موضوع: "بدون موضوع"

خوب درس بخوانیم… !

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/10/24  •  ارسال نظر »

می گویند:

 زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی…

حال روز و ماست این روزها…
از کودکی معلم هایمان، همان بچه های دهه شصت که شاید سوادشان بیش از دیپلم و یا نهایت لیسانس نبود، درس حوزه هم نخوانده بودند، می گفتند عصمت یعنی: «مصون بودن از هر خطا و اشتباهی، و این امر فقط خاص چهارده معصوم و انبیای الهی  علیهم السلام است، به همین دلیل به آن ها معصوم می گویند.»

بزرگ شدیم و بزرگتر، در دبیرستان و دانشگاه هم چیزی بیش از این برایمان نگفتند… 

این کلمه زمانی به دلم نشست که وارد حوزه شدم. به دلم نشست چون حکمت آن را دانستم:
«غرض از جعل امام و پیامبر از جانب خداوند متعال این است که مورد اطاعت بی چون و چرای مردم قرار گیرند و سخن و فعل آن ها حجّت بوده و اطاعت و تبعیّت از آن ها واجب؛ و اگر کسی معصوم نباشد اطاعت بی چون و چرا از او عقلاً جایز نیست. خداوند متعال در قرآن کریم اطاعت از پیامبر و امام را در ردیف اطاعت خود قرار داده ؛ و روشن است که اطاعت از خدا ، اطاعت بی قید و شرط است. خداوند متعال می فرماید:  « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْر…» (النساء:59)

 پس براساس حکم عقل « نبی و امام غیر معصوم» یک تعبیر متناقض و مغلطه است. نبی و امام باید معصوم باشند و الّا نقض غرض بر خدای حکیم لازم می آید که امری است باطل.

 با این اوصاف چطور کسی در همان حوزه ای که من درس خواندم، همان علومی که برای همه طلاب یکسان اموزش داده می شود، نتیجه می گیرند که “امام زمان (عج) نیز قابل نقد است…! “

 سالهاست که خط مشی این جماعت برای ما روشن است، گر می خواهیم ولایت فقیه را نقد کنیم فقط این را در نظر بگیریم که برای چیدن یک برهان چندین شرط نیاز است که صغری کبری شما حتی در شرط اول که عصمت است مشترک نیستند!

 ای کاش حداقل جماعت تان به مقوله نقد پایبند بودند و منتقدان را به مزدور و بیسواد وغیره و ذلک متصوف نمی کردند تا کمی درد این صحبت های برایمان کمتر می شد…

 حال فهمیدید چرا زمانه بر سر جنگ است…؟!

اشتراک گذاری این مطلب!

شعله های غربت… !

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/10/24  •  ارسال نظر »

 چه روزهایی شده…  زمستان دل انگیز به روزهایی غم انگیز مبدل شده… آتش پشت آتش…!  روزهایی گذشت که آتش نفاق سر برآورد از خیابان ها و جان عده ای بی گناه به یغما رفت.  (هرچند خروش گرم مردم، آبی سرد شد بر آتش نفاق بدخواهان و بداندیشان کوردل)   یا کنون که آتشی از دریا زبانه کشید تا عمق جان ها… آتشی که این بار شعله کشید برجان 32 خدمتگزار …  اما اینک چه، کدام آب قرار است شعله های این غم را خاموش کند، وقتی جگر گوشه های این امت در غربت سوختند و سوختند…  سوختنی که نمیدانم چه گذشت برجانشان، آن هنگام که آتش زبانه کشید بر آسمان، فقط آتشی بس بزرگتر ، بس سوزانده تر، دل سوزاند از ما و از جگر گوشه هایشان…   غربت اینان فقط مسافت راه نبود، غربتی که در پس پرده دیپلماسی بی روح و بی عاطفه زاده شد، بس فراتر بود… ! …  چه غریبانه سوختند و آبی دریا را به آبی آسمان دوختند.  …  من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود…! … 

اشتراک گذاری این مطلب!

چراغ سبز برای باطل!

نوشته شده توسط پرهون در 1396/10/15  •  2 نظر »


راننده تاکسی گفت: بابا، آن زمان ما انقلاب کردیم که حق بیاد… الان دارند اغتشاش می کنن برای چی؟ برای کی؟
آخه دیگر کسی مثل امام خمینی ره و آیت الله خامنه ای پیدا نمیشه.
انقلاب فرق داشت شوق دیدار با حق داشتیم الان دارند برای باطل چراغ سبز نشان میدن.
دویدن برای باطل پوچه، مثل کف روی آب.

اشتراک گذاری این مطلب!

قلب‌های مه‌آلود

نوشته شده توسط پرهون در 1396/10/05  •  5 نظر »

در جمع دوستانه، در مهمانی ها چند وقتی است که حرف‌هایی با مضمون اینکه ما، لباس و عطرهای مختلف و گران قیمت می خریم اما باز حال دلمان خوب نیست احساس ناامیدی می کنیم،

دیگر زندگی برایمان طعم ندارد،
نمی‌دانیم انگار قلب‌هایمان سنگین شده و همراهیمان نمی‌کند…

ما در کنار رسیدگی به کارهای روزمره، به روح خودمان هم باید رسیدگی کنیم.
دستمالی آغشته با آیات قرآن برداریم و در این شلوغی بازار دنیا، درون قلب را مانند ظاهر خودمان گردگیری کنیم و زنگار قلب و روح را با تلاوت آیات قرآن همراه با معانی‌اش پاک کنیم.
قلبی که نور قرآن در آن باشد مانند همان عطر خوشبویی است که عطرش در مسیر زندگی می ماند و راه را روشن می کند و قلب و روح را جلا می بخشد.

اشتراک گذاری این مطلب!

سبک زندگی ماه

نوشته شده توسط پرهون در 1396/09/19  •  ارسال نظر »


وقتی شب هنگام وارد خانه ‌شد؛ بعد از سلام کردن وپرسیدن احوال من، چند دقیقه بعد مرا صدا ‌کرد :«خدیجه، همسرم، کاسه‌ای از آب برایم بیاور».
کاسه آب را به دستش دادم.
کاسه‌ی آب را گرفت٬ چند جرعه از آب را نوشید و با باقی مانده‌ی آب در کاسه وضو گرفت سپس دو رکعت نماز کوتاه خواند و بعد به بستر خواب رفت.
تمام این مدت٬ با اینکه خودم را مشغول کارهای خانه نشان می‌دادم اما تمام نگاهم به سمت محمد بن عبدالله ص بود.

 

پ.ن: روایت ارسال شده به مسابقه راوی مهر

اشتراک گذاری این مطلب!

نگاهی به آینده

نوشته شده توسط مهشید ديانت خواه در 1396/09/13  •  ارسال نظر »

تا زمانی که خودت را از او برتر بدانی نه تو وحدت را باور می کنی و نه او!

وقتی قرار باشد توصیه بزرگان و تبلیغات آن هم فقط در یک هفته شما را به زور کنار بنشاند همان تبلیغات هم کافی است تا از این خشم فروخته نزاعی بر پا کند و هردو را به آتش بکشد

اما وقتی برابری ات را با او باور کردی او هم می شود برادرت، هموطنت و هم نوعت

و آن وقت هفته وحدت برایت حال یک میهمانی خانوادگی را پیدا می کند که پر از صفا و صمیمیت و مهربانی است

لازم نیست بنشینی تا با کالبدشکافی تاریخ باورهایت را با او مقایسه کنی.

فقط لازم است نگاهی به آینده بیندازی و ببینی که در آن زمانی که مصلح جهانی می آید، او به یاری هردو شما نیاز دارد تا جهانی پر از عدالت و عشق و مهربانی بسازد

اشتراک گذاری این مطلب!

درخشان ترین انتخاب

نوشته شده توسط مهشید ديانت خواه در 1396/09/08  •  ارسال نظر »

در آن روزهایی که شهرت امانتداری محمد(ص) سرزمین حجاز را پر کرده بود، شاید کسی تصورش را نمی کرد این مرد جوان غیر از امانتداری سرمایه دیگری هم داشته باشد و این برای دختران حجاز که که در قاموس اندیشه هایشان جز مال و مقام و قبیله و قوم جایی نداشت قابل توجه نبود.

اما برای زن ثروتمند حجاز «محمد امین» گوهری بود که کسی دیگری نمی توانست جایش پر کند.

