگَ‌م… برای راحت ِ روحم… تکیه گاهم… چقدر دلتنگَ‌م…  برای عزیزترینَ‌م که مدت‌هاست درد دوریَ ش، بغض شده و تمام گلویَم را گرفته است. و اشک‌هایی که به خاطر ِ دلم، قدم به آسمان چشمانَ‌م نمیگذارند. چقدر دلتنگَ‌م… برای آرام ِ جانم… مادر ِ مهربانم… چقدر دلَ‌م هوای بوی چادر نمازَش را دارد. چقدر دلَ‌م هوای بوسیدن دست‌های گرم و مهربانش را دارد. چقدر دلَ‌م می‌خواهد سر بر دامنَ‌ش بگذارم این روزها….

تمام دلتنگی‌ام را برداشته‌ام و قدم می‌گذارم بر زمینی که پرنده هم انگار به آسمانَ‌ش پر نمی‌زند. تنها…با کوله بار دلتنگی‌هایم، فقط چشم به زمین دوخته‌ام و می‌روَم. حواسَم نیست به دنیای زیبایی که امروز با زحمت‌هایت برایم ساخته ای. همه حواسم به دلتنگی‌هایم است و بس. حواسم نیست…

اشک در چشمانَ‌م حلقه می­زند. با پشت دست پاکشان می­کنم. دلَ م نمی‌خواهد حتی یک قدم دیگر بر دارم… که… که فکر کنم دارم از تو دور می‌شوم… غافل از اینکه تو در آسمانی و من روی زمین …

پ.ن………………………………..

نبودنَ‌ش شش ساله شد

 

اشتراک گذاری این مطلب!

آخرین سرمشق

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/06/19  •  ارسال نظر »

خیلی‌ها تلاش میکنن اما  همه موفق نمیشن!

خیلی‌ها آرزو میکنن اما همه به آرزوشون نمیرسن

خیلی‌ها …

 چه کارهایی که وسط راه رها میشن و تنها زحمت و حسرت‌ش به یادگار می‌مونه.

در گوشه‌ای از تاریخ، معلمی بیست و سه سال پیش تصمیم گرفت،در مسیری پر خطر و دشوار برگی از تاریخ رو سرمشق دیگران قرار بده.

سر مشقی نورانی برای همه کسانی که از تاریکی‌ها میخوان نجات پیدا کنن.

سرمشقی که نه بر کاغذ بلکه در دلها نقش می‌بست و رنگ خدا رو به تصویر می‌کشید.

سرمشقی که معیار قبولی و مردودی درکلاس بندگی هست.

معلم دلسوز عالم در آخرین سال عمر، در غدیر خم رسالت به پایان رساند، نوشت سرمشق علی است…

اشتراک گذاری این مطلب!

مادران بی‌سهم

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/06/14  •  1 نظر »

سكوت مه آلودي جگر كبوترانه‌هاي زندگي‌ام را خون كرده‌است …

مژه‌هاي نگاهم يك بهانه‌ی نو مي‌خواهد تا قشنگ‌تر ساز ديدن را بنوازد…

سالها زخم دل خوردن و الان زخم تن

درمان کردن کینه هایشان با زخم گذاشتن بر تن فرزندان سرزمینم

جهان، وطنم است، و من همدرد با تمام مادران سرزمینم

حال دل این روزهای مادران سرزمینم خوش نیست

از بس بغض خورده، نفس دلَ‌ش بند آمده، آسمان دل‌شان غروب کرده

این روزها، یخ‌های نگرانی بدجور روی دلم سنگینی می‌کند

کاش مادر نبودم…

کاش من هم می‌توانستم مثل آسمان تمام غم‌هایم را ببارم و سبک شوم

پ.ن ………………….

پیش کش به دلِ تب‌کرده‌ی مادران سرزمینَ‌م… یمن، میانمار، افغانستان، سوریه، عراق … مادرانی که جز غمی نفس‌گیر سهمی از مادری نبرده‌اند…

اشتراک گذاری این مطلب!

قولی که به سر عمل شد! 

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/06/08  •  2 نظر »

 

چه ماجرایی شد رفتنت… ماجرای زینبی شدنت… سر دادن و دل دادنت… ماجرای ماندنت… ماندنی شدنت در لحظه لحظه تاریخ و اینک… ماجرای آمدنت…!