خدیجه شاید تنها به درستی و امانت محمد(ص) می اندیشید:

نه تصور می کرد که روزی دعوت یکتاپرستی او همه قریش را در برابرش علم کند و همراهانش سر از شعب ابیطالب درآوردند

و نه فکر می کرد که این مردی است که روزی خاتم پیامبران خواهد شد و عاشقانی به پهنه تاریخ و به وسعت جغرافیا خواهد داشت!

اما افسوس که خدیجه پیش از آنکه شکوه و عظمت انتخابش را ببیند پرکشید.

اما امروز این تاریخ است که ثمره انتخاب خدیجه را در خود ثبت می کند و گسترش آیین محمد را در کارنامه اعمال گذشته و آینده او می نگارد.

خدیجه در یکی از سیاه ترین روزهای تاریخ درخشان ترین انتخاب را انجام داد

و امروز در بازاری که امانت و جاه و مقام و ثروت و جمال و صداقت و دانش و کالاهای ریز و درشت در کنار هم عرضه می شود، هزینه گزینش خدیجه گونه به اندازه شعب ابیطالب نخواهد بود!

اشتراک گذاری این مطلب!

پیامی دلآرام

نوشته شده توسط زهرا حاجی حسینی در 1396/09/08  •  ارسال نظر »

بارها و بارها این جملات را در ذهنم زیر و رو می‌کنم و مثل تشنه‌ای به دنبال اب در پی یافتن جوابی برای ارام کردن دلم در میان غم و رنج و مصیبت مردم زلزله زده کرمانشاه می‌گردم.

در پیام امام خامنه‌ای به مردم کرمانشاه که به بیانی فرمودند:
 «این رنج و مصیبت رحمت الهی را به دنبال دارد. مصیبت بود و لحظات بسیاری در میان اشک و دعا گذشت اما کم نبودند و نیستند لحظات ماندگاری که قرین رحمت و وحدت بود.»

جلوه‌های رحمت الهی، وحدت بین برادران و خواهران شیعه و سنی بود
 وحدت بین ارتش و سپاه
ازمون از خود گذشتگی و ایثار برای ملت
 و پاسخی بسیار کوبنده بر دهان یاوه گویانی که چشم دیدن شور اربعین را نداشتند اما به فضل الهی همان خادمان اربعین رهسپار مناطق زلزله زده شدند.

اری این صحنه حضور و اتحاد در کرمانشاه خودش شد مجمعی برای تقریب مذاهب و پای کار ایستاده‌اند مردان اتش به اختیاری که هم قسم شده‌اند تا سرپا و اباد کردن سرزمینی که خون شهدا و صلابت و پایمردی مردمانش نقشی ماندگار بر صفحه تاریخ نگاشته است.

دور نیست روزی که گرد محرومیت و مظلومیت چندین ساله از چهره‌اش زدوده شود .
اری هر بلایی محفوف به رحمت الهی است.

ما من بلیة الا و لله فیها نعمة تحیط بها. هیچ مشکل و بلایی نیست مگر اینکه خداوند در ان نعمتی قرار داده که ان مشکل و بلا را احاطه کرده است. (1)
پ.ن………………………………
حدیث از امام حسن عسگری علیه السلام، بحار الانوار جلد 78 ص374

اشتراک گذاری این مطلب!

همرنگ جماعت

نوشته شده توسط مهشید ديانت خواه در 1396/08/27  •  ارسال نظر »

همرنگ جماعت

آنان که مردم را به تاریکی عادت داده اند، همه وحشتشان از نور خورشید است، آن گونه که گاه او را در تاریک خانه پنهان می کنند تا کسی نورش را در نیابد. اما خورشید در مدینه هم که باشد نورش چشمهای خفاشان خراسان را می آزارد. تلاش می کنند او را در تاریک خانه خود دربند بکشند، پیشنهاد خلافت بدهند، ولیعهدش کنند تا شاید او را هم همرنگ جماعت کنند.

اما نمی شود.

تلاش می کنند که درخشش عظیمش را به خود بچسبانند اما خودشان طاقت نورش را ندارند آنگونه که حتی خواندن نماز عید فطر با سنت پیامبر برایشان گران تمام می شود.

و در نهایت امام در قصر خلافت و در لباس ولیعهد هم برایشان خطرناک است و راهی جز خاموشی اش نیست.

آری! خورشید هرگز همرنگ تاریکی جماعت نمی شود، حتی شمع هم هنگام درخشش نور اندکش در میان انبوه تاریکی هرگز نگران رسوایی نیست

اشتراک گذاری این مطلب!

پیام پیامبر

نوشته شده توسط مهشید ديانت خواه در 1396/08/27  •  ارسال نظر »

پیام پیامبر

پیامبر، «پیام» «بر» است.

و وظیفه اصلی او رساندن محتوای «پیام» است.

اما برای آنها که از ابتدا پیامش را نپذیرفتند و بعد به خاطر شهرتش و محبوبیتش و منافع حکومتش پذیرایش شدند، رحلت او هم به معنای رحلت پیامش بود!

و گمان کردند که می توانند با نفهمیدن پیامش، خلیفه اش باشند!

و امروز بسیارند آنها که پیامش را نشنیدند و نفهمیدند اما به نام پیروانش نامیده شدند!

و بسیارند آنها که گمان می کنند باید نفهمیده و ندانسته اطاعتش کنند و عاشقش شوند!

و کم نیستند گروهی که امروز به نامش گردن می زنند و قتل عام می کنند و گمان می کنند که اطاعتش می کنند.

 

و امروز ماییم و پیامبری که برایش روضه می خوانیم، جشن می گیریم، با یاد و نامش صلوات می فرستیم و عاشقانه ستایشش می کنیم

اما هنوز محتوای پیامش را درنیافته ایم

هنوز نمی دانیم او چگونه رحمتی برای عالمیان بود که ما امروز در محبت نسبت به برادران اهل سنت خود تردید داریم

هنوز نمی دانیم او چگونه خود را برای هدایت مردم هلاک می کرد تا راه صحیح امر به معروف و نهی از منکر را از او فرابگیریم

و هنوز نمی دانیم چرا او از میان همه این آداب و مناسک هدف خود را مکارم اخلاق معرفی کند

و اکنون باید بیندیشیم اگر امروز برای ما مبعوث می شد، آیا به پیامش ایمان می آوردیم؟

اشتراک گذاری این مطلب!

خاطرات مشترک

نوشته شده توسط پرهون در 1396/08/26  •  ارسال نظر »

وقتی اتفاقی برای یک از هموطنانمان می‌افتد
همه خاطرات مرتبط با آن موضوع زنده می‌شوند، نه اینکه مرده باشند بلکه همراه با این ایام بیشتر مقابل چشمانمان ظاهر می‌شوند.

مثل امروز کلاس فلسفه ما
استاد درس را شروع کرد اما به هر پاراگراف که می‌رسید، در مورد خاطرات گذشته‌اش از زلزله و بم صحبت می‌کرد و می‌گفت:

«ما اصلا نمی‌توانیم آن صحنه‌ها رو درک کنیم و خیلی راحت در موردش صحبت کنیم.
این روزها زلزله کرمانشاه من رو به یاد زلزله بم می‌اندازد و نمی‌دانم چرا گاه و بی‌گاه لحظات در برابر چشمم تداعی می‌شود .
با اینکه منزل ما کرمان بود اما همگی نا آرامی زمین رو متوجه شدیم.
وقتی برای کمک به زلزله زدگان وارد شهر بم شدیم. باورم نمی‌شد که از شهر فقط و فقط چند درخت خرما باقی مانده بود.
نمی‌دانید … درک نخواهید کرد… سرما… بیماری روحی …. نبود امکانات اولیه… از دست دادن افراد خانواده … وجود بیماری های خطرناک و واگیردار…»

سرش را تکان می‌داد واز شدت ناراحتی برای هموطنان کرمانشاهی چشمانش را به میز روبریش دوخت.
و از ما درخواست کرد که برای صبر و شکیبایی بازماندگان و سلامتی شأن دعا کنیم و برای آرامش روحی هموطنان از دست رفته فاتحه بخوانیم.

اشتراک گذاری این مطلب!

کاش تو هم حسش کنی…!

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/08/09  •  ارسال نظر »

 حس عجیبی است… !
همیشه حسرت میخوردم به حال کسانی که چنین حسی را احساس میکنند و حالا در تار و پود وجودم غربت این حس تنیده است.
کوله بارم را بسته ام… منتظر نشسته ام تا روز موعود برسد و قدم به جایی نهم که فرش راهش، بال ملائک هست.
تاکنون آنجا را نه دیده ام و نه حس کرده ام، پس نمیتوانم شرحش دهم برای تو…
حتی حال کنون خودم را هم نمیتوانم برایت به تصویر کشم چه برسد آنجا را…
فقط برایت بگویم که روزها را به شب می سپارم و شب ها را به روز تا برسد روزی که درکش کنم… حسش کنم… با ذره ذره وجودم!

به خداوندی خدا زبانم قاصر است و لکن…
مگر وصف پذیر است که توصیفش کنم…
مگر وصف نامحدودش به قالب کلمات محدود می گنجد … نه … نمی گنجد!
گویا آنجا بهشت است که بر زمین ارزانی شده…
اصلا گویا تکه ای از عرش خداست که برزمین افتاده…
آخر چه بگویم به شما که خود ندیده ام آنجا را.
فقط انگار جاذبه ای فراتر از نیروی جاذبه زمین مرا به سمت خود می کشد…
کاش تو هم حسش کنی… قشنگترین و لذت بخش ترین حس دنیا را … !

کوله بارم را بسته ام… راهی سفرم به بهشت خدا…
فقط خدا کند که بهشتش را هم به چشم سر ببینم و هم به چشم دل… 
خدا کند تو هم مسافر بهشت خدا شوی…  

حلالم کنید …
مسافر کربلایم …

اشتراک گذاری این مطلب!

نیازمندی به سبک بالاشهر

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/07/29  •  6 نظر »

بیرون خانه ظاهری خوب و طبیعی داشت اما وقتی وارد شدم باورم نمی‌شد چنین خانه‌ای در محله ما وجود دارد. نگاهی به سرتاسر اتاق پیرزن انداختم. اتاقی که تنها بخشی از آن با موکت‌های رنگارنگ پوشیده شده‌بود. یک تخت زوار در رفته که بیشتر شبیه یک تخته چوب بود که بلوک سیمانی و آجر شکسته شده‌بودند پایه‌هایش!
تمام وسائل اتاق محدود شده‌بود به چند تکه ظرف و یک گاز دو شعله با یک دراور شکسته که کشوهایش مثل دندان‌های پیرزن یک در میان شده‌بود…

بوی تندی مشامم را زد و ترجیح دادم داخل حیاط با او هم صحبت شوم.
از او می‌پرسم: مادرجان بچه‌هایت کجا هستند؟
پیرزن که از لحظه ورودم با شادی و کمی هم خجالت تندتند به من خوش آمد می‌گفت. نگاه خسته‌اش را به شاخه‌های پیچ خورده درختان دوخت و از انجا تا دوردست ها پرواز داد. بعد آهی کشید و با صدای خش‌دارش از روزهایی گفت که برای خودش کسی بوده‌است و خانه اش پر بوده از کلفت و فرش‌های نجف آبادی!

 از پسرانش می‌گوید که حالا دکتر و مهندس شده‌اند. دخترش که به قول پیرزن 4 تا ماشین و راننده زیر دستش است. از خانه‌ای گفت که به نام پسرش زده بود تا وقت پیری مراقبش باشد اما… بغض نیم بند پیرزن شکست و اشک‌هایش اجازه ندادند حرفش تمام شود.

پیرزن این بار از روزهایی گفت که بیمار در خانه گرسنه و تشنه بوده‌است. نه آنکه پول نداشته باشد. کسی نبوده تا کاسه ای سوپ گرم دستش دهد. از دزدهایی که به خانه اش زده بودند گفت و اینکه دیگر به که می‌توان اعتماد کرد؟

باورم نمی‌شد در همسایگی ما چنین کسی وجود داشته‌باشد. باورم نمی‌شد که شب‌هایی که من سیر و آسوده خوابیده بودم. در همسایگی من پیرزنی گرسنه خواب به چشم نداشته‌است…
یاد حدیث پیامبر(ص) می‌افتم « به من ايمان نياورده‏است آن كه شب را با شكم سير بخوابد و همسايه‏اش گرسنه باشد»
و بعد به فکر فرو می‌روم که عجب! بالا شهر هم نیازمند دارد! نیامندانی که طالب پول نه بلکه تشنه محبت‌اند. نیازمندی به سبک بالاشهر!

اشتراک گذاری این مطلب!

درسهای تکراری تاریخ

نوشته شده توسط مهشید ديانت خواه در 1396/07/24  •  ارسال نظر »

درسهای تکراری تاریخ

سالهاست که این گرگ «آشنا به گله» در گذرگاه‌ها جولان می‌دهد، هربار دولتی عوض می‌کند و «رخت شبانی از نو می‌پوشد»  و چشم کودکان تازه وارد را خیره می‌کند تا شاید صداهای «هیهات منا الذله» را موقتاً(!) خاموش کنند و از کربلا درس مذاکره بگیرند ولی بعضی‌ها دلشان می‌خواهد همه چیز را خودشان تجربه کنند!
تا شاید حافظه‌ای را که با «والله و تالله» فُرمَتش کردند، حداقل یک «برجام 20 دقیقه ای» داشته باشد که گوش‌هایی را که منتظر ترنم خدمتند، بفریبد

اما . . .

حتی اگر تاریخ هم از تکرار درس‌هایش خسته شود گرگ نمی‌تواند برای مدت طولانی در لباس میش باقی بماند؛ نمی‌تواند همیشه دستکش مخملی بپوشد. گاهی هم باید زوزه بکشد و فریادی بلند کند تا آنها که تنها چشم‌شان «گوهر تابناک تاج پادشاه» را می‌بیند یادشان بیاید که «کدخدا» هرچه دارد از «اشک دیده من و خون دل شماست»

و یادشان بماند که اگر این رهزن آموخته بود تا آنچه در طول تاریخ از ملتها ربوده، برگرداند، و اگر یاد گرفته بود تا از سر تجارت و معامله حقی به کسی برساند، هرگز آن کدخدایی نمی‌شد که عده‌ای طمع زرش را داشته باشند وگروهی خوف زورش را.

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

پلان جدید برجام

نوشته شده توسط زهرا حاجی حسینی در 1396/07/22  •  ارسال نظر »

از آنجا که چنته‌ی برجامیان پر ز هیچ و کیسه سوراخ، و میدان هم خالی از سینه چاکان و مجیزه گویان و طرفداران چشم و گوش بسته است، لذا اجرای پلان جدید سناریوی آقایان کاسب وادادگی و غرب‌گدایی سخت مشکل شده است.

آنها که  امروز از شجاعت امام امت می‌گویند و از افتخارات سپاهیان رشید اسلام خوب فهمیده‌اند هیچ کاره‌ی معادلات‌اند، که اگر غیر از این بود و آن برجام کذایی میوه و ثمر و گشایشی داشت قطعا سپاه همان دولت با تفنگ بود و موشک‌هایش هم مخل مذاکرات.

حتما خبری در راه است. باز هم بوی مذاکره به مشام می‌رسد که این طور دست و پا می‌زنند و می‌خواهند ملت را با خود همراه کنند .

ولی بدانید که ما برجام گزیدگانیم و باید از هر چه بوی مذاکره بدهد بترسیم. اگر مومن به خدا هستید بدانید که مومن از یک سوراخ دو بار گزیده نمی‌شود .باز هم دلواپسانه و بزدلانه و در عین بی شناسنامه بودن حنجره پاره می‌کنیم  تا شاید کبک‌های سر به زیر برف کرده تکانی به خود بدهند.

اشتراک گذاری این مطلب!

دوست خوب را یابنده‌ام

نوشته شده توسط پرهون در 1396/07/17  •  ارسال نظر »

رفتارش و سخنانش، خون مرا به جوش می‌آورد، از نیش و کنایه‌هایش گرفته تا حسادت در چشمانش…
اما خودم را انسانی بی‌خیال و صبوری نشان می‌دهم .
هر چقدر صبر را برای خودم بخش بخش می‌کنم اما دیگر توان ایستادگی ندارم و هر لحظه است که دست راستم را بلند کنم وسیلی محکمی بر گوش نیش و کنایه‌هایش بخوابانم.
اما باز با خود کلن جار می‌روم و به عاقبت بعدش فکر می‌کنم.

جمله‌ای مغزم را را زیر رو می‌کند، «یک یا دو روز دیگر بیشتر با او نیستی پس تحمل کن» اما تحمل کردن بعضی از افراد یکی دو روز هم سخت است!

این جمله در بالای کتری در حال جوش مغزم بخار می‌شود «هر کس را که می خواهی بشناسی یا با او همسایه باش یا همسفر».
سفر را دوست دارم برای اینکه افراد بیشتری، خودشان را به من می‌شناسانند.