هرچه بر تو خوب و خوش گذشت… بر ما بازماندگان بَدِ بَد گذشت!
تو سر دادی و بی سر بر دامان سرور بی سر عالم گذاشتی… و ما فقط اشک ریختیم بر سرهای بر نیزه رفته…! 

تو رزق حی لایموت خوردی و ما فقط حسرت…! 

دیروز عرفه بود، عرفه ای که شکوه معرفت است به عظمت رب العالمین، معرفت به وظایف بندگی.

 راستی سردار! نگفتی تو در عرفه سال گذشته، چه زمزمه ای بر لب داشتی و به چه معرفتی رسیدی که عرفه امسال همه زمزمه تو را بر لب داشتند. 

این روزها  هر کسی که به یاد دلدار بی سر زینب(سلام الله علیها) اشک ریخت، اشکی هم بر گونه اش جاری شد برای تو ای مدافع بی سر حریم حرم زینب(سلام الله علیها).

گفته اند هرکه دستش از شب قدر تهی ماند، عرفه را دریابد که دستان نیازش از آستان حضرت بی نیاز پُر شود… 

اما انگار تو حسابی از شب های قَدرت توشه برگرفتی که اینک اشک بر مظلومیت تو و یاران سفر کرده ات، شد توشه عرفه ما…! 

حاجیان عرفه می خوانند و قربانی می دهند برای اتمام و قبولی حج شان. 
تو سال گذشته عرفه خواندی و امسال “سر” به قربانگاه بردی…! تا حجت قبول شود… و قبول شد…!
حاجیِ بی سرِ حرم زینب، حجت قبول، با آن سری که قربان کعبه دلِ حسین کردی… 
راستی… شنیده ام گفته بودی عرفه می آیی، آمدی… آن هم چه آمدنی… با سر رفتی و بی سر آمدی… عجب سر به راهی هستی تو… خوش به سعادتت سردار بی “سر ” سرفراز … امروز آمدنت، آمدنی شد… خوش آمدی… !

خوش آمدی حاجی بی سر حریم حرم زینب (سلام الله علیها).

 

 
 

خوش آمدی آقا محسن حججی…!

حجت مقبول… سعی ات مشکور…!

… 

…​

… 

 


اشتراک گذاری این مطلب!

آتش سوزی افکار

نوشته شده توسط پرهون در 1396/06/08  •  ارسال نظر »

 
گاهی اوقات برخی رفتارها خشمگینم می‌کند، برای تسکین عصبانیتم تنها یک جمله آرامم می‌کرد: «اگر تو هم مانند او رفتار کنی مثل او هستی!»
آرام شدن‌م لحظه‌ای بود، بعد از ترک محل هجوم افکار و اوهام به ذهنم چنگ می‌انداختند و چوب توبیخ بر سرم می‌زدند که چرا جوابش را ندادم! اگر این بار نیش و کنایه و بی‌احترامی دیدم حتما پاسخ می‌دهم!
اما باز هم مراعات حالش را می‌کردم یا به خودم می‌گفتم: بزرگ‌تر است دیگر! تو کوتاه بیا!
این کشمکش بین اوهام و وجدان بدجور نفس گیرم کرده‌بود، تا اینکه در اولین جلسه از کلاس فلسفه خداشناسی شرکت کردم! و چه خوش اقبال بودم که استاد قبل از شروع درس، بحثی اخلاقی را پیش کشید که پاسخ به نفس من بود…
“اگر رفتار و برخورد کسی متناسب با شخصیت شما نبود، اگر نیش و کنایه هایشان خارج از حوصله شما بود، در مقابل رفتارشان صبر کنید و با این دید نگاه کنید که شاید او پله‌ای باشد برای پرورش روح شما، برای رسیدن به خدا و رسیدن به کمال، و این یک امتحان بندگی است. در این حالت است که نفس در حضور خدا آرام می‌گیرد و دیگر خشمگین نمی‌شود…”
تنها معادله‌ای که جوابگوی نفس شد… آتش با آتش خاموش نمی‌شود…

اشتراک گذاری این مطلب!