و این‌جاست که دستان فکرم را چنگال داغ می‌کنم که هیچ وقت روی این افراد به عنوان یک دوست حساب نکنم و التیام زخم‌های زندگیم را به دست او نسپارم…

اشتراک گذاری این مطلب!

امام حسین (ع)، فعال حقوق بشر

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/07/16  •  ارسال نظر »

محرم که می‌شود، حال و هوای همه جا رنگ دیگری به خودش می‌گیرد. از کوچه و محله‌ها گرفته تا شبکه‌های اجتماعی اینترنتی مثل توئیتر و فیس بوک!
چند ساعت پیش مطالب دوستان را در توئیتر دنبال می کردl، یکی از عکس‌ها که توسط یک جوان آمریکایی شیر شده بود توجه ام را جلب کرد.
این تصویر، شخصی را نشان می‌داد که پلاکاردی با نقاشی صلیب و مطلبی از امام حسین (علیه السلام) در پایین آن درج شده بود را در دست داشت.
برایش کامنت گذاشتم و پرسیدم: «ظاهرا شخص داخل تصویر مسیحی است، به نظر شما چرا اینطور در جمع مسلمانان ظاهر شده؟»
که اینطور جواب داد: «در این روزها پسر یکی از پیامبران خدا که اسم او حسین (ع) است به دست ظالمان کشته می‌شود، به نظر من حسین (ع) یک فعال حقوق بشر است و باید الگو قرار داده شود…»

فعال حقوق بشر!

این را که گفت، ذهنم رفت سمت شیعیان بحرین،سعودی، هند، آذربایجان، ترکیه و  کشمیر و …
و کشورهای مسلمانی که هیچ وقت نتوانستند سهمی در تبلیغ دین و دفاع از اعتقاداتشان داشته باشند و خاکشان تبدیل شده به حیات خلوت صهیونیست‌ها! عزاداری سیدالشهداء(ع) هم که با محدودیت‌های فراوان روبروست و گاها به خون کشیده می‌شود…

یعنی می‌توان با این وضع، حقوق بشر را در کشورهای اسلامی ترجمه کرد؟! حقوق بشری که فعال آن امام این ملت شناخته شود ولی خود مسلمان از آن بهره ایی نداشته باشند؟
من فکر می‌کنم حساس بودن به امور مسلمین از مهم ترین آموزه‌های عاشورا ست، یعنی اگر پیروی این مکتب هستیم باید ببینیم که در سرزمین‌های اسلامی چه می‌گذرد!
اینقدر حوادث مهم و قابل اعتنا در سرزمین‌های اسلامی اتفاق می‌افتد که هیچگاه ندیدم در ایام محرم به آن پرداخته شود، محرمی که شعار آن «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» ست!
………………………………………..
اینکه یاد بگیریم صدای مظلومیت مسلمانان جهان را بشنویم و به ندای دادخواهی آنان پاسخ دهیم، یعنی عاشورا و کربلا برای ما معنا شده …

 

شیعیان انجمن دانشجویان مسلمان دانشگاه آریزونا در ماه محرم سال 2006 تصمیم میگرند برای بالا بردن آگاهی از شخصیت حضرت امام حسین علیه السلام و روز عاشورا بطری های آبی را با طراحی های خاص پخش کنند، و الان چندین سال است این کار را با قدرت بیشتر و بین چندین دانشگاه کشورهای دیگر همزمان انجام میدهند، این تصویر یکی از طرح های روی بطری های آب است.
این دانشجوها با محدودیت هایی که دارند به این شکل سعی میکنند حداقل سهمی در پیام رسانی عاشورا داشته باشند، امّا ما ، با این همه زمینه برای فعالیتمان، چه کرده ایم!؟

اشتراک گذاری این مطلب!

مثل یه چیز شیرین

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/07/13  •  4 نظر »

همیشه وقتی می‌شنیدم فلانی با یک جمله در زندگیش متحول شده و یا افتادن یک اتفاق توی زندگیش باعث گرفتن یه تصمیم بزرگ شده، بهش غبطه می‌خوردم و می‌گفتم کاش منم همچین حسی رو تجربه میکردم… آخه گاهی اوقات برخی از اون اتفاقا اونقدر ناچیز و کوچیک بودن که از خودم می‌پرسیدم چطور این اتفاق و یا یک جمله تونسته این ادم رو اینطور متحول کنه…

یادم نیست پایه چندم بودم فقط میدونم اوائل تحصیلم در حوزه بود..

روزی سر ساعت درس  کلام پای بحثی بی ربط به کلاس باز  شد و آنقدر قِل خورد و چرخید تا رسید به اینکه چطور موقع گرفتاری‌ها عمل کنیم و راه رو گم نکنیم..

هر کسی یه حرفی زد ولی چیزی که استاد گفت برام خیلی شیرین بود… شایدم فقط من چنین حسی رو داشتم ولی به هر حال  بیشتر از ده ساله همین جمله خیلی جاها به دادم رسیده…

“تصور کن پیامبر (شما بگو هر معصوم عزیز دیگه ای) الان در وضعیت مشابه بود… سعی کن بفهمی ایشون چه تصمیمی می‌گرفتن و یا چطور عمل می‌کردن، بهش فکر کن و سعی کن درکِ‌ش کنی آنوقت توکل کن و عمل کن…”

کوتاه بود… ساده بود… و شاید کسی غیر از من اصلا به این جمله توجه نکرده بود….

به هر حال اونروز و درست توی همون لحظه من به آرزوم رسیدم و بالاخره تونستم این حس عجیب که یه جمله کوچک هم می‌تونه زندگی کسی رو متحول کنه رو تجربه کنم…

شما هم دنبالش باشید شاید یه جایی همین نزدیکی‌ها پیداش کنید…

اشتراک گذاری این مطلب!

نردبان اشک

نوشته شده توسط پرهون در 1396/07/11  •  ارسال نظر »

او مدت‌هاست که در قلب‌مان حکومت به راه انداخته، مالک و صاحب دل‌مان شده
تاریخ عاشق شدن‌مان برای‌مان نامعلوم است و نمی دانیم دقیقا از چه زمانی وجود‌مان را فتح کرده…
فقط می‌دانیم از کودکی، از همان زمان که مصیبت‌هایش را شنیدم، حس‌مان عوض شد…

نام، رسم، حرف و گفتن از زندگی‌اش که می‌آید، انگار چیزی ته دلم می‌سوزد، آتشی در قلبم شعله می‌کشد که خاموشی ندارد و نتیجه سوختنش می‌شود اشک… اشکی که از میان چشمانمان  ذره ذره وجودش را نشان می‌دهد و مستی‌مان را ظاهر می‌کند.

به دارایی‌هایم نگاه می‌کنم، می‌خواهم مزد زحمت و فداکاری‌هایش را بدهم. می‌خواهم محبتم را به او ثابت کنم، می‌خواهم اندوه‌م از شهادتش را نشان دهم، و چیزی جز اشک چشمانم برای این نمایش نمی‌یابم…

قطره‌ها دانه دانه روی گونه‌هایم سر می‌خورند تا برایم نردبانی شوند برای صعود به خدا، صعودی که خدا بهشتش را ارزانیَ‌م کند.
این اشک‌ها برایم حکم یک میان‌بُر را دارد، چون وقتی یاد حسین (ع) در دلم روشن است تقوایم بیشتر و نفوذ گناه در وجودم سخت‌تر از همیشه می‌شود…

تا به امروز هیچ محبتی قوی‌تر از محبت حسین (ع) ندیدم، حتی نفس سرکشَ‌م در مقابل آتش عشق حسین خاموش می‌شود..

من به کیمیای این اشک‌ها ایمان دارم. اشکی که در طول تاریخ چه انسان‌هایی که به برکتَ‌ش هدایت نشده‌اند… چرا که ارادتمند واقعی در پس هر قطره از اشکش عمل به یکی از فرامین مولایش نهفته و همین اشک‌ها چشمهایش را برای بصیرت و بیدار شدن و بیشتر عامل شدن روشن می‌کند.

اشک بر حسین علیه السلام باید برای ما نردبانی بزرگ باشد، نردبانی که پله پله به سبک زندگی حسینی نزدیک‌ترمان کند…

اشتراک گذاری این مطلب!

غربت بی قرینه …

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/07/06  •  4 نظر »

جنس این روزها با همه روزها فرق دارد، روزهای دیدن و شنیدن و تصور کردن شباهتِ تفاوت هاست… .