حسرت بی بازگشت

نوشته شده توسط زهرا حاجی حسینی در 1396/06/07  •  1 نظر »

خدا رحمت کند همه‌ی اسیران خاک را…

مادربزرگی داشتم که زمان تنهایی شبانه‌اش ما نوه‌ها به خانه‌اش می‌رفتیم. آن شب‌های خاطره انگیز برایم پر از احساس بود و مزه‌ی غذاهای ساده‌اش که هنوز طعمَ‌ش در دهانم تازه است، مثل همان تکه گوشت‌های کوچکی که روی اجاق کاهگلی‌اش برایم کباب می‌کرد …

موقع خواب سماورش را از آب پر و دانه‌ی کبریتی را از جعبه‌اش بیرون می‌آورد و کنارش میگذاشت. علت بعضی از کارهایش را نمی‌فهمیدم…

اما ماجرای خوابیدنش بیشتر از چادر نماز و سجاده‌ی همیشه آماده نماز صبحَ ش مرا جذب خود می‌کرد…

نمیخوابید مگر همه را غرق خواب می‌دیدید, از زمانی هم که به رختخواب می‌رفت تا وقتی خوابش ببرد مشغول صحبت کردن با خودش یا خدایش بود، بعضا هم گله و شکایت از نامهربانی‌های روزگار و دعا در حق اولادش…

گاهی حوصله‌ام سر می‌رفت و دعا دعا می‌کردم زودتر تمام شود تا راحت بخوابم.

بعدهم که خوابش عمیق می‌شد، صدای گوش نواز خرو پُف‌ش لالایی خوابم بود.

یادش بخیر…

چقدر دل‌تنگ صدایش می‌شوم، آرزویم این است یک بار دیگر ببینمَ‌ش و یا لااقل صدایش را بشنوم.

او رفت… رفت و حتی زیارت قبرش را هم برایم به حسرت گذاشت… خانه‌ی ابدی‌اش شد قبرستان ابوطالب در شهر مکه.

گاهی خیلی زود دیر می‌شود، دیر می‌شود تا قدر عزیزانمان و لحظه‌های باهم بودن را بدانیم…

اشتراک گذاری این مطلب!

مغناطیس عشق

نوشته شده توسط زهرا حاجی حسینی در 1396/06/05  •  2 نظر »

با اینکه دم‌دمای غروب بود ولی باز هم هوای دم کرده ی مرداد ماه آزارم می‌داد.

با دخترانم از حرم حضرت معصومه سلام الله علیها بیرون آمدیم.

صدای مداحی و سینه زنی از دور به گوش می‌رسید‌، نزدیک‌تر که شدم پرچم‌های زرد رنگ جمعیت توجه‌ام را جلب کرد، خطا بود اگر فکر می‌کردم شهیدی غیر از شهدای فاطمیون باشد… حدسم درست بود…

فکر و ذکر این روزهای من و شما اقا محسن است که هوش و حواس از سرمان برده است.

با دیدن شهدای مدافع حرم به یاد محسن غریب و عزیز افتادم که مثل اربابش تشییع نشد.

برای لحظاتی دلم را به شهدا دادم و همپای مردم به راه افتادم.

چقدر زیبا بود این مغناطیسی که هر دلی را جذب می‌کرد.

نفس حضور این ابدان مطهر در کوچه و خیابان‌های این دیار به‌سان تزریق خون تازه ای در رگ‌های امت است.

جامعه‌ای که هر از چندگاهی برای احیای آن محتاج این خون‌هاست.

خون این شهدا در امتداد خون حسین علیه السلام است چرا که اقتدا کرده‌اند به مولایشان حسین، با نور او درخشیدند و با خونش در تمام زمین‌ها و زمان‌ها جوشیدند، درخشش و جوششی که تا قیام قائم آل محمد خاموش شدنی نیست.

اشتراک گذاری این مطلب!

لطفا صدقه فراموش نشود

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/05/30  •  ارسال نظر »

امروزه به لطف شبکه‌های مجازی و دوربین‌های پیشرفته، اخبار بسرعت دست به دست می‌چرخد. گاهی برخی حوادث چنان انسان را تحت تأثیر قرار می‌دهد که مدتی زندگی انسان را مختل می‌کند.