تصور کردن غربت حسین، تشییع بدن بی سرش … بی کسی خواهرش … یتیمی دردانه هایش … و تصور آسمانی که اشک ماتم ریخت بر این همه غربت و مظلومیت… .

اما اینک، بعد از 1400 سال که از آن غربت میگذرد، همه دیدند آسمان، نظاره گر سرزمینِ من بود و لحظه لحظه به حال نقطه نقطه اش اشک حسرت ریخت… 

همه دیدند باز هم زمین شهید بی سری را در آغوش کشید، شهیدی از مکتب حسین… اما با هزاران شباهتِ متفاوت!!!

دیدند در سرزمین من، در نقطه نقطه دلهای مردمش، سردار بی سر سرفرازش تشییع شد…

سرداری از تبار خون خدا ، به قدمت عاشورا، به وسعت کربلا، که راهی پیمود به سمت خدا… .

سرداری که روضه مصور بود از غربت حسین… 

اما این همه شباهت متفاوت چگونه بر زبان کلمات جاری می شود…؟! 

شنیدنی های تاریخ با دیدنی های امروز سرزمینم…! 

شنیدن غربت حسین و دیدن شهرت سردار…

شنیدن اسارت زینب و دیدن عزت خانواده سردار… 

شنیدن جسارت به نازدانه حسین و دیدن محبت به دردانه سردار… 

آری… 

کربلای حسین کجا و کربلای سردار کجا….

اما سردار رفت تا راه حسین گم نشود و نشد و نمایان تر از قبل شد… 

سردار رفت و شد روضه مصور کربلا تا بگوید هر تنی که بی سر و سامان شد بهر حسین، افزون می کند زبانه آتش به دل نشسته بر غربت حسین را…

رفت تا بگوید غربت حسین، غربت بی قرینه هاست…

​​

اشتراک گذاری این مطلب!

بهترین شاگرد

نوشته شده توسط زهرا حاجی حسینی در 1396/07/05  •  ارسال نظر »

خوش آمدی ای فدایی زینب به خاک میهنت

خوش آمدی ای شاگرد ممتاز مکتب حسین

چه کسی غیر از تو می‌توانست مصیبت جان سوز حسین را برای ما در این ماه عزا ملموس کند…

امروز دست بر هر سینه‌ای که بگذاری داغ دار توست…

طریقی شدی برای درک ذره ای از آنچه که بر قلب صبور زینب وارد آمد…

و چه زیبا گفتی :

طوری زندگی کن که خدا عاشقت شود وقتی عاشقت شد خوب می‌خرد تو را…

و چه خوب حساب و کتاب کردی…

از خوب‌های زندگیت گذشتی تا به خوبتر برسی…

و این گونه است تربیت شده‌ی مکتب حسین(ع)

اشتراک گذاری این مطلب!

سفر سرخ

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/06/31  •  ارسال نظر »

امشب از آن شبهاست…
از آن شبهایِ بیداری…
از آن شبهایی که سنگینیِ غمی نفس گیر رویِ دلم، خواب را از چشمان تَرم، سویِ دیارِ دیگری کشانده.

 تازه می فهم شب چرا همیشه بیدار است. به شوق دیدارِ سحر…

 تــو، ای سحرگاه شبهایِ تارِ من! آسمانِ دلم غروب کرده امشب. باد وزیده… باد وزیده و ماسه های قرارِ ساحلَ ش را سمت دریایِ مواجِ بی قراری پراکنده…

شب چه دلِ بزرگی دارد. چطور اینهمه تاریکی را تاب می آورد… و ستارگان که دل به آغوشِ همچنین شبی سپرده اند…

دلم سفر می خواهد امشب، سفری سرخ…

دلم میخواهد امشب قدم بگذارم در این سفر سرخ، به امید رسیدن لحظه ای که قلبم، روحم و حتی تمام واژگانم رو به او سرازیر شوند… و من با زبان اشک هایم با او سخن بگویم…میخواهم قدم بگذارم در این سفر سرخ…

پ.ن ……………..
پیشکش به آغازین روز مصیبت اهل بیت (ع)

اشتراک گذاری این مطلب!

شبیه جنون

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/06/25  •  ارسال نظر »

دوستی دارم به اسم طیبه.
دختر یک ساله‌ایی دارد به نام ریحانه.
برای زندگی‌اش جنگید، برای حفظ زندگی‌اش!
اختلافات خانوادگی بین خانواده خودش و همسرش.
مادرش میخواست به اجبار طلاقش را از همسرش بگیرد، ولی او همسرش را دوست داشت…

طیبه تک دختر بود، با مادرش حرف زدم، از علت کارهایش پرسیدم، گفتم چرا نمی‌گذاری زندگی‌اش را بکند؟ طیبه زندگی‌اش را دوست دارد، همسرش را، ریحانه را، خانه‌ی نقلی‌اش را…
گفت:‌ “من طیبه را می‌پرستم، دوستش دارم، این زندگی لایق دختر من نیست، این مرد لیاقت دختر من را ندارد…”
گفت و گفت، از صحبت هایش معلوم بود دوست داشتن زیاد کار دستش داده!…

نمی دانم، ولی… ای‌کاش می‌فهمید این دوست داشتن نیست، این دلسوزی نیست، این چیزی جز جنون نیست…

اشتراک گذاری این مطلب!

خداحافظی تلخ

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/06/21  •  ارسال نظر »

سفر ۱۳ روزه‌ی من به سرزمین عشق که از دو روز قبل از عرفه آغاز شد، امروز به پایان می‌رسد. و چه سخت است آخرین روز، آخرین زیارتگاه و آخرین زیارت…

تلخی دل کندن از کربلا، سامرا و کاظمین را، شوق رفتن به منزلگاه بعد شیرین می‌کرد. اما نجف را به کدامین شوق ترک کنم؟ شاید به شوق دوباره آمدن.

قبل از این سفر، همیشه این جملات ورد زبانم بود: ای خدا ما را کربلایی کن… بعد از آن با ما هرچه خواهی کن… .

ولی حالا تازه فهمیده‌ام که یک بار دیدن اقالیم عشق چقدر ناچیز است، و یا شاید زیاد آمدنَ‌ش هم دردی دوا نکند…

فقط می‌دانم اینجا باید نفس کشید، اینجا باید جان داد، اینجا همه‌ی خوبی‌ها را باید تجربه کرد. اینجا را فقط یکبار بیا عاشق شدنت حتمی‌ست. ای کربلا نیامده‌ها! الهی همه کربلایی شوید…

اشتراک گذاری این مطلب!

حواسَ‌م نیست

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/06/20  •  1 نظر »

قدم­هایم را آرام بر میدارم. آرام… چشم دوخته­ ام به زمین و قدم­هایَم و آهسته میروَم… چقدر دلتنگَ‌م… برای راحت ِ روحم… تکیه گاهم… چقدر دلتنگَ‌م…  برای عزیزترینَ‌م که مدت‌هاست درد دوریَ ش، بغض شده و تمام گلویَم را گرفته است. و اشک‌هایی که به خاطر ِ دلم، قدم به آسمان چشمانَ‌م نمیگذارند. چقدر دلتنگَ‌م… برای آرام ِ جانم… مادر ِ مهربانم… چقدر دلَ‌م هوای بوی چادر نمازَش را دارد. چقدر دلَ‌م هوای بوسیدن دست‌های گرم و مهربانش را دارد. چقدر دلَ‌م می‌خواهد سر بر دامنَ‌ش بگذارم این روزها….

تمام دلتنگی‌ام را برداشته‌ام و قدم می‌گذارم بر زمینی که پرنده هم انگار به آسمانَ‌ش پر نمی‌زند. تنها…با کوله بار دلتنگی‌هایم، فقط چشم به زمین دوخته‌ام و می‌روَم. حواسَم نیست به دنیای زیبایی که امروز با زحمت‌هایت برایم ساخته ای. همه حواسم به دلتنگی‌هایم است و بس. حواسم نیست…

اشک در چشمانَ‌م حلقه می­زند. با پشت دست پاکشان می­کنم. دلَ م نمی‌خواهد حتی یک قدم دیگر بر دارم… که… که فکر کنم دارم از تو دور می‌شوم… غافل از اینکه تو در آسمانی و من روی زمین …

پ.ن………………………………..

نبودنَ‌ش شش ساله شد

 

اشتراک گذاری این مطلب!

آخرین سرمشق

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/06/19  •  ارسال نظر »

خیلی‌ها تلاش میکنن اما  همه موفق نمیشن!