این روزها عکس پیکر بی‌جان شهید حججی بارها پیش چشمانم رژه رفته است… و کاش و کاشکی‌هایی که رهایم نمی‌کند. از این همه قساوت دلم بدرد می‌آید… و تعجب می‌کنم از صبر خداوند که چه بنده‌هایی دارد و چه‌ها که نمی‌کنند. همه را هم می‌بیند و آگاه است…

 می‌گویم خداست دیگر، می‌تواند صبر کند که یادم می‌افتد در میان ما انبوه آدم‌های به خود مشغول، انسانی زندگی می‌کند که شاهد تمام اتفاقات دردناک دنیاست. همو که هر هفته اعمالمان را می‌بیند. چقدر ما که ادعای دوست داشتنش را داریم قلب پرمهرش را رنجانده‌ایم… آدم نماها و جانی‌ها که دیگر هیچ…

با خود می‌گویم: بیخود نیست که می‌گویند صدقه برای سلامتی امام زمان عج الله تعالی فرجه فراموش نشود.

اشتراک گذاری این مطلب!

چرا هُل می دی؟

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/05/29  •  ارسال نظر »

روزهای آخر فصل تابستان، آنقدر حرم شلوغ است، که هنگام خروج یا ورود، امکان ندارد با معضل هُل! مواجه نشوی!

در عجبم مسیری که به راحتی می توان از آن عبور کرد، که دیگر اینقدر فشار، هُل، زور نمیخواهد!

با چه تلاشی تو را با خود هم مسیر می کنند تا سریع تر به مقصدشان برسند! نتیجه اش هم این می شود!
سرت به جلو، تنت به عقب،دست راستت به سمت چپ ، دست چپت به سمت راست، پاهایت هم روی هوا، اصلا نیازی نیست قدمی بر داری! خودش می رود…

آخرش هم معلوم نمیشود از کجا سر در میاوری! میخواهی به سمت رواق حضرت خدیجه(س) بروی، سر از صحن مسجد اعظم در می آوری!

با هر سختی بود مسیر انحراف شدم را بر میگردم.

دلهره هام ………………………………
این روزها ارشادها و موعظه هایمان شده قضیه همین هُل دادن، شاید بشود تا یه مسیری شخص را با خود همراه کرد، ولی همین که از تو جدا شد و باریکه ایی یافت، به مسیر قبلی خودش بر می گردد…
عقبه ی کار که درست شود دیگر نیازی به هُل دادن نیست، خودش می رود، خیلی راحت، نیازی هم به همراه و مراقب نیست…

اشتراک گذاری این مطلب!

کنترل+ز ِدهای زندگی ما

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/05/22  •  1 نظر »

چند روزی سرم برای طراحی مجلات موسسه‌ایی گرم بود.
طراحی صد صفحه «طرح اجرایی» که باید سه روز ِ تحویل می‌دادم!
دست تنها بودن در نگهداری پسرکَ‌م و تبلیغ چهل روزه‌ی آقای همسر ، استرس سر موقع تحویل دادن کار را برایم چند برابر کرده‌بود!
برای همین، بیشتر از قبل در حین انجام کار از کلید ترکیبی کنترل ز ِد (ctrl+z)(همان undo) استفاده می‌کردم تا اشکالات حالت قبلی را برطرف و یا با حالت جدید مقایسه کنم ببینم کدام بهتر است!
هر وقت به مرحله‌ای می‌رسیدم که قسمتی از طرح کامل شده بود، با ctrl+s آن را ذخیره و ادامه می‌دادم.
.
.
پیش تر به خودم می گفتم ای کاش زندگی ما هم (ctrl+z) داشت، هر وقت می‌دیدیم اشتباه کردیم خیلی راحت به حالت قبلی بر می‌گشتیم، اصلاح می‌کردیم، جبران می‌کردیم و … و هر وقت مطمئن شدیم دیگر خطائی در کار ما نیست با (ctrl+s) آن را ذخیره و همان راه را ادامه می‌دادیم…
.
.
اما حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم خدا چقدر چیزهای با ارزش‌تر از (ctrl+z) در وجودمان قرار داده، چیزهایی مثل وجدان، تأمل، عاطفه، دقت، صبر، ظرافت، خود نگهداری، شجاعت و … چیزهایی که اگر هر کدامشان را به موقع بکار بگیریم دیگر جایی برای کنترل ز ِد باقی نمی‌ماند…

اشتراک گذاری این مطلب!