خیلی‌ها آرزو میکنن اما همه به آرزوشون نمیرسن

خیلی‌ها …

 چه کارهایی که وسط راه رها میشن و تنها زحمت و حسرت‌ش به یادگار می‌مونه.

در گوشه‌ای از تاریخ، معلمی بیست و سه سال پیش تصمیم گرفت،در مسیری پر خطر و دشوار برگی از تاریخ رو سرمشق دیگران قرار بده.

سر مشقی نورانی برای همه کسانی که از تاریکی‌ها میخوان نجات پیدا کنن.

سرمشقی که نه بر کاغذ بلکه در دلها نقش می‌بست و رنگ خدا رو به تصویر می‌کشید.

سرمشقی که معیار قبولی و مردودی درکلاس بندگی هست.

معلم دلسوز عالم در آخرین سال عمر، در غدیر خم رسالت به پایان رساند، نوشت سرمشق علی است…

اشتراک گذاری این مطلب!

مادران بی‌سهم

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/06/14  •  2 نظر »

سكوت مه آلودي جگر كبوترانه‌هاي زندگي‌ام را خون كرده‌است …

مژه‌هاي نگاهم يك بهانه‌ی نو مي‌خواهد تا قشنگ‌تر ساز ديدن را بنوازد…

سالها زخم دل خوردن و الان زخم تن

درمان کردن کینه هایشان با زخم گذاشتن بر تن فرزندان سرزمینم

جهان، وطنم است، و من همدرد با تمام مادران سرزمینم

حال دل این روزهای مادران سرزمینم خوش نیست

از بس بغض خورده، نفس دلَ‌ش بند آمده، آسمان دل‌شان غروب کرده

این روزها، یخ‌های نگرانی بدجور روی دلم سنگینی می‌کند

کاش مادر نبودم…

کاش من هم می‌توانستم مثل آسمان تمام غم‌هایم را ببارم و سبک شوم

پ.ن ………………….

پیش کش به دلِ تب‌کرده‌ی مادران سرزمینَ‌م… یمن، میانمار، افغانستان، سوریه، عراق … مادرانی که جز غمی نفس‌گیر سهمی از مادری نبرده‌اند…

اشتراک گذاری این مطلب!

قولی که به سر عمل شد! 

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/06/08  •  2 نظر »

 

چه ماجرایی شد رفتنت… ماجرای زینبی شدنت… سر دادن و دل دادنت… ماجرای ماندنت… ماندنی شدنت در لحظه لحظه تاریخ و اینک… ماجرای آمدنت…!

هرچه بر تو خوب و خوش گذشت… بر ما بازماندگان بَدِ بَد گذشت!
تو سر دادی و بی سر بر دامان سرور بی سر عالم گذاشتی… و ما فقط اشک ریختیم بر سرهای بر نیزه رفته…! 

تو رزق حی لایموت خوردی و ما فقط حسرت…! 

دیروز عرفه بود، عرفه ای که شکوه معرفت است به عظمت رب العالمین، معرفت به وظایف بندگی.

 راستی سردار! نگفتی تو در عرفه سال گذشته، چه زمزمه ای بر لب داشتی و به چه معرفتی رسیدی که عرفه امسال همه زمزمه تو را بر لب داشتند. 

این روزها  هر کسی که به یاد دلدار بی سر زینب(سلام الله علیها) اشک ریخت، اشکی هم بر گونه اش جاری شد برای تو ای مدافع بی سر حریم حرم زینب(سلام الله علیها).

گفته اند هرکه دستش از شب قدر تهی ماند، عرفه را دریابد که دستان نیازش از آستان حضرت بی نیاز پُر شود… 

اما انگار تو حسابی از شب های قَدرت توشه برگرفتی که اینک اشک بر مظلومیت تو و یاران سفر کرده ات، شد توشه عرفه ما…! 

حاجیان عرفه می خوانند و قربانی می دهند برای اتمام و قبولی حج شان. 
تو سال گذشته عرفه خواندی و امسال “سر” به قربانگاه بردی…! تا حجت قبول شود… و قبول شد…!
حاجیِ بی سرِ حرم زینب، حجت قبول، با آن سری که قربان کعبه دلِ حسین کردی… 
راستی… شنیده ام گفته بودی عرفه می آیی، آمدی… آن هم چه آمدنی… با سر رفتی و بی سر آمدی… عجب سر به راهی هستی تو… خوش به سعادتت سردار بی “سر ” سرفراز … امروز آمدنت، آمدنی شد… خوش آمدی… !

خوش آمدی حاجی بی سر حریم حرم زینب (سلام الله علیها).

 

 
 

خوش آمدی آقا محسن حججی…!

حجت مقبول… سعی ات مشکور…!

… 

…​

… 

 


اشتراک گذاری این مطلب!

آتش سوزی افکار

نوشته شده توسط پرهون در 1396/06/08  •  ارسال نظر »

 
گاهی اوقات برخی رفتارها خشمگینم می‌کند، برای تسکین عصبانیتم تنها یک جمله آرامم می‌کرد: «اگر تو هم مانند او رفتار کنی مثل او هستی!»
آرام شدن‌م لحظه‌ای بود، بعد از ترک محل هجوم افکار و اوهام به ذهنم چنگ می‌انداختند و چوب توبیخ بر سرم می‌زدند که چرا جوابش را ندادم! اگر این بار نیش و کنایه و بی‌احترامی دیدم حتما پاسخ می‌دهم!
اما باز هم مراعات حالش را می‌کردم یا به خودم می‌گفتم: بزرگ‌تر است دیگر! تو کوتاه بیا!
این کشمکش بین اوهام و وجدان بدجور نفس گیرم کرده‌بود، تا اینکه در اولین جلسه از کلاس فلسفه خداشناسی شرکت کردم! و چه خوش اقبال بودم که استاد قبل از شروع درس، بحثی اخلاقی را پیش کشید که پاسخ به نفس من بود…
“اگر رفتار و برخورد کسی متناسب با شخصیت شما نبود، اگر نیش و کنایه هایشان خارج از حوصله شما بود، در مقابل رفتارشان صبر کنید و با این دید نگاه کنید که شاید او پله‌ای باشد برای پرورش روح شما، برای رسیدن به خدا و رسیدن به کمال، و این یک امتحان بندگی است. در این حالت است که نفس در حضور خدا آرام می‌گیرد و دیگر خشمگین نمی‌شود…”
تنها معادله‌ای که جوابگوی نفس شد… آتش با آتش خاموش نمی‌شود…

اشتراک گذاری این مطلب!

حسرت بی بازگشت

نوشته شده توسط زهرا حاجی حسینی در 1396/06/07  •  1 نظر »

خدا رحمت کند همه‌ی اسیران خاک را…

مادربزرگی داشتم که زمان تنهایی شبانه‌اش ما نوه‌ها به خانه‌اش می‌رفتیم. آن شب‌های خاطره انگیز برایم پر از احساس بود و مزه‌ی غذاهای ساده‌اش که هنوز طعمَ‌ش در دهانم تازه است، مثل همان تکه گوشت‌های کوچکی که روی اجاق کاهگلی‌اش برایم کباب می‌کرد …

موقع خواب سماورش را از آب پر و دانه‌ی کبریتی را از جعبه‌اش بیرون می‌آورد و کنارش میگذاشت. علت بعضی از کارهایش را نمی‌فهمیدم…

اما ماجرای خوابیدنش بیشتر از چادر نماز و سجاده‌ی همیشه آماده نماز صبحَ ش مرا جذب خود می‌کرد…

نمیخوابید مگر همه را غرق خواب می‌دیدید, از زمانی هم که به رختخواب می‌رفت تا وقتی خوابش ببرد مشغول صحبت کردن با خودش یا خدایش بود، بعضا هم گله و شکایت از نامهربانی‌های روزگار و دعا در حق اولادش…

گاهی حوصله‌ام سر می‌رفت و دعا دعا می‌کردم زودتر تمام شود تا راحت بخوابم.

بعدهم که خوابش عمیق می‌شد، صدای گوش نواز خرو پُف‌ش لالایی خوابم بود.

یادش بخیر…

چقدر دل‌تنگ صدایش می‌شوم، آرزویم این است یک بار دیگر ببینمَ‌ش و یا لااقل صدایش را بشنوم.

او رفت… رفت و حتی زیارت قبرش را هم برایم به حسرت گذاشت… خانه‌ی ابدی‌اش شد قبرستان ابوطالب در شهر مکه.

گاهی خیلی زود دیر می‌شود، دیر می‌شود تا قدر عزیزانمان و لحظه‌های باهم بودن را بدانیم…

اشتراک گذاری این مطلب!