یک "نگاه" و یک "سر"...

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/05/18  •  5 نظر »

چند روزی است که آشفته ام، آشفته تر از آنچه فکرش را بکنی… لحظه ای یاد “تو” و آن “نگاهت” و قصه ای که به “سر” رسید، از دل و جانم رفتنی نیست…!
مگر تو در کدام مدرسه و در پای درس کدام استاد درس خواندی که به این راحتی توانستی همه چیز را فقط در یک “نگاه” خلاصه کنی تا نتیجه همه تحقیقات زندگی و درس و مشق عاشقیت را به “سر” تمام کنی… ؟
مگر چه چیز پای درس استاد مشق کردی که حاضر شدی بخاطر نازدانه حسین، نگاه نازدانه خود را تا همیشه فقط به قاب عکست بدوزی… ؟!
مگر بلندای چه افقی را دیدی که نوازش پدرانه ات را از سر طفلت کوتاه کردی… ؟!
مگر چه آموختی که دل دادی و سر دادی و دل بردی از همه… ؟!
اما بدان که هیچ گاه آن نگاهت از دیدگان دل من و تاریخ رفتنی نیست…!
همان نگاهی که کن فیکون کرد همه آن نقشه های شیطانی آن وحوش صفتان داعشی را…!
هرچند تو رفتنی نبودی که بخواهند این دیو و ددمنشان به خیال خام خود نیست و نابودت کنند. 
تو زنده ای و ماندگارترین در طول تاریخ؛ چراکه تو ای مسافر آسمانی، تو همانی که خدایت برایت چنین سرود: 
 ” وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً، بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. “(1)

 مگر می شود، رزق “حیّ لایَموت” را بر جانت نوش کنی و نیست شوی…؟!
اینان خواستند بال و پرت بشکنند تا سقوطت دهند، ندانستند که صعودت دادند، با دو بال پرواز، آن هم “سر"فراز…! 
اما آنچه گفتنی باقیست آن است که کنون برای ما اسیران دنیای خاکی، جز یک بغض گلوگیر و کوله باری از دِین به تو و همرزمان شهیدت چیزی نمانده … …

شهادت، نوش جانت آقامحسن  حججی… ! 

​ 

تصویر سازی زیبای حسن روح الامین از تشابه صحنه شهادت شهید مدافع حرم محسن حججی

تصویری که ناخودآگاه مرا به یاد شعر خانم ناطقی انداخت …

در تو بینم یاس نیلی پوش را / خون جاری گشته ی از دوش را
در تو بینم صورت و خاک تنور / در تو بینم سینه و سم ستور  
بازگرد ای ماهتاب اشک و آه / ترسم آید شمر دون در قتلگاه 
در تو بینم خیمه های سوخته / کام خشک و دامن افروخته 
خون به دامان افق جاری شده / زخم دل با دیدنت کاری شده

اشتراک گذاری این مطلب!

شما هم عمامه می ذارید؟

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/05/08  •  2 نظر »

-شما وقتی درستون تموم شد چکار میکنید؟ مثل این خانم ها می رید بالا منبر ، روضه و دعا می خونید؟
ـ نع

-اخه هر خانمی رو که دیدم طلبه ست ، یه دفترچه دستش گرفته میره این خونه اون خونه دعا می خونه.
ـ وا !

-حالا چرا بهت بر میخوره؟
ـ بهم برنخورد، یه کم شوکه شدم!

ـ حالا نگفتی چکاره می شی؟
ـ می دونم توی ذهنت چی می گذره، برای همین کلی میگم، ببین هیچ منافاتی نداره من برم یک پزشک بشم، یا حقوق بخونم، یا هنر و رسانه، یا فیزیک هسته ای یا …
می دونی مهم چیه؟ مهم اینه که ادم تفکراتش خدایی بشه، تفکراتش اون چیزی باشه که رضای خدای در اون هست، اگر من برم علم پزشکی بخونم و هدف این باشه که به خلق خدا خدمت کنم، یا برم هنر رسانه بخونم تا بتونم زیبایی های خدا روی زمین رو به تصویر بکشم، یا … همه این علوم  اگر با این اهداف باشه مورد رضایت خداست.
منم وارد حوزه شدم تا تفکراتم رو سامان بدم، اون طوری فکرکنم که خدا دوست داره، دروس اولیه رو که تموم کردم، یا میرم تخصصی رشته های حوزوی رو میخونم یا هنر و رسانه… . البته منظورم این نیست که حتما باید وارد حوزه بشی تا بتونی درست فکر کنی، ولی برای من کلید خوبی بود…