مغناطیس عشق

نوشته شده توسط زهرا حاجی حسینی در 1396/06/05  •  2 نظر »

با اینکه دم‌دمای غروب بود ولی باز هم هوای دم کرده ی مرداد ماه آزارم می‌داد.

با دخترانم از حرم حضرت معصومه سلام الله علیها بیرون آمدیم.

صدای مداحی و سینه زنی از دور به گوش می‌رسید‌، نزدیک‌تر که شدم پرچم‌های زرد رنگ جمعیت توجه‌ام را جلب کرد، خطا بود اگر فکر می‌کردم شهیدی غیر از شهدای فاطمیون باشد… حدسم درست بود…

فکر و ذکر این روزهای من و شما اقا محسن است که هوش و حواس از سرمان برده است.

با دیدن شهدای مدافع حرم به یاد محسن غریب و عزیز افتادم که مثل اربابش تشییع نشد.

برای لحظاتی دلم را به شهدا دادم و همپای مردم به راه افتادم.

چقدر زیبا بود این مغناطیسی که هر دلی را جذب می‌کرد.

نفس حضور این ابدان مطهر در کوچه و خیابان‌های این دیار به‌سان تزریق خون تازه ای در رگ‌های امت است.

جامعه‌ای که هر از چندگاهی برای احیای آن محتاج این خون‌هاست.

خون این شهدا در امتداد خون حسین علیه السلام است چرا که اقتدا کرده‌اند به مولایشان حسین، با نور او درخشیدند و با خونش در تمام زمین‌ها و زمان‌ها جوشیدند، درخشش و جوششی که تا قیام قائم آل محمد خاموش شدنی نیست.

اشتراک گذاری این مطلب!

لطفا صدقه فراموش نشود

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/05/30  •  ارسال نظر »

امروزه به لطف شبکه‌های مجازی و دوربین‌های پیشرفته، اخبار بسرعت دست به دست می‌چرخد. گاهی برخی حوادث چنان انسان را تحت تأثیر قرار می‌دهد که مدتی زندگی انسان را مختل می‌کند.

این روزها عکس پیکر بی‌جان شهید حججی بارها پیش چشمانم رژه رفته است… و کاش و کاشکی‌هایی که رهایم نمی‌کند. از این همه قساوت دلم بدرد می‌آید… و تعجب می‌کنم از صبر خداوند که چه بنده‌هایی دارد و چه‌ها که نمی‌کنند. همه را هم می‌بیند و آگاه است…

 می‌گویم خداست دیگر، می‌تواند صبر کند که یادم می‌افتد در میان ما انبوه آدم‌های به خود مشغول، انسانی زندگی می‌کند که شاهد تمام اتفاقات دردناک دنیاست. همو که هر هفته اعمالمان را می‌بیند. چقدر ما که ادعای دوست داشتنش را داریم قلب پرمهرش را رنجانده‌ایم… آدم نماها و جانی‌ها که دیگر هیچ…

با خود می‌گویم: بیخود نیست که می‌گویند صدقه برای سلامتی امام زمان عج الله تعالی فرجه فراموش نشود.

اشتراک گذاری این مطلب!

چرا هُل می دی؟

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/05/29  •  ارسال نظر »

روزهای آخر فصل تابستان، آنقدر حرم شلوغ است، که هنگام خروج یا ورود، امکان ندارد با معضل هُل! مواجه نشوی!

در عجبم مسیری که به راحتی می توان از آن عبور کرد، که دیگر اینقدر فشار، هُل، زور نمیخواهد!

با چه تلاشی تو را با خود هم مسیر می کنند تا سریع تر به مقصدشان برسند! نتیجه اش هم این می شود!
سرت به جلو، تنت به عقب،دست راستت به سمت چپ ، دست چپت به سمت راست، پاهایت هم روی هوا، اصلا نیازی نیست قدمی بر داری! خودش می رود…

آخرش هم معلوم نمیشود از کجا سر در میاوری! میخواهی به سمت رواق حضرت خدیجه(س) بروی، سر از صحن مسجد اعظم در می آوری!

با هر سختی بود مسیر انحراف شدم را بر میگردم.

دلهره هام ………………………………
این روزها ارشادها و موعظه هایمان شده قضیه همین هُل دادن، شاید بشود تا یه مسیری شخص را با خود همراه کرد، ولی همین که از تو جدا شد و باریکه ایی یافت، به مسیر قبلی خودش بر می گردد…
عقبه ی کار که درست شود دیگر نیازی به هُل دادن نیست، خودش می رود، خیلی راحت، نیازی هم به همراه و مراقب نیست…

اشتراک گذاری این مطلب!

کنترل+ز ِدهای زندگی ما

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/05/22  •  1 نظر »

چند روزی سرم برای طراحی مجلات موسسه‌ایی گرم بود.
طراحی صد صفحه «طرح اجرایی» که باید سه روز ِ تحویل می‌دادم!
دست تنها بودن در نگهداری پسرکَ‌م و تبلیغ چهل روزه‌ی آقای همسر ، استرس سر موقع تحویل دادن کار را برایم چند برابر کرده‌بود!
برای همین، بیشتر از قبل در حین انجام کار از کلید ترکیبی کنترل ز ِد (ctrl+z)(همان undo) استفاده می‌کردم تا اشکالات حالت قبلی را برطرف و یا با حالت جدید مقایسه کنم ببینم کدام بهتر است!
هر وقت به مرحله‌ای می‌رسیدم که قسمتی از طرح کامل شده بود، با ctrl+s آن را ذخیره و ادامه می‌دادم.
.
.
پیش تر به خودم می گفتم ای کاش زندگی ما هم (ctrl+z) داشت، هر وقت می‌دیدیم اشتباه کردیم خیلی راحت به حالت قبلی بر می‌گشتیم، اصلاح می‌کردیم، جبران می‌کردیم و … و هر وقت مطمئن شدیم دیگر خطائی در کار ما نیست با (ctrl+s) آن را ذخیره و همان راه را ادامه می‌دادیم…
.
.
اما حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم خدا چقدر چیزهای با ارزش‌تر از (ctrl+z) در وجودمان قرار داده، چیزهایی مثل وجدان، تأمل، عاطفه، دقت، صبر، ظرافت، خود نگهداری، شجاعت و … چیزهایی که اگر هر کدامشان را به موقع بکار بگیریم دیگر جایی برای کنترل ز ِد باقی نمی‌ماند…

اشتراک گذاری این مطلب!

یک "نگاه" و یک "سر"...

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/05/18  •  5 نظر »

چند روزی است که آشفته ام، آشفته تر از آنچه فکرش را بکنی… لحظه ای یاد “تو” و آن “نگاهت” و قصه ای که به “سر” رسید، از دل و جانم رفتنی نیست…!
مگر تو در کدام مدرسه و در پای درس کدام استاد درس خواندی که به این راحتی توانستی همه چیز را فقط در یک “نگاه” خلاصه کنی تا نتیجه همه تحقیقات زندگی و درس و مشق عاشقیت را به “سر” تمام کنی… ؟
مگر چه چیز پای درس استاد مشق کردی که حاضر شدی بخاطر نازدانه حسین، نگاه نازدانه خود را تا همیشه فقط به قاب عکست بدوزی… ؟!
مگر بلندای چه افقی را دیدی که نوازش پدرانه ات را از سر طفلت کوتاه کردی… ؟!
مگر چه آموختی که دل دادی و سر دادی و دل بردی از همه… ؟!
اما بدان که هیچ گاه آن نگاهت از دیدگان دل من و تاریخ رفتنی نیست…!
همان نگاهی که کن فیکون کرد همه آن نقشه های شیطانی آن وحوش صفتان داعشی را…!
هرچند تو رفتنی نبودی که بخواهند این دیو و ددمنشان به خیال خام خود نیست و نابودت کنند. 
تو زنده ای و ماندگارترین در طول تاریخ؛ چراکه تو ای مسافر آسمانی، تو همانی که خدایت برایت چنین سرود: 
 ” وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً، بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. “(1)

 مگر می شود، رزق “حیّ لایَموت” را بر جانت نوش کنی و نیست شوی…؟!
اینان خواستند بال و پرت بشکنند تا سقوطت دهند، ندانستند که صعودت دادند، با دو بال پرواز، آن هم “سر"فراز…! 
اما آنچه گفتنی باقیست آن است که کنون برای ما اسیران دنیای خاکی، جز یک بغض گلوگیر و کوله باری از دِین به تو و همرزمان شهیدت چیزی نمانده … …

شهادت، نوش جانت آقامحسن  حججی… ! 