ـ اوهوم، بعله، که اینطور، ملتفت شدم.
راستی کی عمامه می ذارید؟ آخه وقتی اقایون به یه پایه ایی می رسن لباس می پوشن، شما هم عمامه می ذارید؟
ـ :|

پینوشت………..
2ـ‏فکرش را بکنید، یه چادر مشکی یه عمامه سفید رویش ! چه شود…

اشتراک گذاری این مطلب!

رد پای زینت

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/04/29  •  5 نظر »

هرجایی میره همه میگن چقدر خانومه این دختر.
با اینکه خانوادش رو نمیشناسن میگن: معلومه سر سفره پدر مادرش بزرگ شده!

یادمه وقتی مادرش فوت کرد وسط بغض‌های سنگین‌ش می‌گفت: خدایا خیلی زود دیر شد، اخه برای اینکه براش خوب باشم کلی برنامه داشتم…
یکی از دوستاش که شونه‌هاشو محکم گرفته‌بود خیلی آروم در گوشش گفت: مادرت تو رو داشت، دست پُر رفت ..
خودش برام تعریف کرد با اینکه شوهرم هرگز مادرم رو ندیده همیشه میگه: اگه تو تربیت شده اونی پس خودش چه فرشته‌ای بوده.
هر وقت میبینم‌ش با خودم میگم چقدر خوبه که همه یه طوری خوب باشیم که هرکی ما رو دید به یاد خوب بودن بقیه هم بیوفته.

یه دختر خوب تا همه بگن مادرش فرشته است.
یه شاگرد خوب تا همه بگن چه استاد خوبی میشه بهم معرفیش کنی.
یه کارمند خوب تا همه بگن چه شرکت خوبی.
یه شهروند خوب تا همه بگن عجب مردمان خوبی.
یه پزشک خوب تا همه بگن چه پزشکای خوبی.
و مهم تر از همه
یه بنده خوب تا همه بگن عجب خدای خوبی.

درست همون طوری که صادق‌ترین فرزند رسول خدا فرمودند:
اي شيعيان، شما به ما منسوب هستيد، پس مايه زينت ما باشيد نه مايه آبرو ريزي ما.
مشکاة الأنوار، ص 67

اشتراک گذاری این مطلب!

پیچیده در شب

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/04/27  •  ارسال نظر »

شب‌ها که شروع می‌شود لایه‌ای سیاه تو را می‌گیرد، یک لایه سیاهی که نشان دهد تو همه چیز را نمیدانی، یک لایه که بفهماند در این عالم بعضی حقایق مخفی اند…
و این گونه شد که شب‌ها شدند متعلق به بندگان خالص خدا…
آنان می‌دانستند در این سیاهی چه نوری نهفته است و می‌دیدند نشان خدا را در تاریکی و ظلمت شب…
شب دراز است و چشمانم خسته…
خدا مرا ببخشد بخاطر گناهانم…
الاهی البستنی الخطایا ثوب مذلتی… (1)

پ.ن …………………………………………………..
مناجات التوابین خمسه عشر

اشتراک گذاری این مطلب!

نردبان دوطرفه

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/04/25  •  ارسال نظر »

روزهای اول شکستگی دستم به کاش و کاشکی گذشت؛ کاش بیشتر مراقب بودم، کاش آن اتفاق نمی‌افتاد…

کم کم دیدم افسوس خوردن فقط اوضاع را سخت‌تر می‌کند. فرصت مناسبی بود تا یک ماه زندگی کردن با یک دست را تجربه کنم. اول مشکل بنظر می‌رسید اما هر چه می‌گذشت تعجبم بیشتر می‌شد، آنقدر که شهامت‌م گل کرد و با یک دست، آن هم دست غیر غالب! موهای دخترم را کوتاه کردم. نتیجه‌ی کار باور نکردنی بود.