​ 

تصویر سازی زیبای حسن روح الامین از تشابه صحنه شهادت شهید مدافع حرم محسن حججی

تصویری که ناخودآگاه مرا به یاد این شعر انداخت …

در تو بینم یاس نیلی پوش را / خون جاری گشته ی از دوش را
در تو بینم صورت و خاک تنور / در تو بینم سینه و سم ستور  
بازگرد ای ماهتاب اشک و آه / ترسم آید شمر دون در قتلگاه 
در تو بینم خیمه های سوخته / کام خشک و دامن افروخته 
خون به دامان افق جاری شده / زخم دل با دیدنت کاری شده

اشتراک گذاری این مطلب!

شما هم عمامه می ذارید؟

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/05/08  •  2 نظر »

-شما وقتی درستون تموم شد چکار میکنید؟ مثل این خانم ها می رید بالا منبر ، روضه و دعا می خونید؟
ـ نع

-اخه هر خانمی رو که دیدم طلبه ست ، یه دفترچه دستش گرفته میره این خونه اون خونه دعا می خونه.
ـ وا !

-حالا چرا بهت بر میخوره؟
ـ بهم برنخورد، یه کم شوکه شدم!

ـ حالا نگفتی چکاره می شی؟
ـ می دونم توی ذهنت چی می گذره، برای همین کلی میگم، ببین هیچ منافاتی نداره من برم یک پزشک بشم، یا حقوق بخونم، یا هنر و رسانه، یا فیزیک هسته ای یا …
می دونی مهم چیه؟ مهم اینه که ادم تفکراتش خدایی بشه، تفکراتش اون چیزی باشه که رضای خدای در اون هست، اگر من برم علم پزشکی بخونم و هدف این باشه که به خلق خدا خدمت کنم، یا برم هنر رسانه بخونم تا بتونم زیبایی های خدا روی زمین رو به تصویر بکشم، یا … همه این علوم  اگر با این اهداف باشه مورد رضایت خداست.
منم وارد حوزه شدم تا تفکراتم رو سامان بدم، اون طوری فکرکنم که خدا دوست داره، دروس اولیه رو که تموم کردم، یا میرم تخصصی رشته های حوزوی رو میخونم یا هنر و رسانه… . البته منظورم این نیست که حتما باید وارد حوزه بشی تا بتونی درست فکر کنی، ولی برای من کلید خوبی بود…

ـ اوهوم، بعله، که اینطور، ملتفت شدم.
راستی کی عمامه می ذارید؟ آخه وقتی اقایون به یه پایه ایی می رسن لباس می پوشن، شما هم عمامه می ذارید؟
ـ :|

پینوشت………..
2ـ‏فکرش را بکنید، یه چادر مشکی یه عمامه سفید رویش ! چه شود…

اشتراک گذاری این مطلب!

رد پای زینت

نوشته شده توسط zeynab.d.n در 1396/04/29  •  6 نظر »

هرجایی میره همه میگن چقدر خانومه این دختر.
با اینکه خانوادش رو نمیشناسن میگن: معلومه سر سفره پدر مادرش بزرگ شده!

یادمه وقتی مادرش فوت کرد وسط بغض‌های سنگین‌ش می‌گفت: خدایا خیلی زود دیر شد، اخه برای اینکه براش خوب باشم کلی برنامه داشتم…
یکی از دوستاش که شونه‌هاشو محکم گرفته‌بود خیلی آروم در گوشش گفت: مادرت تو رو داشت، دست پُر رفت ..
خودش برام تعریف کرد با اینکه شوهرم هرگز مادرم رو ندیده همیشه میگه: اگه تو تربیت شده اونی پس خودش چه فرشته‌ای بوده.
هر وقت میبینم‌ش با خودم میگم چقدر خوبه که همه یه طوری خوب باشیم که هرکی ما رو دید به یاد خوب بودن بقیه هم بیوفته.

یه دختر خوب تا همه بگن مادرش فرشته است.
یه شاگرد خوب تا همه بگن چه استاد خوبی میشه بهم معرفیش کنی.
یه کارمند خوب تا همه بگن چه شرکت خوبی.
یه شهروند خوب تا همه بگن عجب مردمان خوبی.
یه پزشک خوب تا همه بگن چه پزشکای خوبی.
و مهم تر از همه
یه بنده خوب تا همه بگن عجب خدای خوبی.

درست همون طوری که صادق‌ترین فرزند رسول خدا فرمودند:
اي شيعيان، شما به ما منسوب هستيد، پس مايه زينت ما باشيد نه مايه آبرو ريزي ما.
مشکاة الأنوار، ص 67

اشتراک گذاری این مطلب!

پیچیده در شب

نوشته شده توسط Zahra.Dn در 1396/04/27  •  ارسال نظر »

شب‌ها که شروع می‌شود لایه‌ای سیاه تو را می‌گیرد، یک لایه سیاهی که نشان دهد تو همه چیز را نمیدانی، یک لایه که بفهماند در این عالم بعضی حقایق مخفی اند…
و این گونه شد که شب‌ها شدند متعلق به بندگان خالص خدا…
آنان می‌دانستند در این سیاهی چه نوری نهفته است و می‌دیدند نشان خدا را در تاریکی و ظلمت شب…
شب دراز است و چشمانم خسته…
خدا مرا ببخشد بخاطر گناهانم…
الاهی البستنی الخطایا ثوب مذلتی… (1)

پ.ن …………………………………………………..
مناجات التوابین خمسه عشر

اشتراک گذاری این مطلب!

نردبان دوطرفه

نوشته شده توسط فاطمه فقیهی پزشکی در 1396/04/25  •  ارسال نظر »

روزهای اول شکستگی دستم به کاش و کاشکی گذشت؛ کاش بیشتر مراقب بودم، کاش آن اتفاق نمی‌افتاد…

کم کم دیدم افسوس خوردن فقط اوضاع را سخت‌تر می‌کند. فرصت مناسبی بود تا یک ماه زندگی کردن با یک دست را تجربه کنم. اول مشکل بنظر می‌رسید اما هر چه می‌گذشت تعجبم بیشتر می‌شد، آنقدر که شهامت‌م گل کرد و با یک دست، آن هم دست غیر غالب! موهای دخترم را کوتاه کردم. نتیجه‌ی کار باور نکردنی بود.

حالا که چند روزی تا باز کردن گچ دستم باقی نمانده‌است من به کار کردن با یک دست عادت کرده‌ام. با خود می‌گویم تجربه‌ی خوبی بود، به آن سختی‌ها هم که فکر می‌کردم نبود. تازه کلی هم پیشرفت کردم.

به این می‌اندیشم که سختی‌ها مثل یک نردبان دوطرفه می‌مانند که ما در نیمه‌ی آن ایستاده‌ایم. تصمیم با ماست؛ اینکه از نردبان مشکلات بالا برویم یا به پایین سقوط کنیم.

مسیر زندگی، نردبان‌های بسیار دارد که خداوند خود فرمود: به حقیقت انسان را در رنج و مشقت آفریدیم. (1)

از خدا می خواهم ما را دراین مسیر یاری دهد.

پ.ن………………….

لَقَد خَلَقنَا الإِنسان‌َ فِی‌ کَبَدٍ (آیه 4 سوره بلد)

اشتراک گذاری این مطلب!

درگیر سقوط َم

نوشته شده توسط ط.جمالی در 1396/04/20  •  1 نظر »

حس قشنگی است نصب کردن پرده آشپزخانه‌ای که با دستان خودت دوخته باشی. 

و هیجان انگیز می‌شود وقتی بخواهی خودت نصب‌ش کنی!

با اطمینان خاطر چارپایه را جلوی پنجره میخکوب کردم! همین که خواستم اولین پله را بالا بروم دلم هُری ریخت… 

نکند چارپایه زیر پایم بلغزد و بیافتم؟ نکند موقع افتادن سرم، دستم، پایم … به جایی بخورد و مرا ماه‌ها زمین گیر کند؟ خدایا توکل به خودت!

چند روزی‌ست از آن ترس و اضطراب پای چارپایه می‌گذرد و من هنوز درگیر آنم! 

درگیر سقوط از پله‌های چارپایه نه! درگیر سقوط از پله‌های بندگی‌ام… که چرا هیچ‌گاه ترس از آن مرا مضطرب نکرد … چون غرق شدم در همان دنیایی که قرار است پله بشود برای صعود…

و چه بد بنده‌ای بودم…


اشتراک گذاری این مطلب!

1 2