حالا که چند روزی تا باز کردن گچ دستم باقی نمانده‌است من به کار کردن با یک دست عادت کرده‌ام. با خود می‌گویم تجربه‌ی خوبی بود، به آن سختی‌ها هم که فکر می‌کردم نبود. تازه کلی هم پیشرفت کردم.

به این می‌اندیشم که سختی‌ها مثل یک نردبان دوطرفه می‌مانند که ما در نیمه‌ی آن ایستاده‌ایم. تصمیم با ماست؛ اینکه از نردبان مشکلات بالا برویم یا به پایین سقوط کنیم.

مسیر زندگی، نردبان‌های بسیار دارد که خداوند خود فرمود: به حقیقت انسان را در رنج و مشقت آفریدیم. (1)

از خدا می خواهم ما را دراین مسیر یاری دهد.

پ.ن………………….

لَقَد خَلَقنَا الإِنسان‌َ فِی‌ کَبَدٍ (آیه 4 سوره بلد)

اشتراک گذاری این مطلب!

درگیر سقوط َم

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/04/20  •  1 نظر »

حس قشنگی است نصب کردن پرده آشپزخانه‌ای که با دستان خودت دوخته باشی. 

و هیجان انگیز می‌شود وقتی بخواهی خودت نصب‌ش کنی!

با اطمینان خاطر چارپایه را جلوی پنجره میخکوب کردم! همین که خواستم اولین پله را بالا بروم دلم هُری ریخت… 

نکند چارپایه زیر پایم بلغزد و بیافتم؟ نکند موقع افتادن سرم، دستم، پایم … به جایی بخورد و مرا ماه‌ها زمین گیر کند؟ خدایا توکل به خودت!

چند روزی‌ست از آن ترس و اضطراب پای چارپایه می‌گذرد و من هنوز درگیر آنم! 

درگیر سقوط از پله‌های چارپایه نه! درگیر سقوط از پله‌های بندگی‌ام… که چرا هیچ‌گاه ترس از آن مرا مضطرب نکرد … چون غرق شدم در همان دنیایی که قرار است پله بشود برای صعود…

و چه بد بنده‌ای بودم…


اشتراک گذاری این مطلب!

کیسه اعمال

نوشته شده توسط زهرا حاجی حسینی در 1396/04/18  •  4 نظر »

چند روزی بود بچه‌ها بدجور هوس مربای البالو و شربت کرده‌بودند، با خودم گفتم دست بجنبانم و تا فصل آلبالو نگذشته با مادرم در باغ کمی البالو بچینیم.

هوای دلچسب و مطبوعی بود. همگی راهی شدیم به باغ که رسیدیم برای اینکه بچه‌ها کمتر شیطنت کنند سریع دستم را بالا بردم و با صدای بلند گفتم:  هر کی کمک کنه سهم بیشتری از مربا داره…

کودکانم شرط مادرانه‌ی مرا که فقط برای تحریک حس مشارکت‌شان بود جدی گرفتند.

هر کدام با ظرفی به دست سراغ درختان رفتیم.

پسرکوچکم را دیدم که پاکت پلاستیکی پیدا کرده و با عزمی راسخ مشغول شده.

خوشحال بودم از این همه جنب و جوش و سرزندگی‌شان.

بعد از مدت کوتاهی صدای گریه پسرم مرا به خود آورد! خودم را از لابه‌لای شاخه‌های در هم تنیده به جایی که ایستاده بود رساندم.

پسرم مثل ابر بهار گریه می کرد. پرسیدم: چی شده؟

گفت:مامان من خیلی تند تند البالو چیدم، هیچی هم نخوردم! ولی چرا ابجی بیشتر جمع کرده!؟

نگاهی به پاکت در دستش انداختم. خنده‌ام گرفت.

گفت مامان برای چی می خندی؟

گفتم:آخه ته پاکتت سوراخه!

پسرم مبهوت از اینکه سرش کلاه رفته و من که خنده بر لبانم خشکید.

یاد پند استادی عارف و بزرگ افتادم که فرموده بود: مواظب کیسه ی اعمالتان باشید نکنه بعد یه عمری بفهمید تهش سوراخ بوده و سرتون کلاه رفته باشه.

و با خود این شعر مولوی را زمزمه کردم: اول ای جان دفع شر موش کن / وانگهی در جمع گندم کوش کن.

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3

 
 
مداحی های محرم